وارد اتاقم که شدم آراز روی صندلیام نشسته بود. یکی از پاهای درازش را روی صندلی جمع کرده بود و مشغول سرک کشیدن توی دفترم بود.
بلند گفتم: «قابل توجه شما، دفترجزء وسایل شخصی حساب میشهها»
یکهای خورد وسرش را برگرداند سمت من و بعد ریز ریز خندید.
-اینا چیه مینویسی؟
- گاه شمار
-چی چی شمار؟
دفتر را از جلویش برداشتم و روی تخت نشستم.
- شبانه روزمون رو یک ساعت به یک ساعت جدا میکنیم و هر وقت در روز فرصت کردیم در مورد کارها، فکرها و اندیشههایی که اون ساعت داشتیم مینویسیم.»
پاهایش را از روی صندلی پایین آورد و سمت من برگشت.
-به چه دردی می خوره؟
-باید امتحانش کنی. کلی ایده به دستت میده. وقتای مرده رو بیرون میکشه. معجزه میکنه.
متفکر بلند شد و پشت پنجره رفت و نگاهش را به خیابان دوخت.
ادامه دادم: «وقتی ثبتشون کنی فراموش نمیشن. مثلاً خودت بخاطر اینکه ایدهها هر روز جلوی چشمات باشن، کافه زدی. از صبح تا حالا چی دیدی؟ چی کار کردی؟ کیا اومدن؟ چقدرش رو یادت میاد؟»
همانطور که نگاهش به خیابان بود آرام گفت: «جزئیات زیادی یادم نمیاد فقط اینکه، یک میز کوچیک کنار پنجرهی ضلع غربی کافه گذاشتم،با یک صندلی.
جدیدا این فکر به ذهنم رسیده که بیشتر میزها رو عوض کنم و کوچیک. صندلیهاشون رو هم تک. بس که مشتریها تک میان. یا جفت میان، تک میرن.
اصلا تنهایی انگار واگیردار شده
همه دارند کنار هم اما توی دنیای خودشون زندگی میکنن، تنهای تنها»
گفتم: «حیف این همه حرف نیست که نوشته نشه؟»
گفت: «وقتی برای تو میگم قشنگ میشن»
گفتم: «دفتر وفادارتر و صبورتر هست. گاهی امتحان کن و براش حرف بزن ضرر نمیکنی»