داستان‌ها

قسمت ۲ شبی که فهمیدم

به مسجد که رسیدم آقای خسروی و حاج آقا توکلی داشتن تو حیاط باهم حرف می‌زدن. انگار هنوز کار رو شروع نکرده بودن. تا منو دیدن حرفشون رو قطع کردن. بهشون سلام دادم. آقای توکلی سرشو پایین انداخت و جواب سلامم رو داد. آقای خسروی گفت: «سلام آقا بهنام حال شما؟ خوبه سالی یه بار محرم میشه ما چشممون به جمال شما روشن بشه.»
لبخند زدم اما چیزی نگفتم.
- برو داخل، حالا بقیه بچه‌ها هم میان یه همتی کنید امشب این سیاهی‌ها رو وصل کنید
- روی چشمم
کفشامو درآوردم و وارد مسجد شدم. چشمم افتاد به پرچمای سیاهِ آقام حسین که گذاشته بودنشون یه گوشه. جلو رفتم و کنارشون نشستم.گوشه یکیشون رو با دستم بالا آوردم و بوسیدمش. حامد باخنده‌ جلو اومد.
-آقا خسروی باهات حرف زد؟
- نه من خونه نبودم با عزیزم صحبت کرد. چطور مگه؟
- هیچی فراموشش کن
هنوز محرم نیومده پیرهن مشکیشو پوشیده بود. حرفش به نظرم عجیب اومد از اون عجیب‌تر لبخندش بود. عادت داشت توی محرم خودشو بیشتر از بقیه ناراحت نشون بده.

یکی یکی بچه‌های محل جمع شدن و مشغول سیاه پوش کردن مسجد شدیم. مسجد رنگ محرم به خوش گرفت. ابهت گرفت، غمگین شد، خوشگل شد. ستون‌ها سیاه پوش شدن. سرتا سر حاشیه‌ی بالای دیوار، اشعار محتشم رو بغل گرفتن. حبابی‌های قرمز رو با حبابی‌های سبز عوض کردیم که نور لامپ‌ها جلوه‌ای از حرم آقام حسین رو به مسجد بده.
کارایی که نیاز به قد بلند یا زور بازو داشت رو به من می‌سپردند، از اینکه قد و زور بازوم به کار دستگاه امام حسین میومد خوشحال بودم.

کار تموم شده بود. چهارپایه رو گذاشتم گوشه‌ی حیاط، حاج آقا توکلی صدام زد. مرد نسبتا کوتاهی بود. جزء قدیمی‌های مسجد بود و اهل محل براش احترام خاصی قائل بودن‌. محاسن بلند و مرتبی داشت و همیشه یه تسبیح با مهره‌های قهوه‌ای دستش بود. بیشتر اوقات سرش پایین بود و کمتر توی چشم آدم نگاه می‌کرد. جلو رفتم
- بفرما حاج آقا.
یکم مهره‌های تسبیحش رو بالا و پایین کرد و بعد گفت: «برای سخنرانی از حاج آقا امینی خواستیم بیاد. قبول کرد. منتهی راهش یکم دوره. من روی تو برای بردن و آوردنش حساب کردم.»

نگاش کردم و سرم رو انداختم پایین، نمی‌شد نه بیارم اما چطوری می‌خواستم قبول کنم؟ چند سالی بود که با خودم قول و قرار گذاشته بودم توی محرم هرکاری برا امام حسین بهم بسپرن نه نیارم حالا هرکاری می‌خواد باشه. ولی اینبار فرق می‌کرد قبول کردنم مساوی بود با قید مداحی و میون داریه هیئت رو زدن. چاره‌ای نبود، بهنام بود و قولش
- چشم
لبخندی زد و همون جور که سرش پایین بود چند بار روی بازوم زد و رفت. حامد جلو اومد.
- حاج آقا چی می‌گفت؟
- حرف خاصی نبود
- پس چرا اینقدر پکری؟
- پکر نیستم، خسته‌ام
سمت خونه راه افتادم. خسته نبودم، پکر بودم. لابد امام حسین منو لایق نمی‌دونست که تو مجلسش میون‌داری کنم و سینه‌ام کبود بشه. حس می‌کردم همه‌ی دنیا داره پسم می‌زنه، اول از دست دادن کارم، بعد نامزدی پریسا و حالا هم مجلس سینه‌زنی آقام حسین.

***

از خونه زدم بیرون. از دیشب که حاج آقا توکلی با کاری که بهم محول کرده بود، آب پاکی رو ریخته بود روی دستم، دیگه دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم.
توی خونه هم نمی‌تونستم بند بشم. کافی بود برم توی خودم تا عزیز دوباره گیردادناش شروع بشه.
ماشین رو روشن کردم و وارد خیابون اصلی شدم که دیدم یه مرد جوون منتظر تاکسی هست، خیلی به حمید شباهت داشت. بیشتر که دقت کردم مطمئن شدم خودشه. جلوش ترمز کردم و نشست
- حمید خودتی؟
نگام کرد و با خنده گفت
- اِ سلام. داری مسافرکشی می‌کنی؟
- علیک سلام. تو چی؟ هنوزم آس و پاسی؟
- نه بابا مغازه زدم.
- جدی؟
- آره
- مغازه چی چی؟
- یه لوازم خانگی
- بابات زده دیگه؟
- آره
با خنده گفتم:«دودش نکنی»
بهش برخورد
- من تو ترکم
- آره جون خودت تو همیشه توی ترکی

- اینبار فرق می‌کنه آدم شدم. تازه دارم زن هم می‌گیرم.

با تعجب نگاش کردم
- اینقدر به خودت مطمئنی که اومدی سراغ دختر مردم؟
- جون تو اینبار فرق می‌کنه
- جون خودت. حالا طرف کی هست؟
- مال همون جایی هست که سوارم کردی
اسم محلمون رو گفتم که تایید کرد. خونه‌مون رو بلد نبود وگرنه هیچوقت همچین حماقتی نمی‌کرد که بهم بگه و کنجکاوم کنه
- باباش مایه داره؟
می‌خواستم سردربیارم سراغ کدوم یکی از دخترای محلمون رفته. نه از روی فوضولی یا کنجکاوی، از روی دلسوزی. شاید می‌شد جلوی ازدواجش رو بگیرم.
- نه بابا مایه‌دار کجا بود معلم بازنشسته هست.

توی ذهنم یکی یکی مردای محلمون رو از ذهنم گذروندم.
- ازدواج کردید؟
- نه تازه دو هفته است نامزد کردیم. بدشانسی من افتاده به محرم و صفر گفتن عقد دو ماه بعد

وقتی اطلاعات رو کنار هم چیدم. نفسم توی سینه‌ام حبس شد.
جرأت نداشتم بیشتر از اون سوال کنم. توی دلم خدا خدا می‌کردم‌ فقط یه شباهت باشه.

ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *