سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت هشتم

تابحال شده خوابی ببینید که جزییاتش را فراموش کنید اما تمام فکرتان را به خودش مشغول کند؟ دیشب همچین خوابی دیدم. خواب قشنگی نبود. وهابی داشت، تیراندازی به زائران کربلا را داشت، صف طولانی زائرها برای ورود به کشور عراق و ... جزییات یادم نیست فک...

Continue reading

سفرنامه شهریور۱۴۰۴ قسمت هفتم

با صدای باران می‌خوابیم و با صدای باران بیدار می‌شویم. با آنکه تمام برنامه‌هایی که برای این یک هفته اقامت در لاهیجان ریخته بودم بی‌مصرف مانده اما ناراحت نیستم. خدا را شکر که باران می‌بارد. خدا را شکر که رشته‌های باران آسمان را به زمین دوخته...

Continue reading

قسمت ۱۷ اسم مستعاری به نام رادمهر

پیام آراز به پایان رسیده بود. نمی‌دانستم بعد از آن چه اتفاقاتی افتاده و حالا حالش چطور است. دوباره شماره آراز را گرفتم هیچوقت صدای بوق تلفن اینقدر برایم لذت بخش نبود. خودم را آماده کردم دعوایش کنم. مجبورش کنم با هم حرف بزنیم و بعد... گوشی ر...

Continue reading

اعتراف نامه

پشت میز نشسته بودم و به کاغذهای سفید روبه رویم خیره شده بودم. از پنجره کافه به بیرون نگاه کردم. هوا مثل دیروز آلوده بود. مثل روزهای قبل، مثل هفته‌های قبل، مثل ماه‌های قبل. بیشتر افرادی که داخل می‌آمدند ماسک زده بودند. کرختی و بی‌حوصلگی روی ...

Continue reading

قسمت۱۰(آخرین قسمت) شبی که فهمیدم

آقای صادقی خندید- شرمنده یهویی شد. هنوز اقوام نزدیک هم در جریان نیستند فقط شیرینی خوردیم.- باور کن حرف دعوت نیست مرد مومن، نمی‌خواستی یه صلاح مشورتی با ما بکنی؟- فکر کنم می‌شناسیشون، پسر حاج آقا نیازی هست- واسه همونم موندم حیرون که چرا به م...

Continue reading

قسمت ۹ شبی که فهمیدم

حاج آقا از منبر اومد پایین و مداح روی پله اول نشست و شروع کرد به روضه خوندن.حس می‌کردم بین لشکر امام حسین و یزید ایستادم. می‌خواستم به سمت لشکر امام حسین‌ برم ولی توان حرکت نداشتم. یه نگاه می‌خواستم. یه‌نگاه شبیه اذن دخول. یه نگاه که بهم اج...

Continue reading

قسمت ۸ شبی که فهمیدم

رضا زنگ زد بهم که نمیای برای کمک؟می‌خواستن غذا بکشن، گفتم نه و قطع کردم. می‌خواستم فکر کنمتمام زندگیم رو یه بار توی ذهنم زیر رو کردم. به قول عزیز، کشتی زندگی من ناخدا نداشت واسه همون با هر طوفانی این طرف و اونطرف می‌شد. من خدارو قبول داشتم،...

Continue reading

قسمت ۱۶ اسم مستعاری به نام رادمهر

- تقصیر منه باید به کامی اجازه می‌دادم خودش رو بکشه اگه میکشت منی دیگه وجود نداشت تا شبیه پدرم بشه. حالا هم دیر نشده باید کار ناتموم کامی رو خودم تموم کنم اون احمق هیچوقت جرات نمیکنه تمومش کنه.از جاش بلند شد. می‌خواست از خونه بیرون بره. قیا...

Continue reading

قسمت ۱۵ اسم مستعاری به نام رادمهر

- رفیقت هم مثل خودت بی ادبه اگه ادب داشت می دونست باید حالا سرش بندازه پایین و از اینجا بره- اینجایی که میگی خونه منه نه تو. من میگم که کی بره و کی بمونه- تازه دارم میفهمم چرا سارا قهر کرده بود. اما نمیفهمم چرا دوباره برگشتکیوان در خونه رو ...

Continue reading