دنیای خاکستری

برای نوشتن یکی از صحنه‌های رمان خدای او دچار تردید شده بودم. از ابتدای صحنه می‌شد آخر آن را حدس زد. می‌شد به راحتی مطمئن بود که سیاوش «قهرمان داستانم» در آخر صحنه چه تصمیمی می‌گیرد. هرچه هم پیاز داغش را اضافه می‌کردم باز هم طعمش توی ذوق می‌...

Continue reading

نگاه عمیق

دستامو توی جیب پالتوم فرو کردم. کلافه نگاهم رو از سررسید و لب تاپ روی میز گرفتم و به شیشه بخار گرفته کافه خیره شدم.آراز کنارم نشست و با لبخند نگاهم کرد.- چی شده باز کفگیرت ته دیگ خورده؟- نه برعکس اونقدر پرم که نمی‌دونم چجوری و از کجا شروع ک...

Continue reading

نوشتن

- دیگه نمی‌خوای بنویسی؟با چشمهای گرد شده‌ام به نگاه نگران و غمگینش خیره شدم- تو چرا این حرف رو می‌زنی آراز؟ تو که می‌دونی من بدون نوشتن یعنی هیچ- از عملکردت این سوال برام پیش اومد می‌دونی چند وقته ننوشتی؟- نوشتم- ولی منتشر نکردی خودت گفتی ی...

Continue reading

سوژه‌های تکراری

صندلی چوبی را از پشت میز گرد بیرون کشیدم. غیر از میز من فقط یک میز دیگر پر بود. سررسید طوسی‌ام را روی میز گذاشتم. خودکارهای جدیدی را که خریده بودم از کیفم بیرون آوردم آبی و سبز و قرمز. رنگ‌های تیره قلبم را می‌فشرد درست مثل فضای نیمه تاریک ک...

Continue reading

ایده کجاست؟

سردرد امانم را بریده بود. آراز گفت: «چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟ چی می‌خوای از این همه نوشتن؟»- نوشتن آرومم می‌کنه- از وضعیت معلومهبا اخم و لبخند نگاهش کردم.- مسخره نکن آراز، باور کن اگه نمی‌نوشتم تا حالا دیوونه شده بودم.سرم را روی بازوی...

Continue reading

گاه شمار روزانه

 وارد اتاقم که شدم آراز روی صندلی‌ام نشسته بود. یکی از پاهای درازش را روی صندلی جمع کرده بود و مشغول سرک کشیدن توی دفترم بود.بلند گفتم: «قابل توجه شما، دفترجزء وسایل شخصی حساب میشه‌ها»یکه‌ای خورد وسرش را برگرداند سمت من و بعد ریز ریز خندید....

Continue reading

تولد داداش آراز

داداش آرازِ من، شوخ، رُک، مهربان و دست به قلم است.او پاهای بلندی دارد آنقدر بلند که وقتی سایه‌اش روی دیوار می‌افتد بیشترین چیزی که به چشم می‌آید لنگ‌های درازش است.مدیونید اگر فکر کنید او نسخهٔ کپی از بابالنگ دراز است...

Continue reading

نقطه و بعد پایان

بیست سال کنار هم بودنبیست سال به یاد هم بودنبیست سال قدم‌زدندلگرم به دستان گرم هم بودنبیست سال دویدننفس کشیدنخندیدن و برای هم بودننقطه‌ی آغاز یادم نیست اما نقطه‌ی پایان گریزناپذیر بودمثل تمام قصه‌هانقطه و بعد پایانباید تمام می‌شد اما نه این...

Continue reading

اوایل اردیبهشت

یادش بخیر اوایل اردیبهشت بودگفتی که تا ابددستان سرد مرا گرم می‌کنیگفتی که تا ابد، با حضور خودمرا دلگرم می‌کنییادش بخیر اوایل اردیبهشت بودضربان قدم‌هایمان کنار همدر امتداد دیوار تا افق ادامه داشتباران به روی شانه‌های خیس ما می‌ریختموهای من ز...

Continue reading

خاطرات تو

گرچه اینجا نیستی، یادت هستروی دیوار اتاقمروی قلبمهمه‌جاخاکی از رفتن قلب تو نشستروی دیوار اتاقممثل یک سایه‌ی گنگطرحی از قامت سرو تو نشستآری آری من و دل می‌دانیمکه دل تو رفتهچشم تو دیگر نیستتپش و سوز صدایت رفتهقامتت دیگر نیستتو نمی‌دانی کهگرچ...

Continue reading