- تقصیر منه باید به کامی اجازه میدادم خودش رو بکشه اگه میکشت منی دیگه وجود نداشت تا شبیه پدرم بشه. حالا هم دیر نشده باید کار ناتموم کامی رو خودم تموم کنم اون احمق هیچوقت جرات نمیکنه تمومش کنه.
از جاش بلند شد. میخواست از خونه بیرون بره. قیافهاش مصمم بود. ترسیده بودم. اگه اتفاقی براش میافتاد هیچ وقت خودم رو نمیبخشیدم.
- کیوان بیا میخوای چه غلطی کنی؟
نمیدونم صدام رو نشنید یا نشنیده گرفت. انگار این مسیر راه برگشتی نداشت بلند شدم و بلندتر داد زدم: «میخوای اینجوری ولم کنی؟ درد دارم دیوونه نمیتونم دنبالت بیام»
لحظهای مردد موند و بعد با قدمهای بلندش خودش رو به کاناپه رسوند.
- چیکار کنم؟
نشستم.
- هرکاری بگم انجام میدی؟
- آره هر کاری
- حق نداری تا من بهت اجازه ندادم سر خودت بلایی بیاری
- باشه
خون بند اومده بود. دهنم خشک شده بود و احساس خستگی زیادی میکرد. باید بیاد میاوردم چطور میشه بین شخصیتها تعامل ایجاد کرد. پایین پای من روی زمین نشست و سرش رو تکیه داد به کاناپه. از بالا ریزش اشکهاش رو میدیدم. نمیدونستم رادمهر برگشته یا کامیه. دست گذاشتم روی شونهاش
- رادمهر تویی؟
سرش رو بالا گرفت و نگاهم کرد
- کیوانم
اشک ریختن کیوان باور کردنی نبود. شاید بهتر بود از موقعیت پیش اومده استفاده میکردم.
- رادمهر هم هر وقت بعد از تو بیدار میشه همین حس رو داره. گاهی تا سر حد مرگ شرمنده هست
- تقصیر اونه که من و کامی متولد شدیم اگه اون موقع اونقدر ضعیف نبود هیچکدوم از این اتفاقا نمی افتاد
- اون موقع بچه بود حالا قوی شده اون خاطرهها رو به رادمهر هم بده
- تو هیچی نمیدونی آراز اون نمیتونه. اگه من برم کار رو میسپاره به کامی
- برام بگو تا بدونم. تو کی اومدی؟
- خیلی قبل از متولد شدن کامی، من رو به وجود آورد تا خودش راحت بخوابه تا خودش مجبور نشه کاری کنه. اون شب پدرم داشت مادرم رو میزد. با لگد به پهلو و شکم و کمرش میکوبید. مادرم هم فقط دستش رو روی دهنش گرفته بود و روی زمین مچاله شده بود. گلدون رو از روی میز برداشتم و از پشت توی سر پدرم زدم.
- زدیش؟
- آره زدمش. گلدون شکست، سرش هم خون اومد اما نمرد حتی بیهوش هم نشد فقط جانیتر شد و منم زد.
- تو چیکار کردی؟
- اون لحظه هیچی. باید قوی میشدم تا زورم بهش برسه منم باید مثل خودش جانی میشدم تا بتونم جلوش رو بگیرم.
شنیدن این خاطرات کار من نبود منی که عادت داشتم همه چیز رو واضح تصور کنم. گلوم خشکتر شده بود و سر درد هم داشت به خستگیم اضافه میشد. کم کم داشت دستم میومد که چرا کیوان گاهی غیرقابل کنترل میشه بدون اینکه بدونه یه عمر تلاش کرده بود تا شبیه پدرش بشه تا بتونه جلوش رو بگیره اما حالا یکی باید جلوی خودش رو میگرفت.
- آراز میدونی تو تنها دوست منی؟
- تنها دوستت؟
- توی دبیرستان اولین بار من باهات رفیق شدم نه رادمهر اما رادمهر نامرد بدون اینکه من بدونم گذاشت سالها گمت کنم.
راست میگفت. اون موقع دورادور رادمهر رو میشناختم اما رفاقتمون از زمانی شروع شد که توی جلد کیوان رفته بود یا بهتر بگم کیوان بیدار شده بود.
- آراز تو میخوای بری نه؟
چشماشو بست. چند قطره اشک همزمان روی گونهاش جاری شد.
- اگه بدونم موندنم فایدهای داره، میمونم.
- چیکار کنم بمونی؟
حس کردم کیوان حتی از کامی هم شکننده تر و معصوم تر هست.
- میتونی قول بدی عصبانیت رو کنترل میکنی؟
- آره
- بهم قول بده دیگه دست به یقه نمیشی
- اگه یکی یقهام رو گرفت چی؟
- اگه واکنشی نشون ندی ول میکنه.
- باشه
- با سارا و خانوادهاش خوب رفتار کن. زندگی رادمهر زندگی تو هم هست.
- باشه
- باشه گفتن فایده نداره
- پس چیکار کنم؟
- باید قول بدی
دستم رو گرفت.
- باشه قول میدم، قول. دیگه حرف نزن صورتت رنگ نداره. یکم بخواب.
ادامه دارد . . .
🔍بازنویسی نشده