داستان‌ها

قسمت ۶ شبی که فهمیدم

- چته بهنام؟ بیا بچه‌ها می‌خوان غذا رو بکشن.
کی باور می‌کرد توی پاهام رمقی ندارم؟ دستم رو گذاشتم لبه پله و وزنم رو انداختم روی دستم. به سختی از روی پله‌هایی که مسجد رو به حیاط وصل می‌کردن بلند شدم و خودم رو تا آشپزخونه کشوندم. ظرفای آخر رو که داشتم پر می‌کردم دستام می‌لرزید و بازوهام بی‌جون شده بود. باید حاج آقا رو می‌رسوندم. داخل ماشین نشستم و سرم رو روی فرمون گذاشتم. کاش حاج آقا کمی دیرتر میومد تا یکم با خودم خلوت کنم. در باز شد و حاج آقا نشست. نمی‌دونم چی دید که پرسید:«حالت خوب نیست پسرم؟»
- نه حاج آقا
- من با آژانس می‌رم برو استراحت کن
- نه حاج آقا اونجوری خوبم. حال روحیم داغونه
ماشین رو روشن کردم و انداختم توی خیابون
- چیزی شده؟
- حاج آقا دارم خفه میشم، روضه بلدی؟
- آره یکم، چی بخونم؟
- روضه بی‌بی رقیه رو می‌خونی؟
- به روی چشمم
بعد از کمی مکث شروع کرد. تا حالا نفهمیده بودم صداش اینقدر قشنگه. اصلا روضه خانم رقیه روی زبون هرکسی بیاد صداش قشنگ میشه.
- زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر/گذر عمر از این مرحله سخت است پدر
دخترت تشنه‌ی اشک است ولی باور کن/گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر
کاش میشد کمی از نیزه بیایی بغلم/بخدا بوسه از این فاصله سخت است پدر
تا که چشمم به لبت خورد ترک خورد لبم/با لب پاره برایم گله سخت است پدر
عمه دیگر چه کند من که خودم میدانم/زندگی با من کم حوصله سخت است پدر

ماشین رو نگه داشتم دیگه نمی‌تونستم جلوی اشکام رو بگیرم. دیگه نمی‌‌تونستم جلوی ناله‌ام رو بگیرم. پیاده شدم و نشستم لبه جدول و بغض توی گلوم رو کمی سبک کردم. سعی کردم با چند تا نفس عمیق خودم رو سریع جمع و جور کنم، ممکن بود حاج آقا دیرش بشه. دوباره سوار شدم، حاج آقا داشت اشکاش رو پاک می‌کرد و شونه‌هاش می‌لرزید.
- حاج آقا چی میشه که آدم به جایی می‌رسه که می‌تونه با یه بچه اینکار رو کنه؟
- نداشتن معرفت به خدا.
- معرفت؟
- آره پسرم. کسی که خدارو نشناسه و معرفتش نسبت به خدا کم باشه آخرش به جایی می رسه که مقابل امامش وایمیسته. مثل صهیونیست‌ها، بخاطر شناخت نادرستشون از خدا فکر می‌کنن عزیز دردونه خدا هستند و هرکاری می‌تونن بکنن حتی بچه‌کشی
- ما که معرفت داریم؟ نه حاج آقا؟
- ان‌شاء‌الله، برای اینکه بفهمیم چقدر به خدا معرفت داریم باید این دوتا مورد رو در مورد خودمون محک بزنیم
- چی حاج آقا؟
- یکی اینکه ببینیم چقدر در زمانی که هیچکسی نیست از خدا می‌ترسیم و مرتکب گناه نمی‌شیم. یعنی چقدر حضور خدا رو توی تنهایی‌هامون حس می‌کنیم. و دومی اینکه ببینیم چقدر شوق عبادت خدا رو داریم. چقدر شوق نماز خوندن داریم. چقدر شوق انفاق و کارایی که خدا دستورش رو داده.

یه لحظه تنم لرزید و دیگه هیچی نگفتم. انفاق و کمک کردن برام مثل نفس کشیدن بود اما نماز و روزه توی کارم نبود. شوق به نماز که هیچ، اصلا طرفش نمی‌رفتم.
حاج آقا رو که رسوندم به محل سخنرانی بعدیش، خودم هم پیاده شدم.
- می‌تونم منم بیام؟
- چرا که نه
با هم به سمت مسجد رفتیم و برای اولین بار پای منبر نشستم. حاج آقا همون بحث توی ماشین رو باز کرد. توی قلبم انقلابی به پا شده بود. من که همیشه خودم رو آدم با معرفتی می‌دونستم حالا حس می‌کردم بی‌معرفت‌ترین آدم مجلسم.
میون دم‌های آخر مجلس دست به دامان خانم رقیه شدم تا با معرفتم کنه.

*عزیز*

یه نگاهی به ظرف شله زرد توی دستم انداختم. نذری بهانه خوبی می‌تونست باشه برای رفتن در خونه‌شون. پریسا در رو باز کرد. با لبخند به صورت معصومش نگاه کردم. چشمای زیتونی رنگش رو بهم دوخته بود. با اون صدای آروم و دلنشینش سلام داد.
- سلام عزیزم
- قبول باشه، بفرمایید داخل
- مزاحم نیستم؟
- خواهش می‌کنم بفرمایید
همیشه پیش خودم فکر می‌کردم چقدر به بهنامم میاد، ولی...نشد که بشه
در خونه رو باز کرد و خودش کنار رفت. داخل شدم. وضع مالیشون تقریبا هم سطح خودمون بود. پریسا در رو بست و چادر رنگیش رو درآورد. خانم صادقی از آشپزخونه اومد بیرون
- سلام خوش اومدید بفرمایید بشینید
سلام دادم و نشستم. به نظر میومد از حضورم متعجب شده. باید سر حرف رو باز می‌کردم و موضوع اعتیاد دامادشون رو می‌گفتم. یکمی از این جا و اونجا حرف زدیم. پریسا رفت توی آشپزخونه. حرف رو کشیدم به یکی از آشناها که دامادش اعتیاد داشت و بعد پرسیدم:«در مورد دامادتون تحقیق کردید؟»
اخمای خانم صادقی رفت توی هم
- معلومه که تحقیق کردیم. ما در مورد تمام خواستگارای دخترم تحقیق می‌کنیم واسه همون بقیه رو رد کردیم

خیلی خجالت کشیدم. سرم رو انداختم پایین و دیگه صلاح ندونستم ادامه بدم. لبخند زدم و گفتم
- ان‌شاء‌الله که خوشبخت بشن. خب من دیگه زحمت رو کم کنم
بلند شدم
- تشریف داشتید.
- نه دیگه
پریسا بیرون اومد و با لبخند باهام خداحافظی کرد.
- به محبوبه جون سلام برسونید

ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *