سفرنامه

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت نهم-به خانه برمی‌گردیم

هر جا که برویم باید روزی به خانه برگردیم. شاید این یکی از مهمترین چیزهایی باشد که سفر به ما می‌آموزد. اینکه مسافریم و عاقبت روزی به خانه ابدی خود برمی‌گردیم.

با خودم به توشه‌هایی که از این سفر برداشتم فکر می‌کنم. سفری که چیزی در آن یاد نگیری سفر نیست. سفر باید باعث رشد شود باید بزرگت کند. صبرت را زیاد کند. شکرگزارت کند. بفهمی که همه چیز می‌گذرد و باید تو هم بگذری از زمان، مکان، داشته‌ها، نداشته‌ها و...

به منظره‌هایی که پشت پنجره مدام عوض می‌شود نگاه می‌کنم و با خودم به سفر دنیا فکر می‌کنم. می‌دانم آماده‌ام توشه بردارم؟ یا نه مثل بچه‌ها دل به سفر بستم و نمی‌خواهم قبول کنم که باید برگردم؟

کوه‌های مخملی زیر ابرهای خاکستری، پرنده‌های سفیدی که کنار گاوها توی مزرعه‌های درو شده قدم می‌زنند، سقف‌های رنگی خانه‌های شیروانی بین درختان پربرگِ تابستانی، خداحافظی با عزیزان و آخرین بوسه و آخرین نگاه...همه و همه را دوست دارم و دلتنگشان می‌شوم اما...
اما دلم برای خانه هم تنگ شده، برای کار کردن روی پروژه‌های نویسندگی، برای شهری که بوی خاک میدهد و درخت‌هایش دلتنگ باران هستند. برای عزیزان و دوستان، دلم برای خانه تنگ شده.

چقدر دلم برای آخرت تنگ شده؟ چقدر به مرگ مشتاقم؟ فکر کنم دلبسته سفر دنیا شده‌ام باید فکری به حال خود کنم...

۲۹ شهریور ۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *