قسمت ۸ اسم مستعاری به نام رادمهر

 پنج ساعت بعد پیام داد: «جریانش مفصله فعلا خیلی خسته‌ام دیشب شب خیلی سختی داشتیم بعدا برات حرف می‌زنم.»باران بهاری به شیشه جلوی اتومبیل شلاق می‌زد. اتومبیل آرام پیش می‌رفت. آراز موسیقی آرامی گذاشته و به خیابان خیس چشم دوخته بود. چهره‌ی گرفت...

Continue reading

قسمت ۷ اسم مستعاری به نام رادمهر

- با من دوست میشی کامی؟- نمی‌خوام- همه آدما حداقل یه دوست رو می‌خوان- اونا می‌خوان زندگی کنن اما من نه- فعلا که زنده‌ای تا زمانی که زنده‌ای با هم دوست باشیم نظرت چیه؟شونه‌اش را بالا انداخت.- تو چند سالته؟- ده سالمه- دوست دارم بیشتر ازت بدون...

Continue reading

قسمت ۶ اسم مستعاری به نام رادمهر

توی راه برگشت چندتا کمپوت و آبمیوه خریدم. همون چند دقیقه‌ای که توی سوپری بودم دلشوره داشتم می‌ترسیدم وقتی برمی‌گردم توی اتومبیل نباشه و بازم یه کاری دست خودش بده. بالاخره به خونه رسیدیم و روی تخت خوابید معلوم بود که بدنش درد می‌کنه اما بیشت...

Continue reading

قسمت ۴ شبی که فهمیدم

- نه پسرم جبهه سومی نیست. توی زیارت عاشورا تمام اونایی که از جبهه باطل تبعیت کردنو کمکشون کردن حتی کسایی که در برابر جبهه باطل سکوت کردن رو لعن می‌کنیم. این یعنی جبهه سومی وجود نداره. نمی‌شه وسط وایساد ..- خدا لعنتشون کنه خیلی بد کردن با آق...

Continue reading

قسمت ۵ اسم مستعاری به نام رادمهر

ساعت 2 شب بود که با صدای موبایلم بیدار شدم. شماره رادمهر بود. تا بخوام چیزی بگم صدایی از اون طرف خط گفت: «شما صاحب این شماره رو می‌شناسید؟»خواب از سرم پرید. - چیزی شده؟- از افراد خانواده‌اش هستید؟- دوستمه- ایشون توی بیمارستان ... هستند لطفا...

Continue reading

قسمت ۴ اسم مستعاری به نام رادمهر

- یه سری سوال ازت دارم بپرسم یا نه؟نفس عمیقی کشید.- فکر کنم بدونم در مورد چیه.- دوست داری در موردش حرف بزنی؟- اگه بخوای باهام رفیق باشی باید در موردش باهات حرف بزنم.انگشتای دست چپش رو مشت کرد و با انگشتای دست راستش فشردشون.- گاهی حس می‌کنم ...

Continue reading

قسمت ۳ شبی که فهمیدم

- همینجا نگه دار پیاده میشملحظه‌ی آخر دلم رو زدم به دریا و پرسیدم:«از این به بعد فامیلیت چی میشه؟»با خنده گفت:«صادقی»و رفت. اون خندید ولی دل من آشوب بود. مطمئن بودم آقای صادقی کوچکترین اطلاعی از اعتیاد حمید نداره. اونم آقای صادقی که سیگار ک...

Continue reading

قسمت ۲ شبی که فهمیدم

به مسجد که رسیدم آقای خسروی و حاج آقا توکلی داشتن تو حیاط باهم حرف می‌زدن. انگار هنوز کار رو شروع نکرده بودن. تا منو دیدن حرفشون رو قطع کردن. بهشون سلام دادم. آقای توکلی سرشو پایین انداخت و جواب سلامم رو داد. آقای خسروی گفت: «سلام آقا بهنام...

Continue reading

بچه‌ها می‌فهمند

پشت پنجره‌ی اتاق ایستاده بودم. روسری گلدار مادرم سرم بود. تنم را پشت پرده‌ی توری پنهان کرده بودم. نگاهم به حیاط دوخته شده بود؛ جایی که دو مرد غریبه با مادرم ایستاده بودند.یکی از مردها قد بلندی داشت. قدش به بلندی پدرم بود اما شانه‌های پهن او...

Continue reading

سجده‌ی پلکها

پشت دستم می‌زنم و می‌گویم: «خدا مرگم بده حوری چی به سر این خونه اومده؟»روی زمین خاک آلود می‌نشیند. دیوار ترک خورده و دوده گرفته تکیه‌گاه سرش می‌شود. گمان می‌کنم صدایم را نشنیده. آرام کنارش می‌نشینم و دستش را می‌گیرم. سردی‌اش وجودم را می‌لرز...

Continue reading