به گذشته که نگاه می‌کنم…

هیچوقت فکر نمی‌کردم زمانی برسد که آموزش دادن را به اندازه داستان‌نویسی دوست داشته باشم.هدفم از شرکت در کلاس‌های نویسندگی و خواندن کتاب‌های آموزش نویسندگی فقط کامل کردن رمانم و به ثمر رساندن ایده‌هایی بود که در ذهن داشتم اما نمی‌دانم چه شد ک...

Continue reading

اگر قهرمان داستان بودم

اگر قهرمان داستان بودم، سعی می‌کردم خودم باشم تا همه باورم کنند.اگر قهرمان داستان بودم، از کلیشه بودن پرهیز می‌کردم.اگر قهرمان داستان بودم، سعی می‌کردم شجاع باشم و راه‌های نرفته را امتحان کنم.اگر قهرمان داستان بودم، حرف‌های مختصر اما تأثیرگ...

Continue reading

قهرمان داستان

امروز آخرین پرداخت‌ها را روی طرح رمان خدای او انجام دادم. تمام اتفاقات گذشته قهرمان داستانم که روی شخصیت فعلی او اثر گذاشته بود نوشتم. همینطور اتفاقات مهمی که در طول داستان برایش می‌افتاد. هر کدام از آن‌ها پلی می‌شد برای راهیابی او به دنیای...

Continue reading

همیشه حق با شماست

هیچکدام از ما تنها نیستیم. تجربه‌ی چندین سال زندگی همراه ماست. مثل تجربه تلخ یک شکست. تجربه‌ی تلخ‌کامی در یک مسیر اشتباه. اغلب این تجربه‌ها اضطراب‌انگیز است آن هم بخاطر پروبالی که خودمان به اینگونه تجربه‌ها داده‌ایم.هر وقت می‌خواهیم کار تاز...

Continue reading

معجزه جملات

انجیل:«طلب کن، به تو اعطا خواهد شد.جستجو کن، خواهیش یافت.در را بزن، برویت گشوده خواهد شد.»به نظر من طلب کردن خودش نوعی اقدام است؛ فقط آرزو نیست. آرزویی که در خفا می‌ماند. آرزویی که در خفا می‌میرد. وقتی طلب می‌کنیم یعنی قدمی به سوی مقصود برد...

Continue reading

توقف بی‌جا

شیر و تخم مرغ را روی پیشخوان گذاشتم. مغازه خیلی شلوغ بود. برای آنکه به کسی برخورد نکنم خود را به کمر تنها دیواری که خالی بود چسباندم.فروشنده قد بلند و سبیل‌های تاب داده‌ای داشت. کارت اعتباریم را گرفت، تا مبلغ اجناسم را حساب کند. نگاهی گذرا ...

Continue reading

باید کسی بیاید که…

کمتر می‌شود چیزی خواند که به دل بنشیند. نوشته‌ها پر شده از حرف‌های تکراری. حرف را که خودمان می‌توانیم بزنیم. این درد است که سکوت می‌شود و از حلقوم‌مان بیرون نمی‌آید.باید کسی بیاید تا از دردهایمان که در عمیق‌ترین لایه‌های وجودمان رخنه کرده س...

Continue reading

استفاده نادرست

آن شب میوه را روی میز گذاشتم و نشستم. پدرم گفت: «تعصب روی یه شخصیت منطق رو از بین می‌بره»در تایید حرفش گفتم: «درسته بابا، ما که روش تعصب نداریم. با آنکه انتخاب خودمون بوده اما اگه دست از پا خطا کنه یقه‌اش رو می‌گیریم»گفت: «آفرین، مو رو از م...

Continue reading

می‌خواهم با خداوند رفیق شوم

می‌خواهم با خداوند رفیق شوم؛چون تنها کسی است که من را تنها نمی‌گذارد.چون به او اعتماد دارم.چون او پشتم را خالی نمی‌کند.چون او دستش باز است.چون هر وقت بخواهم هست.چون هرجا بخواهم هست.چون مراقب من است.چون از حرف‌هایم خسته نمی‌شود.چون هیچوقت مر...

Continue reading

معادله‌ی شنا

به نظرم معادله‌ی خیلی از مسائل در زندگی یکسان است. وقتی به کلاس شنا می‌رفتم، مربی از ما می‌خواست خودمان را در آب رها کنیم.می‌گفت: «وقتی می‌ترسید، عضلاتتان منقبض می‌شود و زیر آب می‌روید.»این معادله برای نوشتن هم کاربرد دارد. اگر ذهنمان را در...

Continue reading