- همینجا نگه دار پیاده میشم
لحظهی آخر دلم رو زدم به دریا و پرسیدم:«از این به بعد فامیلیت چی میشه؟»
با خنده گفت:«صادقی»
و رفت. اون خندید ولی دل من آشوب بود. مطمئن بودم آقای صادقی کوچکترین اطلاعی از اعتیاد حمید نداره. اونم آقای صادقی که سیگار کشیدن من براش یه مشکل بزرگ به حساب میومد. باید چیکار میکردم؟
حرکت کردم. هرچی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم و پام رو بیشتر روی پدال گاز فشار میدادم میخواستم هرچه زودتر از این مرحله زندگیم رد بشم یه عابر جلوم سبز شد زدم رو ترمز عابر رد شد اما سرم محکم روی فرمون خورد.
***
- چرا اینقدر راه میری سرم گیج رفت
با کلافگی نگاش کردم
- مجبوری اینجا وایسی منو نگاه کنی؟ برو تو خونه کمک عزیز
- هیچ معلومه چت شده؟ به خاطر زخم رو پیشونیته؟
مستقیم نگاش کردم
- محبوبه برو تو خونه
- چشم
از روی تنها پلهای که حیاط رو به ساختمون وصل میکرد بلند شد و داخل خونه رفت. خواهرم محبوبه ۴ سال از من کوچیکتر بود درست همسن پریسا. با آنکه با هم دوست صمیمی بودن ولی خیلی باهم فرق داشتند. محبوبه پرحرف بود و شیطون ولی پریسا آروم بود و متین.
باید موضوع حمید رو بهشون میگفتم. نمیتونستم اجازه بدم این ازدواج سر بگیره. ولی کی حرف منو باور میکرد؟ میگذاشتن به حساب اینکه میخوام براش بزنم تا پریسا رو بدست بیارم.
نشستم لبهی حوض و چند مشت آب ریختم روی صورتم افاقه نکرد سرم رو یکباره کردم توی آب.
*عزیز*
- اینم پیرهن مشکیت
از دستم گرفت و تنش کرد. چقدر توی لباس عزای امام حسین قشنگ میشد
همیشه آرزوی پسری رو داشتم که نذرش کنم واسه امام حسین. وقتی خدا بهنام رو بهم داد، شد چشم و چراغ من و خواهراش. بعد از فوت پدرش با آنکه هنوز نوجوون بود شد مرد خونه و همه بهش تکیه دادیم بدون اینکه خودش تکیهگاهی داشته باشه.
یه نگاهی به سرتاپاش کردم و توی دلم براش آیت الکرسی خوندم و بهش فوت کردم. یکباره دلم لرزید و چشمام از داغی اشک سوخت
-چی شد عزیز؟
- یاد علی اکبر افتادم
اشکام راه افتاد
- قربون دلت بشم. باز محرم شد و خونمون شد حسینیه. خوشبحالت عزیز
دست انداختم دور گردنش، سرش رو آورد پایین. پیشونیش رو بوسیدم.
*بهنام*
یه نگاهی به آدرس کردم. درست اومده بودم. پیاده شدم و زنگ خونه رو زدم. از پشت آیفن یه صدای زنونه گفت کیه؟
- اومدم دنبال حاج آقا
- حالا میان
تکیه دادم به ماشین و منتظر شدم. یه مرد حدود ۶۰ ساله با قد متوسط و تقریبا لاغر اندام بیرون اومد. عمامه سفید روی سرش بود و یه عبای سیاه روی دوشش. ریشش تقریبا سفید بود و خیلی مرتب شونه خورده بود. چهره نورانی داشت. جلو اومد و جواب سلامم رو با لبخند داد. دستش رو دراز کرد، فوری دستش رو گرفتم.
- امینی هستم
- بهنامم
- خوشبختم از زیارتتون
در جلو رو باز کرد و نشست. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
- آقا بهنام!
- بله
- اسم قشنگی داری پسرم ان شاء الله که نامدار باشی
- ممنونم حاج آقا زنده باشید.
- ببخشید باعث زحمت شدم
- این چه حرفیه؟
لبخند زد و شروع کرد به حرف زدن. شیرین حرف میزد.
رسیدیم و حاج آقا رفت رو منبر و منم رفتم داخل آشپزخونه کمک بچهها تا حاج آقا سخنرانیش تموم بشه فرصت کمک کردن داشتم. کشیدن غذا همیشه به عهدهی من بود. غذای اونشب عدس پلو بود. رضا ظرفارو آورد و یکی یکی باز کرد و بهم داد و منم پرشون میکردم و میدادم دست نفر بعدی تا مخلفات رو روشون بریزه. کار کردن برای امام حسین خود عشق بود. مخصوصا اگه پای این کار خسته میشدی اونوقت بود که یکمی دلت خنک میشد که تونستی یه کاری واسه آقات بکنی. حامد گفت:«پاشو بهنام حاج آقا سخنرانیش تموم شد»
ظرف غذای حاج آقا رو دادن دستم و راه افتادم. وارد حیاط مسجد که شدم نگاهم افتاد به چراغای خاموش. صدای مداح که روضه رو شروع کرده بود فضا رو پر کرده بود. با حسرت از کنار این همه زیبایی که لیاقتش رو نداشتم رد شدم.
حاج آقا سوار شد و راه افتادیم.
- این نذریتون حاج آقا
- قبول باشه پسرم
دلم بدجوری گرفته بود تصور اینکه حالا بچهها نشستن پای روضه و من دارم توی خیابونا میچرخم برام عذابآور بود. ناخودآگاه آه بلندی کشیدم.
- چی شده جوون؟
نمیتونستم بهش بگم. برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم:«تعریف کن حاج آقا ما که سعادت نداشتیم پا منبرتون باشیم. امشب چی گفتید؟»
- واقعا دوست داری بدونی؟
- آره اینجوری مسیرهم به نظرمون نمیاد
- امشب در مورد تقابل حرف زدم
- چی چی؟
خندید
- حالا برات بازش میکنم. تقابل یعنی رویارویی. اصحاب بهشت در مقابل اصحاب جهنم. عقل در مقابل جهل. حق در مقابل باطل. و اوج این تقابل توی کربلاست که این دو جبهه در مقابل هم میایستند. این رویارویی تا خود قیامت ادامه داره و به عاشورا ختم نمیشه. باید هر لحظه رصد کنیم که توی کدوم جبهه هستیم. حق یا باطل؟
- جبهه سومی هم هست؟
ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده
داستانهای دیگر:
آثار چاپ شده:
منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.