داستان‌ها, ماجراهای من و داداش آراز

قسمت ۱۲ اسم مستعاری به نام رادمهر

- خوبی سارا؟
- فردا دارم میام دلم برات تنگ شده

- دکتر گفت نباید بیای اینجا خطرناکه

- دکتر نگفت که نباید بیام گفت نباید با هم زندگی کنیم؛ یه اتاق توی یه مسافرخونه گرفتم.

- تو بیا اینجا ما میریم مسافرخونه

- به نظرم تو توی خونه باشی بهتره.
مکالمشون بعد از یه سری حرفهای عاطفی به پایان رسید.

باید فکری برای اقامت سارا می‌کردم نمی‌شد که یه زن تنها و جوان به مسافرخانه برود. صحبت یک شب، دو شب نبود شاید مدتها طول می‌کشید. با چندتا از دوستان مشورت کردم و آخرش قرار شد طبقه پایین خانه یکی از آشناها رو که وسیله زندگی هم داشت برای یکماه اجاره کنیم تا بعد ببینیم چی میشه.

فردای آن روز به دنبال سارا رفتیم. خانم جوانی با قد متوسط و باریک. شال سبزی روی سرش گذاشته بود که به صورت مهربانش حالتی عرفانی داده بود. چشم‌هایش بادامی بود و انگار غمی در آن نشسته بود. رادمهر با قدم‌های بلندش خود را به او رساند بعد یکباره توقف کرد. به نظرم به سختی تونست جلوی احساساتش رو بگیره و فقط دستای سارا رو گرفت و توی صورتش زل زد اما سارا خودش رو انداخت توی بغل رادمهر. سرم رو پایین انداختم و سوار ماشین شدم. چند دقیقه بعد رادمهر چمدون رو پشت ماشین گذاشت و هر دو پشت نشستن و آروم شروع به حرف زدن کردند. دکتر ازم خواسته بود که تنهاشون نگذارم. راستش رو بخوای دلم برای هر دوشون می‌سوخت هم برای رادمهر هم برای سارا. بعد از مدتها همدیگرو دیده بودن اما نه تنها نمی‌تونستند با هم زندگی کنند بلکه برای حرف زدن هم باید حضور یک غریبه رو تحمل می‌کردند. خیلی ناراحت بودم که اون غریبه منم. آینه جلو رو جوری تنظیم کردم که کمترین دید رو داشته باشم اما صدای فینگ فینگ سارا نشون می‌داد که داره گریه می‌کنه.

از بیرون شام گرفتیم و به خونه رادمهر رفتیم. بعد از خوردن شام سارا خواست از آشپزخونه بیرون بریم. اول به سراغ یخچال رفت، مواد تاریخ گذشته رو بیرون آورد. غذاهای مونده رو دور ریخت. میوه‌ها رو شست و داخل جامیوه‌ای گذاشت. طبقه‌های یخچال رو دستمال کشید. بعد کابینت‌ها رو مرتب کرد. یه دستمال دیگه برداشت و روی کابینت‌ها و چای‌سازی که چندین روز بود پاک نشده بود رو با دقت پاک کرد. از اون همه عشق و علاقه‌ای که برای سر و سامون دادن به اوضاع بهم ریخته خونه نشون می‌داد احساس خفگی می‌کردم، نفسم رو محکم بیرون دادم و به رادمهر نگاه کردم. آروم اشک گوشه چشمش رو گرفت و چند بار پلک زد. بلند شد. زیر چشمی مراقبش بودم. چند قدم سمت آشپزخونه برداشت و بعد دوباره نشست و آه کشید. حال خودم رو فراموش کردم، اوضاع روحی رادمهر خوب نبود.

آخر شب سارا رو به خونه‌اش رسوندیم. من دم در موندم و رادمهر باهاش داخل رفت تا خیالش راحت بشه همه چیز مرتبه. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یکباره صدایی به گوشم رسید. سارا بود. منو صدا می‌زد. صداش می‌لرزید.
دویدم داخل خانه. رادمهر سرش رو گرفته بود و روی زمین نشسته بود.
کنار رادمهر نشستم و شونه‌هاش رو گرفتم و تکون دادم.
- رادمهر، رادمهر به خودت بیا
- آراز منو ببر
سرش رو با دو دستش محکم گرفته بود و چشمای قرمزش التماس می‌کرد از اونجا دورش کنم.

ادامه دارد . . .
🔍بازنویسی نشده

2 thoughts on “قسمت ۱۲ اسم مستعاری به نام رادمهر

  1. maryam گفت:

    سلام فاطمه خانم حالتون چطوره ؟
    منم دلم تنگ شده بود برا خوندن داستان هاتون
    ببخشید دیر جواب میدم بخاطر درسا خیلی سرم شلوغه بعد فراموش کردم
    ممنونم که ادرس کانالتونو گذاشتین ، خیلیم کنجکاوم بدونم اخر داستان چی میشه
    امیدوارم تا تیر ماه که کنکور میدم کانالتون باشه که بعد کنکور شروع کنم داستانو بخونم 🙂
    موفق باشید

    1. سلام به روی ماهت مریم جان
      خواهش میکنم عزیزم برات آرزوی موفقیت میکنم ان شاء الله بهترین نتایج رو بگیری.
      بهترین کار رو میکنی که روی درست تمرکز کردی وقت همیشه برای داستان خوندن هست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *