امروز آخرین پرداختها را روی طرح رمان خدای او انجام دادم. تمام اتفاقات گذشته قهرمان داستانم که روی شخصیت فعلی او اثر گذاشته بود نوشتم. همینطور اتفاقات مهمی که در طول داستان برایش میافتاد. هر کدام از آنها پلی میشد برای راهیابی او به دنیایی بزرگتر یا کوچکتر. حسی بهتر یا بدتر. انتخاب بین هر دو راهی او را به مسیری تازه میبرد. وقتی این اتفاقات را در دنیای داستانم کنار هم میچیدم تا نظم درستی ایجاد کنم، فکری از ذهنم گذشت.
به اتفاقات زندگی خودم فکر کردم. اینکه هر یک از آدمهایی که تاکنون دیدهام، زندگیام را به کدام سمت برده؟ کدام تصمیم، کدام اتفاق را رقم زده؟
به ظاهر دنیای واقعی بینظمتر از دنیای داستان است. حتی فکر میکنیم ارتباط علت و معلولی بین پیشآمدهای زندگیمان وجود ندارد. به نظر من درست که نگاه کنیم این طور نیست. هر فکر یا تصمیم ماست که اتفاقی را در آینده رقم میزند. اینکه ما خودمان را کنار کدام رابطهها و فعالیتها نگاه میداریم، آینده حرفهای وعاطفی ما را تعیین میکند.
با خودم فکر کردم چرا قهرمان داستان زندگی خودمان نباشیم؟ همانگونه که از قهرمان داستان انتظار داریم منفعل نباشد، پس خودمان هم کاری کنیم. برای آینده قدمی برداریم. کدام قهرمان را دیدهاید که منتظر حادثهای یا شخصی بنشیند تا بیاید و اوضاع را سروسامان دهد؟ بیشتر قهرمانها اگرچه جوینده یقین در پرتوشک هستند اما منفعل نیستند. تمام تلاششان را برای رسیدن به هدفشان انجام میدهند.
کدام قهرمان داستان را میشناسید که هدفی نداشته باشد؟ البته من در مورد داستانهای قوی حرف میزنم نه قصههای ضعیف با شخصیتپردازیهای متوسط؛ همانهایی که آدم را از خواندن پشیمان میکنند. گمان نکنم هیچکداممان بخواهیم «قصهی بودنمان» شبیه این داستانهای سطحی باشد.
حالا که قرار است قهرمان داستان باشیم، چرا بهترین خودمان نباشیم؟
برای رسیدن به این مقصود بد نیست چند سوال از خودمان بپرسیم:
چه هدفی در زندگی دارم؟
کدام راه را بروم که به مقصد برسم؟
چگونه چراغی را روشن کنم که آتشش هرگز نمیرد؟