دستامو توی جیب پالتوم فرو کردم. کلافه نگاهم رو از سررسید و لب تاپ روی میز گرفتم و به شیشه بخار گرفته کافه خیره شدم.
آراز کنارم نشست و با لبخند نگاهم کرد.
- چی شده باز کفگیرت ته دیگ خورده؟
- نه برعکس اونقدر پرم که نمیدونم چجوری و از کجا شروع کنم
- ایده اصلی رو داری؟
- هم ایده، هم طرح داستان، هم موقعیتها، هم شخصیتها، هم بعضی از دیالوگها، لحظههای ورود به پرده دوم و سوم، حتی پایان بندی، همه چی هست.
- پس چی نیست؟
- حس میکنم روح شخصیت اصلی از من خیلی دوره.
- نگفته بودی تو کار ارتباط با ارواحی؟
- شوخی نکن آراز واقعا نمیدونم چیکار کنم.
- منظورت چیه که میگی روحش از تو دوره؟
- شخصیت داستانم رو میفهمم ولی اجازه نمیده بجاش باشم.
- همون پسر نوجوون؟ اسمش چی بود پرهام؟
- آره پرهام، خیلی ازم فاصله میگیره نمیتونم مثل اون بشم.
- مگه وقتی «خدای او» رو نوشتی «سیاوش» بودی؟
- نه
- پس چه دلیلی داره که پرهام باشی؟ فقط اونقدر به شخصیتش نزدیک شو که قیافهاش رو ببینی و صدای درونش رو بشنوی و شاهد کارهاش باشی. حتی اگه نیازه سوم شخص بنویس که این حس نظارهگر بودن رو بیشتر داشته باشی.
- به نظرت اینجوری میگذاره بنویسم؟
- تو خیلی به شخصیتهای داستانت اهمیت میدی.
- من اونها رو نماینده نسلشون میدونم. میترسم حقشون رو نتونم ادا کنم. میترسم...
- پس میترسی بنویسی؟
- گمانم این هم باشه. میترسم نتونم اونطور که هست این نسل رو نشون بدم.
- به نظرم دچار وسواس فکری شدی.
- تو فکر میکنی من از عهدهاش برمیام؟
- آره چرا نیای نوشتن خیلی راحتتر از اون چیزیه که فکرش رو کنی. اون میز رو نگاه کن اون پسری که اونجا نشسته گمانم هم سن و سال پرهام داستانت باشه. مشتری همیشگیه ماست. مثل پرهام داستانت همیشه هودی مشکی میپوشه و کلاهش رو هم روی سرش میکشه. موهاشم لخته و روی پیشونیش میریزه. اکثرا سرش توی موبایل هست حتی وقتی با دوستاش میاد.
انگار خود پرهام بود که اونجا گوشه کافه نشسته بود و خودش رو جمع کرده بود و داشت به چیزی توی موبایلش ریز ریز میخندید. تا حالا خنده پرهام داستانم رو ندیده بودم چقدر شیرین میخندید.
آراز بلند شد. آروم دست گذاشت روی شونهام.
- ببین چقدر بهت نزدیکه پرهام داستانت رو همه جا میتونی پیدا کنی. همین جور نظارهگر باش همیشه قرار نیست نویسنده بازیگر باشه گاهی فقط باید چیزی که میبینه رو بنویسه
- اگه اشتباه ببینم چی؟
- پس از زوایای مختلف نگاه کن. مدام زاویه دید رو تغییر بده بگذار نگاه خواننده هم با نگاه تو تغییر کنه. بذار اونقدر نگاهت عمیق بشه که خواننده با چشم تو، به حقیقت برسه.
لب تابم رو باز کردم. پسری که شبیه پرهام داستانم بود دست کرد توی جیب هودیش و به پنجره خیره شد بعد لبخندی زد و دست تکون داد چند لحظه بعد پسری هم سن و سال خودش وارد کافه شد و مستقیم به میزش نزدیک شد. عجیب شبیه فربد داستان بود، دوست پرهام. لباس رنگ روشن مارک دارش توی چشم میزد. با سر و صدا صندلی رو عقب کشید و سکوت کافه رو با صدای بلندش بهم زد.