داستان‌ها, ماجراهای من و داداش آراز

قسمت ۵ اسم مستعاری به نام رادمهر

ساعت ۲ شب بود که با صدای موبایلم بیدار شدم. شماره رادمهر بود. تا بخوام چیزی بگم صدایی از اون طرف خط گفت: «شما صاحب این شماره رو می‌شناسید؟»
خواب از سرم پرید.
- چیزی شده؟
- از افراد خانواده‌اش هستید؟
- دوستمه
- ایشون توی بیمارستان ... هستند لطفاً خودتون رو برسونید یا به خانوادشون اطلاع بدید.
چون می‌ترسیدم خبر بدی بشنوم چیزی از حالش نپرسیدم. وضعیت اورژانس آروم بود؛ همین اضطرابم رو بیشتر کرد. یکی از پرستارها پرسید: «دنبال کسی می‌گردی؟» اگه نمی‌پرسید نمی‌دونم کی به خودم میومدم و خودم دنبالش می‌گشتم.
- دوستم رو اینجا آوردند. حدود نیم ساعت پیش با گوشیم تماس گرفتن.
- همون پسر جوونی که خودکشی کرده؟
- نمی‌دونم بهم نگفتن چرا اینجاست
- دنبال من بیا
به سمت یکی از تخت‌ها رفتیم که پرده دو طرفش کشیده بود.
- اینه؟
رادمهر رو از زیر ماسک اکسیژن شناختم.
- خودشه
- یه سری فرم هست باید پر کنید.
- حالش چطوره؟
- فعلا وضعیتش پایداره شانس آورد سرعت اتومبیل پایین بود. شکستگی نداره اما امشب رو باید اینجا بمونه.
- تصادف کرده؟
- خودش رو جلوی ماشین انداخته
- از کجا اینقدر مطمئنید؟
- خوشبختانه دوربین مداربسته یکی از مغازه‌ها کل جریان رو ضبط کرده

نمی‌تونستم بفهمم چه اتفاقی افتاده وقتی از کنارش رفتم می‌خواست بخوابه. به نظر اونقدر ناامید نمیومد که اقدام به خودکشی کنه. شماره‌ای از خانواده‌اش نداشتم که بخوام باهاشون تماس بگیرم. اگر هم داشتم مطمئن نبودم این کار درست هست یا نه.
کل شب رو بدون اینکه لحظه‌ای بیدار بشه آروم خوابید. صبح وقتی بیدار شد از بیخوابی سرگیجه گرفته بودم. ماسک اکسیژنش رو برداشته بودند. چشم گردوند و وقتی نگاهش به من خورد گفت: «من اینجا چیکار می‌کنم؟»
- بعدا بهت میگم. حالت چطوره؟
- خیلی خوبم حس میکنم خستگی چند روزم دررفته
- خوشبحالت
هرچی خواستم مسئولین بیمارستان رو قانع کنم که چیزی در مورد اتفاق دیشب بهش نگن فایده‌ای نداشت باید پرونده رو کامل می‌کردند و نیاز داشتند خود رادمهر برگه‌هایی رو امضا کنه. وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده تعادلش رو از دست داد.

ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *