استفاده نادرست

آن شب میوه را روی میز گذاشتم و نشستم. پدرم گفت: «تعصب روی یه شخصیت منطق رو از بین می‌بره»در تایید حرفش گفتم: «درسته بابا، ما که روش تعصب نداریم. با آنکه انتخاب خودمون بوده اما اگه دست از پا خطا کنه یقه‌اش رو می‌گیریم»گفت: «آفرین، مو رو از م...

Continue reading

می‌خواهم با خداوند رفیق شوم

می‌خواهم با خداوند رفیق شوم؛چون تنها کسی است که من را تنها نمی‌گذارد.چون به او اعتماد دارم.چون او پشتم را خالی نمی‌کند.چون او دستش باز است.چون هر وقت بخواهم هست.چون هرجا بخواهم هست.چون مراقب من است.چون از حرف‌هایم خسته نمی‌شود.چون هیچوقت مر...

Continue reading

معادله‌ی شنا

به نظرم معادله‌ی خیلی از مسائل در زندگی یکسان است. وقتی به کلاس شنا می‌رفتم، مربی از ما می‌خواست خودمان را در آب رها کنیم.می‌گفت: «وقتی می‌ترسید، عضلاتتان منقبض می‌شود و زیر آب می‌روید.»این معادله برای نوشتن هم کاربرد دارد. اگر ذهنمان را در...

Continue reading

از نوشتن نترسیم

این پنجمین یادداشتی است که امروز می‌نویسم. صبح ۳۲ موضوع را لیست کرده بودم که تمامشان تجربه‌های شخصی‌ام بود. اولین مورد، ماجرای تلخِ از دست دادن دخترخاله‌ام بود. با آنکه دوسال از من کوچکتر بود اما بیشتر از هر کسی حرف هم را می‌فهمیدیم و با هم...

Continue reading

نگاه مهربان

یک روز در خانه بودم که صدای گنگی توجه‌ام را جلب کرد. انگار کسی مرا به فامیلی همسرم صدا می‌زد. گوش که تیز کردم متوجه شدم صدا از طرف پاگرد است. چادر سر کشیدم و در را باز کردم. صدا قوی‌تر شده بود اما کسی دیده نمی‌شد.در ساختمان ۴ طبقهٔ ۴ واحدی‌...

Continue reading

دنیای خاکستری

برای نوشتن یکی از صحنه‌های رمان خدای او دچار تردید شده بودم. از ابتدای صحنه می‌شد آخر آن را حدس زد. می‌شد به راحتی مطمئن بود که سیاوش «قهرمان داستانم» در آخر صحنه چه تصمیمی می‌گیرد. هرچه هم پیاز داغش را اضافه می‌کردم باز هم طعمش توی ذوق می‌...

Continue reading

نگاه عمیق

دستامو توی جیب پالتوم فرو کردم. کلافه نگاهم رو از سررسید و لب تاپ روی میز گرفتم و به شیشه بخار گرفته کافه خیره شدم.آراز کنارم نشست و با لبخند نگاهم کرد.- چی شده باز کفگیرت ته دیگ خورده؟- نه برعکس اونقدر پرم که نمی‌دونم چجوری و از کجا شروع ک...

Continue reading

نوشتن

- دیگه نمی‌خوای بنویسی؟با چشمهای گرد شده‌ام به نگاه نگران و غمگینش خیره شدم- تو چرا این حرف رو می‌زنی آراز؟ تو که می‌دونی من بدون نوشتن یعنی هیچ- از عملکردت این سوال برام پیش اومد می‌دونی چند وقته ننوشتی؟- نوشتم- ولی منتشر نکردی خودت گفتی ی...

Continue reading

سوژه‌های تکراری

صندلی چوبی را از پشت میز گرد بیرون کشیدم. غیر از میز من فقط یک میز دیگر پر بود. سررسید طوسی‌ام را روی میز گذاشتم. خودکارهای جدیدی را که خریده بودم از کیفم بیرون آوردم آبی و سبز و قرمز. رنگ‌های تیره قلبم را می‌فشرد درست مثل فضای نیمه تاریک ک...

Continue reading

ایده کجاست؟

سردرد امانم را بریده بود. آراز گفت: «چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟ چی می‌خوای از این همه نوشتن؟»- نوشتن آرومم می‌کنه- از وضعیت معلومهبا اخم و لبخند نگاهش کردم.- مسخره نکن آراز، باور کن اگه نمی‌نوشتم تا حالا دیوونه شده بودم.سرم را روی بازوی...

Continue reading