ازدحام نبودنت

رفتی بدون حرفجو سنگین بینمان زمین افتاداز سقف تا به فرشپر شد ز ازدحام نبودنتدر گوشه گوشه‌ی خانهخاطره‌ای نشست کردیادت کنار پنجره‌ی رو به کوچهبه زیر افتادتصویرت از مقابل چشم ترم رد شددیدم که قلب منهمان لحظه، زمین افتادمن ازدحام نبودنت را ازتن...

Continue reading

واژه‌ای برای مثال

امشب کتاب‌ها را روی هم تلنبار کرده‌امدنبال واژه‌ای برای مثال می‌گردمیک به یک صفحه‌ها را ورق زده‌امسهراب*، مصلح*، حمید*اماواژه‌ای برای وصف تو پیدا نکرده‌اممثل بوی بارانیاما دلپذیرترمثل کوه پر صلابتولی استوارترصدای تو شعر نابی‌ستبه سبک شعرهای...

Continue reading

آرزوها

آرزوهای تلنبار شدهو امیدی سر دارو شبیخون خیالبعد طغیان همه خاطره‌هامثل دریا شده‌ام، بعد طوفانی سختکاش می‌دانستیدر حضور تو همه خاطره‌ها می‌میرندبا دمت همدم مناین امید است که جان می‌گیردفاطمه رستم زاده سرشکه سال 1378  شعرهای دیگر از دفتر ش...

Continue reading

گردباد فراموشی

بندبند وجودم در این آفتاب سوزناکدر امتداد سخن‌های تلخ توحتی با وجود یک پیاله شراب ناب امیدکه ساقی به من دادیخ زده بودای امید من! با حرف‌های تو ناامید می‌شود دلمبا آن نگاه تو یخ می‌زنمدیگر نمی‌تپد دلمیعنی نگاه سرد تو مفهوم وهم‌انگیز یک فراق ...

Continue reading

گل بود یا که نیست؟

 دوباره جام جهانیدوباره سرگرمیمیان سایه ی این جامجان گرفته شدهجهان سرش به جام گرمو یمن به بمبارانگُل بود یا که نیست؟!گُل کودکی بود که دیگر نیستگُل لبخند مادر، آن نگاه پدر بودکه دیگر نیستبازی نه درون چمندرون یمن بودکه دیگر نیست!🖋️⁩فاطمه رستم...

Continue reading

قسمت ۳ اسم مستعاری به نام رادمهر

صداش گرفته‌تر و خش‌دارتر بود. طرز نگاه و رفتار و حرف زدنش عجیب برام آشنا بود. یادم اومد توی دبیرستان گاهی که فیلم بازی می‌کرد همین قیافه رو به خودش می‌گرفت. یه اسمی هم برای خودش گذاشته بود کمی که به ذهنم فشار آوردم یادم اومد. - کیوان؟ هنوزم...

Continue reading

قسمت ۲ اسم مستعاری به نام رادمهر

- سر میز من اومده بودی؟- آره - کی؟- همون اولی که اومدینفس عمیقی کشید و دستاش رو به پیشخوان گرفت. انگار که سرش یکباره درد گرفته باشه دستاش رو ول کرد و از دو طرف شقیقه‌هاش رو محکم گرفت اما تعادلش رو از دست داد. سریع خودم رو اونطرف رسوندم و کم...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت چهارم

فرصتی برای نوشتنعقربه‌ها دنبال هم گذاشته‌اند هیچ فکر نمی‌کردم چهار شب اینقدر کم است به همین زودی دارد تمام می‌شود. سه‌شنبه باید این اتاق را تحویل بدهیم و برویم. از حالا دلتنگ شده‌ام. دلتنگ صف یک ساعت و نیمه زیارت. دلتنگ لبخندهای خادمان وقتی...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت سوم

صوت قرآن و عظمت این بارگاه باعث شده خودم را کوچک ببینم. ذره‌ای هستم که بر سرم منت گذاشته‌اند و مرا راه داده‌اند وگرنه من کجا و این صحن و سرا کجا؟من کجا و نماز در این صحن باصفا کجا؟خادم‌ها دارند خواب‌ها را بیدار می‌کن...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت دوم

صدای باد می‌آید. پاهایم یخ‌کرده. چادر نمازم را روی پایم می‌کشم اما دوست ندارم پنجره‌ها را ببندم. انتظار این همه خنکی را نداشتم. اصلا انتظار خنکی را نداشتم.ده ملا هستیم کاروانسرایی بین دامغان و شاهرود. زائرسرای بزرگی ...

Continue reading