- مگه قرار نبود تماس نگیری؟
- من همچین قراری نگذاشتم.
- ولی توی کافه همه حرفامو قبول کردی یادت نیست؟
- سارا چند بار بگم اون من نبودم.
صدای سارا قوی و عصبانی شد.
- نمیدونی چقدر از این حرفت بیزارم مگه میشه آدم خودش نباشه؟
- باید رودررو حرف بزنیم یه چیزایی هست که نمیشه پشت تلفن گفت
- چه تضمینی هست وقتی بیام حرفایی نزنی که بعد بزنی زیرش؟ میدونی چندبار تا حالا با هم حرف زدیم؟ تو خودت هم نمیدونی چی میخوای. یه بار میگی برو یه بار میگی بمون یه بار جوری حرف میزنی انگار من باعث تمام این اتفاقات شدم.
رادمهر با دو دستش سرش رو گرفت و گوشی از دستش افتاد. نمیدونستم باید چیکار کنم. انگشتاشو مشت کرد و بعد آروم گوشی رو برداشت.
- نه خانوم تو باعثش نشدی اما اگه بمونی هر اتفاقی بیافته تو دلیلشی
لحنش خشن و صداش گرفته شده بود. با ترس نگاش کردم. مطمئن بودم رادمهر نیست.
- من که نمیخوام بمونم حتی نمیخوام پامو اونجا بزارم
- پس چرا حالا داری حرف میزنی؟ مگه قرار نبود دیگه باهم حرف نزنیم؟ به این زودی حرفت یادت رفت؟
- اونی که یادش رفته تویی نه من اونی که خواسته حرف بزنه تویی نه من
- گوش کن ببین چی میگم حتی اگه بهت زنگ هم زدم حق نداری جواب بدی. فکر کن رادمهر مرده میفهمی رادمهر رو مرده فرض کن
گوشی رو از دستش گرفتم.
- سارا خانوم میشه چند دقیقه باهم حرف بزنیم من دوست رادمهر هستم.
کیوان خواست گوشی رو ازم بگیره اما قبل از اینکه اقدامی کنه رفتم داخل اتاق و در رو پشت سرم قفل کردم. کیوان محکم به در میکوبید و با صدای بلند میخواست که در رو باز کنم.
- اونجا چه خبره؟
- سارا خانوم گوش بدید من مختصر براتون میگم
- من شما رو نمیشناسم.
- این که من کیم و چرا اینجام جریانش مفصله فقط اینو بهتون بگم که رادمهر راست میگه که گاهی خودش نیست. اون مبتلا به DID هست
- نمیفهمم
- اختلال چند شخصیتی یعنی در اصل شخصیتهای مجزا. توی این بیماری...
- صبر کنید رادمهر مشکل روانی پیدا کرده؟ میدونستم باور کنید میدونستم رادمهر اون رادمهر آشناییمون نیست.
به سختی صدای سارا رو میشنیدم کیوان محکم به در میکوبید و لحظه به لحظه صداش بلندتر میشد.
- اگه بخواید آدرس دکترش رو هم بهتون میدم. سارا خانوم من چیزی در مورد زندگیتون نمیدونم اما اگه فکر میکنید این زندگی البته زندگی که یکسال پیش داشتید ارزش جنگیدن داره کمک کنید رادمهر این بحران رو پشت سر بگذاره
- داره درمان میشه؟
- چند روزی هست شروع کرده اما زمان میبره حتی نمیدونیم چقدر
- فردا برمیگردم
سکوتی پشت در برقرار شد و بعد حس کردم در داره باز میشه
- فعلا صبر کنید. شماره من رو یادداشت کنید. با رادمهر تماس نگیرید به تماسهاشم جواب ندید تا بهتون خبر بدم.
به محض اینکه شمارهام رو گفتم در باز شد. گوشی رو قطع کردم. کیوان با دست محکم توی سینهام کوبید، روی زمین افتادم. بعد شروع کرد به زدن. میترسیدم اگه بزنمش حالش بدتر بشه. خودمو رو جمع کردم و فقط سعی کردم به سرم آسیبی نزنه. فکر میکردم با یکی دو ضربه آروم میشه و دست برمیداره درست مثل توی دبیرستان اما خودش نبود تبدیل شده بود به کسی که من نمیشناختمش. قدرتش عجیب زیاد بود و نگاهش ترسناک. دیگه نه قدرت فرار کردن داشتم و نه قدرت دفاع فقط خدا خدا میکردم خسته بشه و تمومش کنه ولی خسته نشد قبل از اینکه حتی کمی از قدرت لگدهاش که به کمر و شکمم میخورد کم بشه از حال رفتم.
ادامه دارد . . .
🔍بازنویسی نشده