داستان‌ها

قسمت ۹ شبی که فهمیدم

حاج آقا از منبر اومد پایین و مداح روی پله اول نشست و شروع کرد به روضه خوندن.
حس می‌کردم بین لشکر امام حسین و یزید ایستادم. می‌خواستم به سمت لشکر امام حسین‌ برم ولی توان حرکت نداشتم. یه نگاه می‌خواستم. یه‌نگاه شبیه اذن دخول. یه نگاه که بهم اجازه ورود به لشکر امام حسین رو بده.

نتونستم برم وسط سینه‌زن‌ها و شور بگیرم. سرجام نشسته بودم و زانوهام رو بغل گرفته بودم. آروم آروم اشک می‌ریختم اما اشکم بخاطر روضه نبود؛ اصلا نمی‌شنیدم که مداح چی می‌خونه اشکم برای مصیبت امام حسین هم نبود. بخاطر بلاتکلیفی خودم بودم بخاطر بی‌معرفتی خودم.
نمی‌دونستم با خودم چند چندم.
کجای کارم. بلند شدم و از مجلس بیرون زدم.
توی خیابونا بی‌هدف چرخیدم. اونقدر چرخیدم تا نیمه شب. آروم در حیاط رو باز کردم. تمام خونه توی خواب بود.
آبی به دست و صورتم زدم و همون جا روی تخت توی حیاط دراز کشیدم و خیره شدم به آسمون. آسمون ستاره داشت اما ستاره‌ها نور نداشتند. آسمون ماه داشت اما ماهش رو گرفته بود و انگار که مثل من غصه داشت.
حرفای حاج آقا مدام توی ذهنم تکرار میشد.
به تقابل فکر کردم‌ به رویارویی جبهه حق و باطل. توی قلبم عاشورا شده بود صدای کشاکش شمشیر به گوشم می‌خورد. یک لحظه چشمم بسته شد.

همه جا تاریک بود. بعضی‌ها از تاریکی شب استفاده کرده بودند و داشتند فرار می‌کردند. از کنار من رد می‌شدند. حرف نمی‌زدند که از روی صدا شناسایی نشن. امام حسین بیعتش رو از روی همه‌ی ما برداشته بود.
همه شهدا نشسته بودند حتی شهید محله ما و از جاشون تکون نمی‌خوردند. اما من نه می‌رفتم و نه می‌نشستم. تنه‌ی فراری‌ها به تنم می‌خورد و تعادلم رو بهم می‌زد.
نه پای رفتن داشتم نه روی موندن. همه چهره‌هایی که تردید داشتند رفتند، جمعیت هر لحظه کمتر میشد. چهره‌هایی مصمم مانده بودند.
یکی زد روی شونه‌ام
- اگه می‌خوای بری تا تاریکه برو
زدم زیر گریه من و رها کردن مولا؟ خدا نکند‌. بی‌لیاقتیم رو باید چیکار می‌کردم.
نشستم روی زمین و زانوهامو بغل گرفتم. توی اون هوای گرم از سرما می‌لرزیدم. یه لحظه حس کردم یه نگاه از جنس نور گرمم کرد. خون توی رگهام جریان پیدا کرد و پاهام قوت گرفت. اشک، قدرت دیدم رو گرفته بود. اون نگاه رو ندیدم اما با تمام وجود حسش کردم مثل اذن ورود بود. بی‌ اراده بلند شدم و پشت سر آخرین نفر نشستم. صدای اذان اومد. چشمام رو باز کردم صدا از مسجد محل بود. خبری از شهدا نبود. بلند شدم.
آستینامو تا زدم. جورابامو در آوردم و رفتم طرف حوض. انگشتر عقیقه‌ام رو لب حوض گذاشتم. چشمام هنوزم می‌سوخت ولی دلم آروم بود. وضو گرفتم و به طرف مسجد رفتم.

*

- ساعت ۷صبح بیا باید برید خرید

با چشمای گرد شده زل زدم به آقای خسروی
- خرید؟ صبح روز عاشورا مغازه باز از کجا می‌خواین پیدا کنید؟
- برای نذری فرداشب یه سری وسیله کم اومده باید تهیه بشه، آقای صادقی آشنا داره، قرار شده مغازه رو یکساعتی باز کنه وسایل رو تهیه کنید.

با شنیدن اسم آقای صادقی معذب شدم و سرم رو پایین انداختم.
- چشم من ساعت هفت صبح جلوی مسجد منتظرم
- چرا اینجا؟ برو جلوی خونشون
- چشم
حاج آقا سخنرانیش تموم شد و باهم راه افتادیم سمت مسجدی که امسال خیمه عزاداریهام شده بود
*

نگاهی به ساعتم انداختم. هفت صبح بود. دوست نداشتم زنگ خونشون رو بزنم، منتظر موندم تا آقای صادقی خودش بیرون بیاد. چند دقیقه بعد درباز شد و آقای صادقی سرش رو آورد بیرون و یه نگاهی توی کوچه انداخت. با دیدن من لبخند کمرنگی زد و اومد بیرون. پیاده شدم و سلام دادم، جواب گرمی داد و نشستیم.
از دیروز صبح که من رو توی صف نماز جماعت دیده بود کلی رفتارش تغییر کرده بود. آدرس رو گفت و راه افتادیم.
- یکی از دوستای قدیمیم هست. توی پخش عمده مواد غذاییه
- خدا خیرش بده قبول کرد
- مرد مومن و باخدایی هست هر کاری از دستش بربیاد برای راه انداختن کار مردم انجام میده دیگه امام حسین که جای خود داره مثل خودت نمی‌گذاره کار امام حسین روی زمین بمونه.

انتظار نداشتم ازم تعریف کنه. راه کمی طولانی بود ولی چون خیابونا خلوت بود توی ترافیک گیر نکردیم و زودتر از زمان معمول به مغازه رسیدیم. کرکره بالا بود. با هم وارد شدیم و سلام دادیم‌. مرد میانسال و نورانی بود. با پیرهن مشکی و شال مشکی که انداخته بود محاسن سفیدش بیشتر به چشم میومد. تا حالا توی مسجد خودمون ندیده بودمش‌‌.
آقای صادقی لیست رو به من داد تا وسایل مورد نیاز رو جدا کنم. به طرف قفسه‌ها رفتم. خودش مشغول صحبت کردن با دوستش شد. اونقدر بلند حرف می‌زدند که اگه نمی‌خواستم هم مجبور بودم حرفاشون رو بشنوم.
- شنیدم دخترت رو شوهر دادی
- آره نامزدش کردیم، هنوز عقدشون نکردیم که بهت نگفتم. حتما واسه مراسم دعوتت می‌کنم
- یعنی باید موقع عقد به ما بگی؟

ادامه دارد...
🔍 بازنویسی نشده

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *