داستان‌ها, ماجراهای من و داداش آراز

قسمت ۱۷ اسم مستعاری به نام رادمهر

پیام آراز به پایان رسیده بود. نمی‌دانستم بعد از آن چه اتفاقاتی افتاده و حالا حالش چطور است. دوباره شماره آراز را گرفتم هیچوقت صدای بوق تلفن اینقدر برایم لذت بخش نبود. خودم را آماده کردم دعوایش کنم. مجبورش کنم با هم حرف بزنیم و بعد... گوشی را برداشت. صدای خواب آلود و خسته‌اش تمام برنامه‌هایم را بهم ریخت.
- از خواب بیدارت کردم؟
- اشکالی نداره. خوبی؟
- کجایی؟
- خونه
- خونه رادمهر؟
- نه خونه خودمم
- واقعا؟ جایی نری‌ها حالا میام
پرسیدن سوالات را گذاشتم برای بعد باید هرچه زودتر می‌دیدمش اگر دوباره می‌رفت دستم به جایی بند نبود و دوباره بلاکلیف می‌ماندم. انگار که پشت آیفن منتظر باشد زنگ نزده در را باز کرد. نمی‌دانم چطور خودم را تا پشت در آپارتمانش رساندم. با همان لبخند همیشگی کنار در ایستاده بود و به چهارچوب در تکیه داده بود. خودم را توی بغلش انداختم و شروع کردم به گریه کردن. بازوهایم‌ را گرفت.
- چه خبرته؟ دختره لوس بیا تو ببینم
روی مبل دو نفره نشستیم. کف دو دستم را روی دو طرف صورتش گذاشتم و با دقت نگاهش کردم. چشمانش خواب آلود بود و زیر چشمهایش به سیاهی نشسته بود. صورتش لاغرتر از آخرین باری شده بود که دیده بودمش. خدا رو شکر اثری از زخم روی صورتش نبود.
- راستشو بگو آراز، سالمی؟ جایی از بدنت آسیب ندیده؟
- اینجوری که تو می‌پرسی نه جرات دارم راستشو بگم نه جرات دارم دروغ بگم
- آراز خواهش می‌کنم
- از اون اولش هم نباید چیزی می‌گفتم فکرشم نمی‌کردم اینقدر نگران بشی
- فکرشم نکن بخوای چیزی رو ازم مخفی کنی
- چیزی خوردی؟
- نه
- بریم توی آشپزخونه هم یه چیزی بخوریم هم گپ بزنیم. من خیلی گرسنمه
- تو بشین حالا یه چیزی حاضر می‌کنم.
توی یخچال تقریبا چیزی نبود هر چیزی هم که بود یا تاریخ مصرفش گذشته بود یا قابل خوردن نبود. موبایل را برداشتم و آنلاین دو پرس چلوکوبیده سفارش دادم.
- چی شد؟
- تا غذا رو بیارن یکم بخواب
- نه دیگه پرید
روی مبل سه نفره نشستم و دو بار آرام روی پایم زدم.
- اینجا بخواب برام حرف بزن.
سرش را روی پایم گذاشت و پاهایش را جمع کرد تا بتواند دراز بکشد. دست کردم توی موهایش و نوازششان کردم یاد صحنه‌ای افتادم که کیوان موهایش را چنگ زده بود. قلب فشرده شد. آراز چشمهایش را بسته بود مطمئن نبودم که بیدار است. می‌ترسیدم با کوچکترین حرفی بیدار شود. نفسهایش که عمیق شد مطمئن شدم خوابیده. دستهایش را به حالت جنینی روی سینه‌اش گذاشته بود. چند تار مویش روی پیشانیش ریخته بود، آرام کنارشان زدم. نمی‌دانستم دلیل برگشتنش چه بود. امیدوار بودم خودش از ماجرا پا پس کشیده باشد و مجبور نباشم قانعش کنم از رادمهر فاصله بگیرد. صدای زنگ در بیدارش کرد از اینکه غذا سفارش داده بودم پشیمان شدم. شاید بیشتر از غذا به خواب نیاز داشت.
- غذا رو آوردن
روی کاناپه نشست. آرنجش را روی زانوهایش گذاشت و پیشانیش را به کف دستانش تکیه داد. غذا را روی میز مبل گذاشتم.
- می‌خوای دوباره بخوابی بعد غذا بخوریم؟
- نه گرسنمه
ظرف غذا را دستش دادم. آرام خوردنش نشان می‌داد یا آشتها ندارد یا فکرش مشغول موضوع مهمی است. صبر کردم تا خوردنش تمام شود. غذا هنوز نصف نشده بود که از خوردن دست کشید.
- ممنون عالی بود
- آراز تو که نمی‌خوای چیزی رو ازم مخفی کنی می‌خوای؟
- فکر نمی‌کنی اینطوری بهتر باشه
- نه بهتر نیست
- می‌تونی قول بدی اگه بهت گفتم مانعم نشی؟
- چیز سختی ازم می‌خوای
- چرا گریه میکنی؟
- چون نمیدونم باید چیکار کنم. اومده بودم اینجا تو رو ازین ماجرا بیرون بکشم.
- به نظرت می‌تونم خودم رو کنار بکشم؟
- خطرناک‌تر اونیه که فکرش رو می‌کنی چون خودت توی دل ماجرایی متوجه نمیشی
- دقیقا چون تو بیرون ماجرایی متوجه ضرورت حضورم نمیشی
- پس من چی؟ مامان و بابا چی؟ ما به حضورت نیاز نداریم؟ اگه اتفاقی برات بیافته چی؟
نفسش رو فوت کرد.
- اشتباه کردم برات تعریف کردم
- آراز من که روی قولم موندم
اشکامو از صورتم کنار زد.
- من که نمیگم بدقولی کردی میگم اذیت میشی
- بیخبری بیشتر اذیتم میکنه اگه می‌خوای اذیتم کنی باشه دیگه چیزی نگو
- خودت گفتی اومدی جلوم رو بگیری
- منطقی فکر کن. بهتر نیست این کار رو دست یکی دیگه بسپری؟
- کی؟ رادمهر کیو داره؟ یه سارا بود که اونم به زور برادرش مجبور شد برگرده. اصلا رادمهر از اول زندگیش تا حالا کیو داشته. تموم آدمهای دوربرش یا آزارش دادن یا اونقدر ضعیف بودن که باعث شدن بیشتر آسیب ببینه. حالا که کامی باهام رفیق شده حالا که کیوان نطقش باز شده اگه کنار بکشم همه چی دوباره خراب میشه.
- تو مسئول زندگی رادمهر نیستی
- اگه خبر نداشتم حق با تو بود ولی حالا که می‌دونم مسئولم. دونستن مسئولیت میاره.

ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *