ماجراهای من و داداش آراز

سوژه‌های تکراری


صندلی چوبی را از پشت میز گرد بیرون کشیدم. غیر از میز من فقط یک میز دیگر پر بود. سررسید طوسی‌ام را روی میز گذاشتم. خودکارهای جدیدی را که خریده بودم از کیفم بیرون آوردم آبی و سبز و قرمز. رنگ‌های تیره قلبم را می‌فشرد درست مثل فضای نیمه تاریک کافه.

آراز به سمت میز آمد. سینی چوبی که دو فنجان قهوه رویش نشسته بود روی میز گذاشت و خودش روی صندلی روبه رویم نشست. تکپوش خاکستری پوشیده بود. آستین‌ها را از قسمت آرنج بدون اینکه تا بزند، بالا کشیده بود. موهای روی ساعدش کنار ساعت نقره ای که به دست چپ و دستبند چرمی که به دست راست انداخته بود خودنمایی می‌کرد. شلوار کتان سفید پایش بود. یکی از فنجان‌ها را گذاشت جلوی من.

انگشتانم را دور فنجان گرم قهوه، حلقه کردم. بخار ملایمی که از فنجان برمی‌خاست را نفس کشیدم. عطر تلخ قهوه را دوست داشتم.

روی شیشه‌های کافه بخار نشسته بود. آراز چشمان میشی‌اش را به من دوخت و لب‌هایش کمی به بالا متمایل شد و با لبخند گفت: «چه عجب از خونه زدی بیرون»

ابروهایم را بالا انداختم و گفتم: «کف‌گیرم خورده ته دیگ، اومدم دنبال سوژه، چه خبر؟ امروز اینجا خبر خاصی نبود؟»

به صندلی تکیه داد، دست‌هایش را در هم گره کرد. مردمک چشم‌هایش روی سقف به دنبال چیزی می‌گشت. بعد از کمی گشتن گفت: «خیلی ها اومدن و رفتن
خیلی‌ها مدت زمان زیادی نشستن و خیره شدن به صفحه گوشی. قهوه چند نفر سرد شد و نگاهشون به در یخ بست
صدای خنده‌ی چندتاشون سکوت کافه رو چند لحظه بهم زد. امروز هم مثل خیلی از روزهای دیگه بود روزهایی که گاهی عجیب شبیه همدیگه هستن»

با خودم گفتم: «مگر نه اینکه تمام سوژه‌ها تکراری هستن و این نوع روایت کردن ماست که متفاوتشون می‌کنه؟»
سررسید را باز کردم اما نمی‌دانستم چه بنویسم.

از بین بخارهای شسته شده پنجره، خیابان خیس را دیدم. تعداد ضربات باران روی شیشه هر لحظه بیشتر می‌شد.
دو دختر و دو پسر وارد کافه شدند. با هم به سمت یکی از میزهای خالی رفتند. آراز با سر به محسن اشاره کرد که راهشان بیندازد.
کمی از قهوه‌ام را مزه مزه کردم. یک گروه سه نفره دیگر وارد کافه شدند و کمی بعد یک گروه چهارنفره
گفتم: «چه خبر شده؟»

صندلی را کنار کشید و بلند شد.
- برای فرار از بارون میان یه نوشیدنی گرم می‌خورن و معمولا اونقدر معطل می‌کنن تا آسمون کمی آروم بگیره. برم محسن دست تنهاست.»

و رفت. فرصت مناسبی بود که تک تک فراری‌های تکراری را زیر نظر بگیرم و روی کاغذ بنشانم.
به خودم که آمدم قهوه‌ام سرد شده بود و بخار بار دیگر شیشه را پوشانده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *