سردرد امانم را بریده بود. آراز گفت: «چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟ چی میخوای از این همه نوشتن؟»
- نوشتن آرومم میکنه
- از وضعیت معلومه
با اخم و لبخند نگاهش کردم.
- مسخره نکن آراز، باور کن اگه نمینوشتم تا حالا دیوونه شده بودم.
سرم را روی بازویش گذاشتم. تنش را روی پشتی مبل کمی سر داد تا سرم به شانهاش برسد.
ادامه دادم: «از اون گذشته من وقتی مینویسم سوژهها رو شکار میکنم. ایدهها یکییکی جلوم قدعلم میکنن»
زیر چشمی داشت نگاهم میکرد. میدانستم با من هم عقیده نیست سالها بود که سر این قضیه اختلاف نظر داشتیم و همین تفاوت دیدگاه، من را پشت میز نشانده بود و او را سراغ هر کاری برده بود.
گفت: «وقتی پاتو از این چهار دیواری بگذاری بیرون سوژهها کنارت قدم میزنن باهات حرف میزنن. دیگه لازم نیست اونقدر بنویسی تا شکارشون کنی.»
گفتم: «هرچی هم بگی با نوشتن هست که پی میبری یه سوژه واقعی رو دیدی نه یه رهگذر عادی. نوشتن پرده از خیلی اتفاقات به ظاهر ساده بر میداره.»
گفت: «و این واکنش در صورتی اتفاق میافته که تو سوژهای رو دیده باشی نه اینکه نشسته باشی توی خونه و صبح تا شب سرت توی کتاب و دفتر باشه.»
گفتم: «دقیقا من با خواندن همین کتابها سوژههام رو پیدا میکنم.»
خندید و سرش را به علامت رد کردن حرفم تکان داد و گفت: «یادمه توی یکی از همین کتابها نوشته بود اینکه به من بگویند ماسهها نرم است برای من کافی نیست میخواهم خودم آن را لمس کنم.»
نمیتوانستم کوتاه بیایم. هنوز قانع نشده بودم.
گفتم: «برای سنجیدن حرفت فقط کافیه به آثارمون نگاه کنیم. تو دفتری داری پر از ایده و من دفتری پر از داستانهای کوتاه.»
گفت :«مطمئن باش یه روز میرسه که دیگه ایدهای برای نوشتن داستان نداری»
گفتم: «و ایدههای بیپایان تو هم همیشه در حد ایده باقی میمونه»
هر دو سکوت کردیم.
آراز راست میگفت باید از حصار امنی که برای خودم ساخته بودم بیرون میآمدم.
چند دقیقهای گذشت. آراز دستی توی موهایم کشید و بهمشان زد.
گفت: «اگه پررو نمیشی باید بگم حرفتو قبول دارم.»
لبخند زدم و گفتم: «خواستی پررو شو، منم حرف تو رو قبول دارم.»