داستان‌ها, ماجراهای من و داداش آراز

قسمت ۱۵ اسم مستعاری به نام رادمهر

- رفیقت هم مثل خودت بی ادبه اگه ادب داشت می دونست باید حالا سرش بندازه پایین و از اینجا بره

- اینجایی که میگی خونه منه نه تو. من میگم که کی بره و کی بمونه

- تازه دارم میفهمم چرا سارا قهر کرده بود. اما نمیفهمم چرا دوباره برگشت

کیوان در خونه رو باز کرد. دست راستش رو به حالت تعارف به سمت بیرون دراز کرد
- بفرما بیرون من مسئول چیزهایی که فهمیدی یا نمیفهمی نیستم.

کیوان داشت زندگی رادمهر رو خراب میکرد. باید کاری میکردم. دور از چشم به سارا پیام دادم و اوضاع پیش اومده رو به صورت مختصر براش نوشتم.

سینا روی مبل نشست.
- تا سارا رو نبینم از اینجا جم نمیخورم.
تلفن سینا زنگ خورد.
- علیک سلام. کجایی سارا؟... کدوم آشنا؟ ... حالا توی خونه‌ات هستم برام آدرس اونجا رو بفرست... یعنی چی که نمیتونی؟... پس بیا اینجا ... مگه ساعت چنده؟... شب رو اینجا می‌مونم صبح زودتر بیا باید تکلیفت رو همین فردا روشن کنم.

گوشی رو که قطع کرد کیوان در رو محکم بست.
- همین رو کم داشتیم خودش کمه خواهرش رو هم دعوت میکنه
سینا بلند شد و به سمتش رفت. یقه کیوان رو گرفت و با یه حرکت به دیوار چسبوندش.
- فقط یه کلمه دیگه حرف بزن تا به دیوار بدوزمت
کیوان هم یقه سینا رو گرفت. به زور بینشون فاصله انداختم و وسطشون قرار گرفتم.
- خواهش میکنم بس کنید
سینا دست بردار نبود وقتی دید از سر راهش کنار نمیرم مشت زد توی صورتم ضربه‌اش درد نداشت اما همین ضربه حال کیوان رو بدتر کرد. چشماش ترسناک شده بود و جوری به سینا حمله کرد که یاد اون شب افتادم. سینا افتاد روی زمین، تنها کاری که می‌تونستم بکنم سپر شدن بود. فکرشم نمیکردم که کیوان برای زدن سینا من رو هم کتک بزنه ولی اینکار رو کرد. قبل از اینکه اوضاع از دستم خارج بشه سینا رو از خونه بیرون کردم و در رو پشت سرش قفل کردم. کیوان یا بهتر بگم شخصیتی که من نمیشناختم چنگ زد توی موهام.»
به اینجای نوشته که رسیدم تپش قلب گرفتم. گوشی توی دستام می‌لرزید و احساس خفگی می‌کردم. دوست داشتم همون لحظه آراز رو ببینم تا بفهمم حالش چطوره. از خواندن می‌ترسیدم، از نخواندن می‌ترسیدم. چند بار شماره آراز رو گرفتم خاموش بود. با ترس به خواندن ادامه دادم تا بلکه از این طریق بفهمم حالش چطوره.

«موهام رو توی مشتش گرفته بود. می‌خواست سرم رو به در بکوبه که دست چپش رو اونقدر پیچوندم تا مشت دست راستش رو باز کنه و موهامو ول کنه.
پشت سرم درد می‌کرد و ریشه موهام تیر می‌کشید. تا اومدم ریشه موهامو لمس کنم با سر تو صورتم زد. از درد سرم گیج رفت و صورتم رو با دستام گرفتم. برای اولین بار به درستی کاری که میکردم شک کرده بودم. خواست اینبار با پا بزنه که با یه حرکت زیرپاشو خالی کردم و زمینش زدم. همون جور که افتاده بود دستاش رو از پشت قفل کردم و اونقدر به زمین فشارش دادم تا نتونه تکون بخوره.
- آروم میشی یا بزنم لهت کنم؟
- چرا گذاشتی بره؟
- آروم که شدی برات میگم
کمی تقلا کرد و وقتی دید فایده‌ای نداره یکم آروم گرفت اما جرات نکردم ولش کنم. رد گرمی رو از زیر بینیم احساس کردم. وقتی روی لباسش چکید فهمیدم خون هست. ولش کردم و جلوی ریزش خون رو گرفتم. نشست و بازوهاش رو مالید تا صورتم رو دید سریع بلند شد و از آشپزخونه دستمال آورد. بعد کمکم کرد رو کاناپه بشینم. آشکارا می‌لرزید.
- بزن تو صورتم، منو بزن
- بس کن کیوان
- میگم منو بزن میشنوی منو بزن
داد زدم
- حالا حالش رو ندارم بعدا حتما به خدمتت میرسم.
صدای زنگ تلفنش بلند شد. کیوان خواست گوشی رو برداره.
- بدش به من هرچی گند زدی بسه

سرش رو پایین انداخت و گوشی رو دستم داد. دوباره رفت توی آشپزخونه. سارا بود.
- اونجا چه خبره؟ داداشم چرا اینقدر شاکیه؟
سرم رو بالا گرفتم تا خون بینیم بند بیاد.
- یه درگیری کوچیک بین کیوان و سینا بود. خدا رو شکر به خیر گذشت
- نگذشته آقا آراز به خیر نگذشته. سینا گفته فردا باید باهاش برگردم.
دستمال توی دستم خیس خیس شده بود.
- بگذارید رادمهر برگرده یه راهی براش پیدا می‌کنیم.
کیوان دستمالای خونی رو ازم گرفت و چندتا دستمال تا شده به دستم داد.
- اگه تا فردا برنگشت چی؟
- فعلا استراحت کنید بعدا حرف می‌زنیم.
گوشی رو قطع کردم و روی کاناپه انداختمش. بالای بینیم را محکم گرفتم تا خون قطع بشه.
- آراز خوبی؟
- به نظرت خوبم؟
- من چیکار کنم؟
چه فرقی میکرد چیکار کنه. هر کاری میکرد چیزی تغییر نمیکرد. شاید ورود من از اول هم به این جریان اشتباه بود. شاید بهتر بود موضوع رو با دکتر و رادمهر و سارا در میون میگذاشتم و زودتر حضور بی‌مصرفم رو تموم می‌کردم. سکوت من ناراحتش کرده بود.

ادامه دارد . . .
🔍بازنویسی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *