با صدای باران میخوابیم و با صدای باران بیدار میشویم. با آنکه تمام برنامههایی که برای این یک هفته اقامت در لاهیجان ریخته بودم بیمصرف مانده اما ناراحت نیستم. خدا را شکر که باران میبارد. خدا را شکر که رشتههای باران آسمان را به زمین دوخته. مادرم ناراحت است که بچهها را نمیتواند دریا ببرد من میخندم که در خیابان دریا راه افتاده دیگر نیازی به دریا نیست. موقع دید و بازدید اقوام بچهها فاصله خانه تا ماشین را میدوند تا خیس نشوند و بلند بلند میخندند. میشود با همینها هم خوش بود که البته کم نیست برای مایی که ماهها خاک و آلودگی هوای اراک را تحمل کردهایم نفس کشیدن در هوای بارانی و پاک اینجا هم تفریح است. خدا کند همه جا باران ببارد و این مشکل کم آبی برطرف شود.
۲۳ شهریور لاهیجان
📸روستای سرشکه. نمایی که از پشت پنجره آشپزخانه میبینم. دوشنبه ۲۴ شهریور ساعت ۱۱:۳۹
دیروز بعدازظهر باروبندیل را جمع کردیم و آمدیم روستایمان. حداقل در این باران میشود از پنجرهها بیرون را دید یا در ایوان بزرگ خانه ایستاد و به بارش باران نگاه کرد.
این خانه، خانه خاطرات کودکی من است. خانهای که در آن زیباترین خاطراتم رقم خورده و حالا شده خانه خاطرات کودکانم. آنها هم مثل من اینجا را دوست دارند. امروز صبح باران قطع شد بچهها بعد از صبحانه رفتند داخل حیاط و مشغول بازی هستند.
از پنجره آشپزخانه که نگاه میکنم نمیتوانم مزرعه را ببینم؛ عید میشد دید. برگ درختها آنقدر پهن شده که جلوی دید را گرفته. پیچکها دور درختان را گرفته. نمیشود محصولات را از هم تشخیص داد. کدو و خیار و بادمجان هر کدام تا جایی که توانستهاند از روی پرچینها خودشان را به شاخههای کوتاهتر درختان رساندهاند و از آنجا هم درختان را تکیهگاه خود کردهاند. حسابی در هم پیچیدهاند. باد ملایمی میآید و برگ درختان را تکان میدهد.
صدای بازی بچهها از حیاط میآید. صدای جوشش آرام باقالاقاتوق روی گاز. صدای خروس همسایه و نوعی پرنده که نمیدانم اسمش چیست اما صدای قشنگی دارد. چشمهایم را لحظهای میبندم و سعی میکنم صدای زندگی را در حافظهام ضبط کنم برای لحظههایی که با صدای شهر از زندگی دور میشوم.
فرصت کردم قبل از نماز چندتا عکس از خونه و حیاط بیاندازم. اگر بعدازظهر باران نبود انشاءالله با بچهها گِل بازی میکنم.
ادامه دارد...