رضا زنگ زد بهم که نمیای برای کمک؟
میخواستن غذا بکشن، گفتم نه و قطع کردم. میخواستم فکر کنم
تمام زندگیم رو یه بار توی ذهنم زیر رو کردم. به قول عزیز، کشتی زندگی من ناخدا نداشت واسه همون با هر طوفانی این طرف و اونطرف میشد. من خدارو قبول داشتم، چاکرشم بودم ولی هیچ وقت براش بندگی نکرده بودم تا انتظار خدایی کردن ازش داشته باشم.
صدای کوبیده شدن شیشه منو از فکر بیرون آورد. بهار بود، دختر آبجی مریم.
پیاده شدم و از بغل مریم که بلندش کرده بود تا قدش به پنجره ماشین برسه گرفتمش. مریم ۲ سال از من بزرگتر بود و دختر سه سالهاش عشقم.
- سلام داداش خوبی؟
- سلام قربونتون برم، کی اومدی؟
- دوساعت پیش رسیدیم.
- فکر کردم فردا میاین
- دوست داشتم شب تاسوعا مسجد خودمون باشم واسه همون جواد امروز رو مرخصی گرفت
- خدا خیرش بده، تو برو بهار پیش من میمونه
- پس هروقت اذیتت کرد زنگ بزن میام میگیرمش
- باشه
آبجی مریم رفت داخل مسجد.
- دایی منو ببر بالا
میخواست به برگای درختای توی حاشیه خیابون دست بزنه
نشوندمش روی دوشم و رفتیم زیر درختا. یه لحظه موهاش به یکی از شاخهها گیر کرد و زد زیر گریه. هول کردم موهاشو رها کردم و آروم آوردمش پایین. نشستم روی جدول و روی زانوهام نشوندمش. سریع آروم شد اما هنوزم نا آروم بودم. موهای موج دارش رو ناز کردم و اشکای ریزش رو پاک کردم.
با آنکه روی لباش لبخند بود اما نگاه کردن به چشمای اشک آلودش دلم رو داشت کباب میکرد. روی سینهام چسبودمش و یه لحظه قلبم برای پریشونیه حضرت عباس فشرده شد.
برای اون لحظهای که اشک بچهها و نالهشون رو شنید و دیگه نتونست طاقت بیاره. کاش میگذاشتن حداقل آب رو برسونه.
آهی کشیدم و به چشمای بهار نگاه کردم.
-دایی ببین.
دست کوچیکش رو بالا آورد و جلوی چشمام گرفت و انگشت اشارهاش یه خراش ریز برداشته بود.
انگشتش رو بوسیدم. لبم رو گاز گرفتم تا از پایین اومدن اشکام جلوگیری کنم. یاد جای تازیانهها و کبودی صورت رقیه افتاده بودم. چند تا نفس عمیق کشیدم.
- دایی گِیرِه میکنی؟
- نه فدات بشم
سرش رو روی سینهام گذاشتم و موهاشو ناز کردم. خوب شد عباس اون صحنهها رو ندید اگرچه اگه عباس بود هیچکی جرأت نمیکرد بهشون چپ نگاه کنه. چطور دلشون اومد؟
یاد حرف حاج آقا افتادم، «چون بیمعرفت بودن.»
یاد بیمعرفتی خودم به خدام افتادم. از تصور اینکه ممکنه منم یه روز مرتکب همچین کاری بشم بدنم لرزید.
دوست داشتم بهار رو همون جوری توی بغل نگه دارم تا یکم آروم بگیرم اما حاج آقا اومد.
***
- شما هم میای؟
- آره حاج آقا، عادت کردم پا منبرتون بشینم
- منم به تو عادت کردم پسرم، به عزاداریهای خالصانهات. از حالا، هم داره دلم برای این دهه تنگ میشه، هم برای تو
سرم رو انداختم پایین و خندیدم
با هم راه افتادیم سمت مسجد و حاج آقا رفت بالای منبر
منبرش رو اول بسم الله با ابوالفضل شروع کرد.
حاج آقا گفت:«امشب میخوام باهم خودمونی حرف بزنیم. از عباس بگیم. از اینکه عباس چطور عباس شد؟»
همیشه شخصیت حضرت عباس برام الگو بود از زمانی که قد کشیدم و به قول عزیز رشید شدم دوست داشتم برای آقام حسین، عباس باشم. همه یارای کربلا رو دوست داشتم ولی حضرت عباس یه چیز دیگه بود.
واسه همون هرجا حرفش پیش میومد گوش تیز میکردم ببینم چجوری بوده که ازش یاد بگیرم.
گوشام رو تیز کردم. حاج آقا
گفت:«هممون رجز حضرت عباس رو موقعی که دست راستش رو قطع کردن شنیدیم،والله ان قطعتم یمینی، انی احامی ابدا عن دینی
یعنی چی؟ یعنی به خدا قسم اگه دست راستم رو قطع کردند، دست از حمایت از دینم برنمیدارم.
حضرت عباس نمیگه حمایت از برادرم، از عشیرهام، میگه دینم.
دین کجای زندگیمونه برادر؟
شنیدید وقتی روضه آقا قمربنی هاشم خونده میشه امام زمان سراسیمه میاد. چرا؟ چون امام زمان، عباس میخواد.
چقدر عباسی شدیم؟
حضرت عباس فقیه هست، عالم به دین و عامل به دینه یعنی چی؟
یعنی هم دین رو میشناسه هم بهش عمل میکنه.
ستون دینمون نماز، نماز کجای زندگیمونه؟
نشونهی دیندار، حسن خلق هست.
هممون بیشتر از قدرت و رشادت حضرت عباس شنیدیم. از اخلاق خوبش شنیدیم؟ جایی شنیدید حضرت عباس با کسی غیر از دشمنای خدا بداخلاقی کرده باشه؟
چقدر با مردم مهربونیم؟ اصلا گذشت داریم؟ یا منتظریم یه فرصت پیش بیاد یقه هم رو بچسبیم؟
حضرت عباس با ادبه، گوش به فرمان امر امامش هست
چقدر عباسی هستیم؟»
سر رو انداختم پایین و از اینکه یه عمر ادعای عباسی بودن کرده بودم خجالت کشیدم.
هرچی حاج آقا بیشتر میگفت من بیشتر در خودم فرو میرفتم. وقتی فهمیدم چه فاصلهای دارم از عباسِ حسین به خودم لرزیدم...
ادامه دارد...
🔍 بازنویسی نشده