صداش گرفتهتر و خشدارتر بود. طرز نگاه و رفتار و حرف زدنش عجیب برام آشنا بود. یادم اومد توی دبیرستان گاهی که فیلم بازی میکرد همین قیافه رو به خودش میگرفت. یه اسمی هم برای خودش گذاشته بود کمی که به ذهنم فشار آوردم یادم اومد.
- کیوان؟ هنوزم میری توی جلدش؟
بلند خندید.
- آفرین که منو یادت مونده اون موقعها هم از همه باهوشتر بودی.
بعد یکباره اخماش توی هم رفت دندوناش رو به هم فشرد و شمرده شمرده گفت:«ولی هیچوقت نفهمیدی که اون میره توی جلد من. اینجا مال منه نه اون»
سر و قلبش رو نشون داد و تاکید کرد:«اینجا مال منه نه اون»
بهش نمیخورد فیلم بازی کنه اصلا کدوم آدم عاقلی توی همچین موقعیتی که عزیزش ولش کرده مسخره بازی در میاره؟ ولی مگه شبیه عاقلها بود که ازش انتظار داشتم عاقلانه رفتار کنه؟
شاید نیاز به یه سیلی داشت تا عقلش برگرده اما میترسیدم حالش بدتر بشه.
یکم توی جیباشو گشت و بعد بلند شد و رفت توی اتاق با یه پاکت سیگار و یه فندک برگشت و دوباره لم داد روی مبل و پاش رو روی میز روی هم گذاشت و سیگارش رو روشن کرد.
- از خودت بگو آراز، ازدواج نکردی؟
- نه هنوز موقعیتش پیش نیومده
- کار درست رو تو کردی چه دلیلی داره آدم زندگیش رو با یکی شریک بشه.
- شراکت بد نیست به شرط اینکه شریک خوبی پیدا کنی
- شریک خوب؟ جوک میگی؟ شریک خوب هم مگه وجود داره همین که جسمم رو با یکی شریک شدم برای هفت پشتم بسته
- جسمت رو با کی شریک شدی؟
- همون پسره دیوونه که خودش رو به حماقت زده
- منظورت کیه؟
- رادمهر
با دقت به چشماش نگاه کردم خیلی جدی به نظر میرسید. حتی اگه نیاز بود کنارش بمونم این رو در توان خودم نمیدیدم؛ نمیتونستم چیزهایی که میبینم و میشنوم رو هضم کنم. بلند شدم.
- میخوای بری؟ صبر کن شمارهات رو بهم بده حالا که تنها شدم میتونیم همدیگرو ببینیم.
بدون اینکه اون لحظه دلیلی برای کارم داشته باشم شمارهام رو دادم. به گوشیم زنگ زد.
از خونه که میرفتم بیرون مطمئن بودم تنها گذاشتنش کار درستی نیست.»
آراز از اتومبیل پیاده شد. باران قطع شده بود. از شنیدن حرفهایش گیج شده بودم. یاد سریال شرقی افتادم که حدود ده سال پیش ساخته شده بود. سریالی در مورد یک بیمار چند شخصیتی. یعنی امکان داشت رادمهر هم همین بیماری را داشته باشد؟ قول داده بودم چیزی از آراز نپرسم. امیدوار بودم که این پایان ماجرا نباشد و ادامه را برایم بگوید.
آراز در اتومبیل را باز کرد و نشست.
- برسونمت خونه؟
به ساعت نگاه کردم دیر وقت بود و باید برمیگشتم.
- دوباره کی میتونیم همدیگرو ببینیم؟
- نمیدونم شاید فردا. میخوای بقیهاش رو بشنوی؟
- اوهوم اما جرات نمیکنم بپرسم مبادا دیگه تعریف نکنی
- اینکه گفتم نپرس منظورم این بود که سوال پیچم نکنی که کی هست و اسم واقعیش چیه
- اونو که مطمئن باش
- ادامهاش رو برات مینویسم و توی ایتا میفرستم.
نمیدانم چرا انتظار داشتم که همان شب آراز ادامه ماجرا را برایم بفرستد اما تا فردا صبحش خبری از پیامش نشد. وقتی پیام بلندبالایش رسید سریع بازش کردم و شروع به خواندن کردم.
«اون شب نتونستم خوب بخوابم. چیزهایی که دیده بودم اونقدر عجیب بودند که خواب رو از من بگیرند. به هوش مصنوعی داخل گوشیم یه سری اطلاعات دادم و به چند کلید واژه رسیدم: بیماری شخصیتهای مجزا DID، اسکیزوفرنی، تاثیر مواد مخدر صنعتی.
نمیتونم بگم دلیل پیامی که صبح بهش دادم چی بود؛ نگرانی یا کنجکاوی. اما به نظرم اگه کنجکاوی هم بود از روی نگرانی بود. بهش پیام دادم:«سلام تونستی بخوابی؟ حالت چطوره؟»
کمی که گذشت تماس گرفت.
- دیشب کی رفتی. اصلا متوجه نشدم.
- تونستی بخوابی؟
- فکر کنم یکم خوابیدم.
- حالت چطوره؟
- یکم گیجم
- میخوای همدیگرو ببینیم؟
- فکر نمیکردم بازم بخوای منو ببینی.
قرار گذاشتیم بعد از تموم شدن کارم برم خونهاش. شب یکم خوراکی گرفتم و به خونهاش رفتم. در رو که باز کرد از دیدن قیافهاش جا خوردم. چشماش قرمز بود و زیر چشمش گود رفته بود؛ انگار که اصلا نخوابیده بود. خونه مرتب بود اما بوی سیگار و ادکلن خونه رو برداشته بود. پلاستیک خوراکیها رو روی میز گذاشتم.
- شام خوردی؟
- چیزی دلم نمیخواد
- اما من خیلی گشنمه
اینترنتی دو تا پیتزا سفارش دادم. نشسته بود و سرش پایین بود.
کنارش نشستم و چند بار آروم روی پاش زدم. سرش رو بالا گرفت. لبخند زدم و گفتم: «هنوز با هم رفیقیم؟»
- اگه تو بخوای چرا که نه.
- یه سری سوال ازت دارم بپرسم یا نه؟
ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده