جایگزین

صدای بچه‌ها از داخل راهروی مدرسه می‌آید. دیگرطاقت ندارد کیفش را برمی‌دارد و به طرف کلاس می‌رود. بچه‌ها با دیدنش شوکه می‌شوند و به کلاس برمی‌گردند. یک نفر می‌گوید: «آقا حالا فارسی داریم نه ریاضی»پاسخ می‌دهد:«می‌دونم امروز من به جای معلم فارس...

Continue reading

سرباز یا سربار

همه چیز برای مهمانی فراهم است. خانه مرتب شده. وسایل پذیرایی مهیا شده. حتی ژله‌های یلدایی داخل یخچال منتظر مهمان‌ها هستند. گوشی را برمیدارم و نگاهی به گروه می اندازم استاد پیام صوتی فرستاده. با گوش دادن پیام استاد دست و پایم شل میشود. از ما ...

Continue reading

جوجه‌هایمان را بشماریم آخر پاییز است

بد نیست قبل از رسیدن به آخرین فصل سال نگاهی به فصل‌های امسال بیندازم. ارزیابی عملکرد و مقایسه آن با برنامه‌ چیده شده همیشه راه‌های جدیدی جلوی پای آدم می‌گذارد.بهار و تابستان از نظر کاری خیلی خوب بود اما برنامه‌ای که برای پاییز امسال چیده بو...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت نهم-به خانه برمی‌گردیم

هر جا که برویم باید روزی به خانه برگردیم. شاید این یکی از مهمترین چیزهایی باشد که سفر به ما می‌آموزد. اینکه مسافریم و عاقبت روزی به خانه ابدی خود برمی‌گردیم.با خودم به توشه‌هایی که از این سفر برداشتم فکر می‌کنم. سفری که چیزی در آن یاد نگیری...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت هشتم

تابحال شده خوابی ببینید که جزییاتش را فراموش کنید اما تمام فکرتان را به خودش مشغول کند؟ دیشب همچین خوابی دیدم. خواب قشنگی نبود. وهابی داشت، تیراندازی به زائران کربلا را داشت، صف طولانی زائرها برای ورود به کشور عراق و ... جزییات یادم نیست فک...

Continue reading

سفرنامه شهریور۱۴۰۴ قسمت هفتم

با صدای باران می‌خوابیم و با صدای باران بیدار می‌شویم. با آنکه تمام برنامه‌هایی که برای این یک هفته اقامت در لاهیجان ریخته بودم بی‌مصرف مانده اما ناراحت نیستم. خدا را شکر که باران می‌بارد. خدا را شکر که رشته‌های باران آسمان را به زمین دوخته...

Continue reading

قسمت ۱۷ اسم مستعاری به نام رادمهر

پیام آراز به پایان رسیده بود. نمی‌دانستم بعد از آن چه اتفاقاتی افتاده و حالا حالش چطور است. دوباره شماره آراز را گرفتم هیچوقت صدای بوق تلفن اینقدر برایم لذت بخش نبود. خودم را آماده کردم دعوایش کنم. مجبورش کنم با هم حرف بزنیم و بعد... گوشی ر...

Continue reading

اعتراف نامه

پشت میز نشسته بودم و به کاغذهای سفید روبه رویم خیره شده بودم. از پنجره کافه به بیرون نگاه کردم. هوا مثل دیروز آلوده بود. مثل روزهای قبل، مثل هفته‌های قبل، مثل ماه‌های قبل. بیشتر افرادی که داخل می‌آمدند ماسک زده بودند. کرختی و بی‌حوصلگی روی ...

Continue reading

قسمت۱۰(آخرین قسمت) شبی که فهمیدم

آقای صادقی خندید- شرمنده یهویی شد. هنوز اقوام نزدیک هم در جریان نیستند فقط شیرینی خوردیم.- باور کن حرف دعوت نیست مرد مومن، نمی‌خواستی یه صلاح مشورتی با ما بکنی؟- فکر کنم می‌شناسیشون، پسر حاج آقا نیازی هست- واسه همونم موندم حیرون که چرا به م...

Continue reading