داستان‌ها

قسمت۱۰(آخرین قسمت) شبی که فهمیدم

آقای صادقی خندید
- شرمنده یهویی شد. هنوز اقوام نزدیک هم در جریان نیستند فقط شیرینی خوردیم.
- باور کن حرف دعوت نیست مرد مومن، نمی‌خواستی یه صلاح مشورتی با ما بکنی؟
- فکر کنم می‌شناسیشون، پسر حاج آقا نیازی هست
- واسه همونم موندم حیرون که چرا به من چیزی نگفتی. توکه میدونی ما سالهاست رفت و آمد داریم و خوب می‌شناسمشون.
- والا حقیقتش رو بخوای حاج آقا نیازی که اومد دیگه زبونم بسته شد. گفتم چی می‌خوایم بهتر از این، که دخترمون عروسشون بشه

قوطی رب رو توی دستم فشار دادم و سعی کردم به حرفاشون گوش ندم، ولی حرفاشون می‌رفت توی گوشم و مثل پتک توی سرم کوبیده می‌شد.
آقای صادقی ادامه داد:«وقتی قسمت باشه اینجوری میشه، دهن آدم بسته میشه.»
- صادقی جان شما دیگه چرا؟ این حرفا دیگه چیه؟ از قدیم گفتن تدبیر با شما تقدیر با خدا
- چی بگم، خانومم دیگه نگذاشت ما به هیچی فکر کنیم.
- خودت می‌دونی من پریسارو مثل دختر خودم دوست دارم. باور کن وقتی شنیدم خیلی ازت دلخور شدم
- حالا هم که چیزی نشده، قرار بعد از محرم و صفر عقد کنن. باور کن می‌خواستم دعوتت کنم
- ای بابا بازم که حرف از دعوت و این چیزا زدی، میگم خدا شاهده بخاطر این نمی‌گم. میگم مثل دخترمه یعنی نگران زندگیشم.
- یه جور دیگه حرف می‌زنی آقا کریم، حس می‌کنم یه چیزی می‌خوای بگی.
- حست درسته
- خب بگو دیگه
- حقیقتش رو بخوای چندروز پیش که قضیه نامزدی دخترت رو شنیدم می‌خواستم زنگ بزنم ولی گفتم حرفیه که باید حضوری گفت واسه همون صبر کردم
سکوت کرد، گوشامو تیز کردم.
- صادقی جان این پسره هیچ شباهتی به حاج آقا نیازی نداره.
- این حرف یعنی چی؟
- یک کلام بگم راحتت کنم. اهل دود و دم هست اونم نه یکم.
برگشتم سمتشون، آقای صادقی رنگ و روش پریده بود.
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت آسمون عجب خدایی داشتم. یک روز براش بندگی کرده بودم و حالا می‌دیدم چطور داشت برام خدایی میکرد. بزرگترین قفل زندگیم باز شده بود. دیگه بعد از اون می‌تونستم با خیال راحت واسه آقام حسین نوکری کنم و واسه خدام بندگی. سرم رو به کارم دادم.

***

شام غریبان بود. نشستم پای منبر حاج آقا. باورم نمیشد مسیر زندگیم با چندتا سخنرانی تغییر کرده ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم سخن خیلی تاثیر داره واسه همون موقع حرف زدن امام حسین علیه السلام، لشکر یزید هلهله می‌کردند که صدای امام به گوش کسی نرسه.
این اولین سالی بود که به قول بچه مسجدیامون شده بودم پامنبری.
حاج آقا سوالی پرسید که فکرم رو مشغول کرد:«حضرت زینب (س) توی شام چه کسی رو یاری کرد؟»
پیش خودم گفتم خب امام حسین رو یاری کردن. بعضی‌ها هم، همین جواب رو بلند دادن
«نه حضرت زینب(س) امام زمانش رو یاری کرد، امام زمانش در صحرای کربلا امام حسین(ع) بود ولی بعد از شهادت امام حسین(ع) امامِ زینب میشه، امام سجاد (ع)
رفقا! حضرت زینب(س) امام شناسه، حضرت رو فقط در حد یک خواهر پایین نیارید. ایشون عالم دین هستن درس تفسیر قرآن میدن.
خیلی از ماها تا عصر عاشورا سینه می‌زنیم و می‌گیم "یا لیتنا کنا معکم" ای کاش بودیم شما رو یاری می‌کردیم ولی همچین که عصر عاشورا تموم میشه میگم خب نبودیم، یه گریه‌ای می‌کنیم و تمام. می‌ریم سراغ زندگی خودمون. حالا بماند که این زندگی چقدر مطابق نظر امامون هست.
ولی حضرت زینب(س) چه کردند؟ امامش شهید شد درست، زمین که هیچ وقت از حجت خدا خالی نمی‌مونه، حضرت زینب(س) شروع کردند به یاری دادن امام زمانش، که همون حضرت سجاد (ع) باشه.
امام زمان سال ۶۱ هجری حسین(ع) بود؛ امام زمان عصر ما کیه؟

ندای امامون رو می‌شنویم؟
مظلومیت امام عصر ما از امام حسین(ع) بیشتره رفقا، اگه عاشورا باعث نشه برای یاری دادن پسرفاطمه قدمی برداریم خب این عزاداری‌ها به چه دردی می‌خوره؟

حاج آقا از یاری دادن امام زمان گفت؛ از عباس شدن گفت و من انگار تازه داشتم می‌فهمیدم فلسفه عزاداری چیه.
منبر تموم شده بود و من همچنان مات حرفهای حاج آقا بودم. برای مداحی نموندم، زدم بیرون از مسجد و پیاده راه افتادم و به حرف‌های حاج آقا فکر کردم.
حس می‌کردم یه مسیر جلوم باز شده یه مسیر برای عباسی شدن.
صدای عزادارا از گوشه و کنار میومد که از حرارتشون کم شده بود‌. حاج آقا راست می‌گفت دیگه همه علم‌ها و علامت‌ها رو جمع می‌کردن تا سال بعد و این میون هیچکی نمی‌فهمید امام زمان تنهاست.

نشستم لب جدول و به شمع‌های روشن شده کنار خیابون خیره شدم. به جبهه حق فکر کردم، به جبهه کفر به تقابل این دو جبهه با هم. جبهه سومی در کار نبود، باید خودم رو توی سپاه امام زمان جا می‌کردم درست مثل شهید محله‌مون. یا علی گفتم و بلند شدم.

پایان، آغاز مسیر بندگی
🔍بازنویسی نشده

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *