هیچکدام از ما تنها نیستیم. تجربهی چندین سال زندگی همراه ماست. مثل تجربه تلخ یک شکست. تجربهی تلخکامی در یک مسیر اشتباه. اغلب این تجربهها اضطرابانگیز است آن هم بخاطر پروبالی که خودمان به اینگونه تجربهها دادهایم.
هر وقت میخواهیم کار تازهای را شروع کنیم این ترسها دزدانه به ذهن ما سرک میکشند. گاهی حضورشان از سرک کشیدن میگذرد. طوفان کلام به پا میکنند. شروع میکنند به موعظه کردن که باید ملاحظه کار بود. به صورت مبالغهآمیز از امکان شکست میگویند. گاهی هم بدون آنکه متوجه باشیم ترسی قدیمی که گوشهی ذهنمان چنبره زده، بیدار میشود. سلانه سلانه خودش را به شاهنشین قلبمان میرساند. بیتابانه پایههای تصمیممان را تکان میدهد. قلبمان را میلرزاند. زمانی نمیگذرد که آن ترس مبتذل و بیمعنی تمام وجودمان را فرا میگیرد. زمزمههای مأیوس کنندهاش را شروع میکند. اگر بتواند مجابمان کند کارمان ساخته است؛ دفعهی بعد با قدرت بیشتری اظهار عقیده خواهد کرد. با همین روند هر بار ترسهایمان را بزرگتر میکنیم.
تنها گریزگاهی که سراغ دارم این است: به افکار مسموم اجازه جولان ندهیم.
اگر فاصلهی علم تا عمل را کم کنیم، احتمال موفقیتمان بیشتر میشود. اگر بتوانیم این فاصله را به صفر برسانیم موفقیتمان تضمین میشود. نباید بگذاریم ترسهای ابلهانه بین یقین و اقداممان فاصله بیندازد. وقتی ایده تازهای پیدا کردیم، سریع دست به کار شویم. به محض مطمئن شدن از کاری، اقدام کنیم. اینگونه میتوانیم تجربیات تلخ گذشته را کنار بزنیم و تجربههای شیرین را جایگزین کنیم.
این گفته هنری فورد را همیشه به یاد داشته باشیم: «چه فکر کنید میتوانید و چه فکر کنید نمیتوانید در هر دو صورت حق با شماست.»