قسمت ۱۲ اسم مستعاری به نام رادمهر

- خوبی سارا؟- فردا دارم میام دلم برات تنگ شده- دکتر گفت نباید بیای اینجا خطرناکه- دکتر نگفت که نباید بیام گفت نباید با هم زندگی کنیم؛ یه اتاق توی یه مسافرخونه گرفتم.- تو بیا اینجا ما میریم مسافرخونه- به نظرم تو توی خونه باشی بهتره.مکالمشون ...

Continue reading

قسمت ۶ شبی که فهمیدم

- چته بهنام؟ بیا بچه‌ها می‌خوان غذا رو بکشن.کی باور می‌کرد توی پاهام رمقی ندارم؟ دستم رو گذاشتم لبه پله و وزنم رو انداختم روی دستم. به سختی از روی پله‌هایی که مسجد رو به حیاط وصل می‌کردن بلند شدم و خودم رو تا آشپزخونه کشوندم. ظرفای آخر رو ک...

Continue reading

قسمت ۵ شبی که فهمیدم

از اون روزای بدبیاری بود از صبح که زده بودم بیرون همینجوری داشتم بد میاوردم. فکرم مدام می‌رفت سمت زندگی پریسا و اعصابم رو کلا بهم می‌ریخت.توی مسیر یه مسافر سوار کردم که موقع پیاده شدن پول کمتری داد.- آقا کمه- من هرروز این مسیر رو میرم کرایه...

Continue reading

قسمت۱۱ اسم مستعاری به نام رادمهر

با آراز تماس گرفتند و نتوانست باقی ماجرا رو برایم بگوید. رادمهر پشت خط بود وقت مشاوره‌اش تمام شده بود. آراز من را به خانه رساند. خودش رفت و من را با نگرانیهایی که لحظه به لحظه بیشتر می‌شد تنها گذاشت. قول داده بود هر وقت که براش ممکن بود حتی...

Continue reading

تیر سه شعبه

پرسید:« می‌دانستید قنفذ هم مثل حرمله، تیر سه شعبه با خودش آورده بود؟»با تردید نگاهش کردند. با بغض گفت:«قنفذ تازیانه را که بر بازوی دخت رسول زدانگار تیر به چشم حضرت علی زدوقتی قنفذ ام ابیها را بین در رو دیوار گذاشتتیر به گلوی ابوتراب خوردو و...

Continue reading

پیراهن

خبر شهادت حضرت زهرا را که شنید، زن فقیر پیراهن زیبایی را از صندوقچه بیرون آورد و در آغوشش فشرد و بلند بلند گریه کرد و زیر لب با ناله گفت:«جانم به فدایت بانو، باز هم هر آنچه عزیزتر داشتی بخشیدی؟روز عروسی‌ات، پیراهن عروست را به من بخشیدی و حا...

Continue reading

قسمت ۱۰ اسم مستعاری به نام رادمهر

دست آراز رو گرفتم و با نگرانی نگاهش کردم. - حالت چطوره؟- داری می‌بینی زنده‌ام - نیاز نیست بری دکتر؟- رفتم البته نرفتم رادمهر منو برد. وقتی به حال اومدم توی اورژانس بیمارستان بودم و رادمهر هم داشت بالای سرم مثل بچه‌ها گریه می‌کرد.- آسیبی ندی...

Continue reading

قسمت ۹ اسم مستعاری به نام رادمهر

- مگه قرار نبود تماس نگیری؟- من همچین قراری نگذاشتم.- ولی توی کافه همه‌ حرفامو قبول کردی یادت نیست؟- سارا چند بار بگم اون من نبودم.صدای سارا قوی و عصبانی شد.- نمیدونی چقدر از این حرفت بیزارم مگه میشه آدم خودش نباشه؟- باید رودررو حرف بزنیم ی...

Continue reading