از اون روزای بدبیاری بود از صبح که زده بودم بیرون همینجوری داشتم بد میاوردم. فکرم مدام میرفت سمت زندگی پریسا و اعصابم رو کلا بهم میریخت.
توی مسیر یه مسافر سوار کردم که موقع پیاده شدن پول کمتری داد.
- آقا کمه
- من هرروز این مسیر رو میرم کرایه همینه
- تو اگه هر روز این مسیر رو یه بار میری من روزی ۲۰ بار دارم این مسیر رو میرم. اینی که دادی کمه
- پس عادت کردی به حروم خوری؟
- حرف دهنت رو بفهم.
بقیه پول رو داد و پیاده شد
- اما راضی نیستم
تمام پولش رو از پنجره پرت کردم بیرون و راه افتادم.
ترافیک سنگین بود و ماشین جلویی هم اینقدر فس و فس میکرد که پاک داشت رو اعصابم رژه میرفت. مسیر یکم باز شد و تا بخواد تکون بخوره یکی پیچید جلوش و باز لاین ما تکون نخورد. دوباره که مسیر باز شد رفتم عقب و بعد یکم گاز دادم و زدم به ماشینش. جوری زدم که ماشینش چیزی نشه. با عصبانیت پیاده شد
- هی! چیکار میکنی؟
- انگار تا هولت ندن راه نمیوفتی
اومد طرف ماشینم و منم پیاده شدم. به قیافهاش میخورد اهل دعوا باشه همون چیزی که میخواستم یکی که بتونم تمام حال خراب این چند روز رو روی سرش خراب کنم.
یقهام رو گرفت. دوتا شونههاش رو گرفتم و هلش دادم. خورد به ماشینش. اینبار با عصبانیت بیشتری اومد طرفم و سریع یه مشت حوالهام کرد که با یه مشت محکمتر جبرانش کردم. فکر کنم اونم دلش از جایی پر بود. تا چند نفر برسن و جدامون کنن حسابی از خجالت هم دراومدیم. یکی از دستایی که ما رو از هم جدا کرده بود من رو سمت ماشینم هل داد و اون رو به سمت ماشینش هدایت کرد.
یه نگاه به آینه جلو انداختم. گوشهی لبم پاره شده بود. دستمال برداشتم و پاکش کردم. راه دیگه باز شده بود.
شب شده بود. یه چیزی روی سینهام سنگینی میکرد. دلم می خواست یه دل سیر روی سینهام بزنم تا یکم آروم بشم. شب سوم محرم بود و غمی به عظمت تمام کربلا توی گلوم جا گرفته بود و داشت خفهام میکرد. همه عالم میدونستند بهنام نوکر سه ساله ارباب هست. نوکر اگه نوکری نکنه به درد جرز دیوار میخوره و من امسال نمیتونستم برای بیبی سه ساله نوکری کنم، براش دم بگیرم و تمام مسجد رو با خودم هم ناله کنم. نمیتونستم از پاهای کوچیک پر آبلهاش، گوشهای خونی و صورت کوچیک کبودش بخونم تا در و دیوار مسجد با ناله مردم بلرزه.
*عزیز*
وقتی با محبوبه از مسجد برگشتیم متوجه شدم بهنام حالش بده. ندیدمش اما بوی سیگاری که حیاط رو برداشته بود نشون میداد چنددقیقه پیش خودش رو با سیگار کشیدن خفه کرده.
چند روزی میشد که مثل اسپند روی آتیش بود. دلیلش رو نمیدونستم همین باعث میشد بیشتر نگرانش باشم. محبوبه رو فرستادم توی اتاق خودم. چند ضربه آروم به در اتاق بهنام زدم بعد آروم در رو باز کردم.
به نظرم اومد بیداره، جلوتر رفتم و نشستم کنار رختخوابش.
- بهنام، خوبی پسرم؟ چت شده؟ به عزیزت نمیگی؟
نشست و زانوهاشو بغل گرفت. لبش پاره شده بود. زیر چشمش کبود بود. چیزی نپرسیدم نمیخواستم بشنوم که دعوا کرده.
- چی بگم عزیز؟ خبر بد رو نه میشه گفت نه میشه نگفت.
دلم آشوب شد.
- هرچی هست بگو
- دو روز پیش یکی از همکارای قدیمیم رو دیدم
- خب
- یکم که حرف زد فهمیدم با دوست محبوبه نامزد کرده
- با پریسا؟
- اوهوم
قلبم فشرده شد و آروم دستش رو گرفتم.
- عزیز، این پسره رو من خوب میشناسم. اعتیاد داشته
یکباره جا خوردم
- تو مطمئنی معتاده؟
- حالا رو مطمئن نیستم ولی توی اون چند سالی که همکار بودیم، میکشید. اولاش تفریحی بود ولی یکسال آخر دیگه از تفریحی گذشته بود. اونقدر که بخاطر همین بیرونش کردن.
- شاید حالا ترک کرده باشه
- بعید میدونم تازه اگه هم ترک کرده باشه من میگم دوباره میره طرفش. عزیز یه کاری بکن من دستم به جایی بند نیست تو باید بهشون بگی.
سرم رو انداختم پایین. عقل میگفت بگو ولی همون عقل میگفت اگه بگی میگذارن پای یه چیز دیگه و باور نمیکنن. دستش رو فشار دادم. فعلا باید آرومش میکردم.
- ببینم چیکار میتونم بکنم
بلندشدم و رفتم توی حیاط.
با خودم گفتم:«کاش به بهنام جواب مثبت داده بودن»
اینکه دلیل اصلی رد کردن بهنام چی بود رو نمیدونستم. هیچ وقت در موردش درست حرف نزده بودن. خودم حدسهایی میزدم. با آنکه پریسا حرفی نمیزند اما تقریبا همه میدونستیم از بهنام بدش نمیاد شاید هم کمی دوستش داشت. آقای صادقی همین یه دختر رو داشت و نظرش براش مهم بود. به نظرم رد کردن بهنام بخاطر سیگار و دعوایی بودنش، نبود. آقای صادقی اهل مسجد و نماز بود و بینمازی بهنام احتمالا مهمترین دلیل رد کردنش.
من کم کاری کرده بودم، باید بهتر تربیتش میکردم اونوقت پریسا و بهنام هردو خوشبخت میشدن.
نگاهم رو به آسمون دوختم
- خدایا منو ببخش من کوتاهی کردم و درست در حقش مادری نکردم، تو در حقش خدایی کن
ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده