داستان‌ها, ماجراهای من و داداش آراز

قسمت۱۱ اسم مستعاری به نام رادمهر

با آراز تماس گرفتند و نتوانست باقی ماجرا رو برایم بگوید. رادمهر پشت خط بود وقت مشاوره‌اش تمام شده بود. آراز من را به خانه رساند. خودش رفت و من را با نگرانیهایی که لحظه به لحظه بیشتر می‌شد تنها گذاشت.
قول داده بود هر وقت که براش ممکن بود حتی اگه شده چند سطر برام بنویسد و این امکان تا چند شب بعد فراهم نشد.
«با مسکنی که پرستار بهم زد خوابیدم و فرداش که بیدار شدم رادمهر کنارم بود. در مورد گفت‌‌ وگویی که با کیوان داشتم چیزی به رادمهر نگفتم فقط در اولین فرصتی که پیش اومد با دکترش حرف زدم و در جریان ریز اتفاقات گذاشتمش. دکتر گفت ممکن است شخصیت دیگری در حال متولد شدن باشد از طرفی کمی هم خوشبین بود که این تغییر رفتار کیوان به باز کردن گره خاطرات کودکی رادمهر کمک کنه. به رادمهر وقت مشاوره داد تا تصمیم بگیره اومدن سارا به صلاح هست یانه.

وقتی رسیدم رادمهر روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته بود. اتومبیلم رو که دید از جاش بلند شد.
- خودم می‌رفتم
- معطل شدی نه. باید خواهرم رو می‌رسوندم
- خوب کردی
- می‌خوای بریم یه دوری بزنیم یا مستقیم بریم خونه؟
- بریم خونه
حس کردم یه چیزی داره اذیتش می‌کنه به نظرم خیلی ناراحت بود. نمی‌دونستم باید ازش چیزی بپرسم یا بگذارم خودش به حرف بیاد.
- آراز راستش رو بگو حالا خوبی؟ دکتر جریان دیشب رو برام گفت.
- اگه بگم خوبه خوبم دروغ گفتم بدنم درد می‌کنه اما خودت که می‌بینی زمینگیر نشدم.
- ببخش
- اول اینکه تو چرا معذرت خواهی می‌کنی؟ در ثانی من کیوان رو هم بخشیدم. دکتر دیگه چی گفت؟

- گفت اومدن سارا احتمالا به بهبودت کمک میکنه اما با هم زندگی نکنید چون ممکنه خطرناک باشه. آراز من میترسم
- از چی؟
- از اینکه دیوونه بشم و آخرش کارم به آسایشگاه بکشه
- اینطور نمیشه
- از کجا اینقدر مطمئن حرف میزنی مگه خود کیوان بهت نگفته ممکنه شبیه پدرم بشه
- تو چیزی از پدرت یادت هست؟
- بعد از اینکه مادرم مرد، پدرم یه مدت ناپدید شد. بعدش من رو سپردن به بهزیستی.
- هنوز نتونستی چیزی از قبل مرگ مادرت به یاد بیاری؟
- نه
- بعد اینکه بهزیستی رفتی پدرت به سراغت نیومد؟
- نه. بزرگتر که شدم عموم بهم گفت که پدرم توی آسایشگاه روانی بستریه
- به دیدنش رفتی؟
- راستش رو بخوام بگم می‌خواستم برم اما نشد هروقت که اقدام می‌کردم کیوان بیدار می‌شد من هم بی‌خیال رفتن شدم.
- می‌تونم حدس بزنم برای چی‌بیدار میشد. میتونی شماره عموت رو بهم بدی
- با هم در تماس نیستیم
- یعنی شماره‌ای ازش نداری؟
- یه سری آدرس قدیمی هست.
- ساکن اینجاست؟
- نه تهرانه
وقتی به خونه رسیدیم بدن دردم به اوج خودش رسیده بود اما می‌ترسیدم مسکن زیاد باعث بشه هوشیاریم رو از دست بدم برای همون به یه مسکن ضعیف که اثری هم نداشت اکتفا کردم. رادمهر یه آدرس از مغازه عموش پیدا کرد و من هم به یکی از دوستانم سپردم تا برام پیداش کنن.
رادمهر روی کاناپه نشسته بود و مشغول کار کردن بود.رادمهر طراح سایت هست. وقتی مشغول کار میشه تبدیل میشه به یه مهندس حرفه‌ای به نظرم هیچی به اندازه کار نمیتونه آرومش کنه. وقتی خیالم راحت شد که آرومه رفتم و روی تخت دراز کشیدم. هنوز چشمام گرم نشده بود که موبایلم زنگ خورد سارا بود.
- بیدارتون کردم؟
- بیدار بودم
- برای فردا بلیط گرفتم میخواستم ببینم میتونم با رادمهر حرف بزنم؟
- حالا گوشی رو بهش میدم
گوشی رو دادم به رادمهر
- سارا خانوم هست
رادمهر آروم گفت همینجا بمون اگه نیاز شد گوشی رو بگیر. بلندگو رو روشن کرد علی رغم میل باطنیم نشستم.

ادامه دارد . . .
🔍بازنویسی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *