دست آراز رو گرفتم و با نگرانی نگاهش کردم.
- حالت چطوره؟
- داری میبینی زندهام
- نیاز نیست بری دکتر؟
- رفتم البته نرفتم رادمهر منو برد. وقتی به حال اومدم توی اورژانس بیمارستان بودم و رادمهر هم داشت بالای سرم مثل بچهها گریه میکرد.
- آسیبی ندیدی؟
- اون قدر جدی نبود البته پرستارها دور از چشم رادمهر بهم پیشنهاد شکایت کردن و گرفتن دیه رو دادن.
- نگو که بعدش دوباره برگشتی توی اون خونه؟
- اوهوم
- آراز دیوونه شدی؟
- رادمهر هم همین رو بهم گفت. گفت باید بری خونهات نمیگذارم یه لحظه دیگه هم کنارم بمونی. اما زیر بار نرفتم. میدونی گاهی نمیشه که ندید بگیری و بگذری. پیش خودت میگی اگه رفتم و خودش رو کشت چی؟ میتونم زمان رو به عقب برگردونم؟ به خودت میگی اگه یه درصد بودنم باعث بشه خوب بشه و یه زندگی دوباره از سر گرفته بشه حق دارم کوتاه بیام؟
حال رادمهر خوب نبود. تمام ترسم این بود با این وضعیت روحی دوباره یکی دیگه توی وجودش بیدار بشه، همینطور هم شد. لحظهای سکوت کرد و بعد خیره خیره نگاهم کرد. نگاهی به اطراف انداخت و یکباره بلند شد بعد دوباره نشست و آروم روی زخم گوشه لبم و زیر چشمم دست کشید.
- من این بلا رو سرت آوردم؟
دوباره گیج شده بودم و نمیدونستم کی داره باهام حرف میزنه صداش گرفتهتر بود اما لرزش داشت.
دستم رو گرفت و یکباره یه نفس شبیه آه کشید
- من چیکار کردم؟ اون لعنتی انگار یه لحظه تسخیرم کرده بود.
- کی؟
- پدرم
- تو کیوانی؟
- اوهوم
- تو منو زدی درسته؟
- تا حالا هیچوقت اینکارو نکرده بودم نمیدونم چرا یه لحظه پدرم شدم
- پدرت تو رو میزد؟
- من و مادرم رو
- چرا اینقدر اصرار داری سارا رو از رادمهر دور کنی؟
- زندگی مشترک به جایی نمیرسه
- چرا اینو میگی؟
- رادمهر یادش نیست پدرم چه بلاهایی سر من و مادرم آورده
- رادمهر که پدرت نیست
- ولی میتونه بشه همونطور که من شدم
- یعنی با این کارت میخوای از سارا محافظت کنی؟
- آره
- برای همین اینقدر از من عصبانی شدی؟
- اولش عصبانی بودم ولی بعدش عصبانیت نبود یه چیزی شبیه جنون بود، دست خودم نبود مثل وقتی شدم که با مامانم توی اتاق قایم میشدیم فقط جای من و پدرم عوض شد به جای اینکه کتک بخورم کتک زدم درست مثل خودش. حالت چطوره؟ ازت عکس گرفتن؟ شکستگی نداری؟
- خوبم. کیوان حالا ناراحتی؟
- معلومه که ناراحتم یه عمر از آدمایی مثل اون متنفر بودم حالا شبیه خودش شدم
- میخوای آسیبی که بهم زدی رو جبران کنی؟
- چجوری؟
- قبول کن به سارا حقیقت رو بگیم
- چیو؟
- اینکه تو و کامی هم هستید؟
- فکر میکنی با اینکار خوشحال میشه؟
- نه فکر میکنم اینطوری بهتر میتونه تصمیم بگیره تو اینطور فکر نمیکنی؟
- نه
- مجبورم نکن اینقدر حرف بزنم تمام مهرههای کمرم تیر میکشه
- بیشتر از این شرمندهام نکن
- پس باید جبران کنی چون علاوه بر اون قفسه سینه و تمام عضلات شکمم هم درد میکنه
- دیوونه با دردات داری باجگیری میکنی؟
- چیز دیگهای دارم که برات مهم باشه؟
- قبول فقط دیگه از دردات نگو
- آخه چونمم درد میکنه
- آراز بس کن گفتم قبول هرچی تو بگی حرفت رو گوش میدم
با خودم گفتم این همه درد به نتیجهاش میارزید.
ادامه دارد . . .
🔍بازنویسی نشده