همه مسئولیم

این روزها مشغول ویرایش خاطرات جانبازی هستم که برادر شهید هم هست. در قسمتی از خاطراتش از قول برادرش نوشته است: «باید بی‌تفاوت‌ها را انقلابی کنیم و دشمنان را بی‌تفاوت»این جمله خیلی ذهنم را مشغول کرده و مدام به راه‌کارهایی که می‌تواند ما را به...

Continue reading

قسمت ۳ شبی که فهمیدم

- همینجا نگه دار پیاده میشملحظه‌ی آخر دلم رو زدم به دریا و پرسیدم:«از این به بعد فامیلیت چی میشه؟»با خنده گفت:«صادقی»و رفت. اون خندید ولی دل من آشوب بود. مطمئن بودم آقای صادقی کوچکترین اطلاعی از اعتیاد حمید نداره. اونم آقای صادقی که سیگار ک...

Continue reading

قسمت ۲ شبی که فهمیدم

به مسجد که رسیدم آقای خسروی و حاج آقا توکلی داشتن تو حیاط باهم حرف می‌زدن. انگار هنوز کار رو شروع نکرده بودن. تا منو دیدن حرفشون رو قطع کردن. بهشون سلام دادم. آقای توکلی سرشو پایین انداخت و جواب سلامم رو داد. آقای خسروی گفت: «سلام آقا بهنام...

Continue reading

طعم عشق

وقتی مادرم دعوایم می‌کرد می‌رفتم توی بغل مادربزرگ و او هم تمام قد ازمن دفاع می‌کرد؛ باآنکه هم خودم و هم او خوب می‌دانستیم حق با مادرم است.مادربزرگ بود و دلش به بزرگی یه اقیانوس؛ ولی نوبت ما نوه‌ها که می‌رسید دلش برای کمترین ناراحتی یا بغض م...

Continue reading

چقدر فرصت دارم؟

دیشب فهمیدم شماره چشمم بیشتر شده. وقتی می‌خواستم از فاصله دور یک نوشته را بخوانم کلمات ناخوانا بودند. سال‌ها بود که روی همین شماره مانده بود. نمی‌دانم از چه زمانی این اتفاق افتاده. مربوط می‌شود به چند ماه پیش یا مثلاً همین هفته. دلیلش را هم...

Continue reading

در جست و جوی شکست

روزی «آرتور گوردون» که یک نویسنده است از «توماس واتسون» پرسید:«چگونه می‌توانم به عنوان یک نویسنده سریع‌تر به موفقیت برسم؟»واتسون که یکی از غول‌های بزرگ تجارت است در جوابش گفت:«اگر می‌خواهی سریع‌تر به موفقیت برسی، میزان شکست‌های خودت را دوبر...

Continue reading

چیزایی که جالب نیست

از صبح مشغول مرتب کردن و جارو زدن و گردگیری خانه بودم. ریحانه_دختر پنج ساله‌ام_ یک دفتر نقاشی و یک مداد دستش گرفته بود و همانطور که راه می‌رفت خیلی جدی گفت: «این دفتر اسمش هست، چیزایی که جالب نیست.»پرسیدم: «مثلاً چی جالب نیست؟»دفترش را آورد...

Continue reading

بچه‌ها می‌فهمند

پشت پنجره‌ی اتاق ایستاده بودم. روسری گلدار مادرم سرم بود. تنم را پشت پرده‌ی توری پنهان کرده بودم. نگاهم به حیاط دوخته شده بود؛ جایی که دو مرد غریبه با مادرم ایستاده بودند.یکی از مردها قد بلندی داشت. قدش به بلندی پدرم بود اما شانه‌های پهن او...

Continue reading

سجده‌ی پلکها

پشت دستم می‌زنم و می‌گویم: «خدا مرگم بده حوری چی به سر این خونه اومده؟»روی زمین خاک آلود می‌نشیند. دیوار ترک خورده و دوده گرفته تکیه‌گاه سرش می‌شود. گمان می‌کنم صدایم را نشنیده. آرام کنارش می‌نشینم و دستش را می‌گیرم. سردی‌اش وجودم را می‌لرز...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت ششم

ورودی روستای ما مزین شده با عکس شهدایی که داده‌ایم. ما به وجود این شهدا افتخار می‌کنیم اما نمی‌دانم شهدا چه احساسی به ما دارند از ما خشنودند یا نه ما که شرمنده‌ایم.باران نمی‌بارد اما هوا ابریست. جاده‌ی سرسبز روستایمان را طی می...

Continue reading