داستان‌ها, ماجراهای من و داداش آراز

قسمت ۸ اسم مستعاری به نام رادمهر

 

پنج ساعت بعد پیام داد: «جریانش مفصله فعلا خیلی خسته‌ام دیشب شب خیلی سختی داشتیم بعدا برات حرف می‌زنم.»

باران بهاری به شیشه جلوی اتومبیل شلاق می‌زد. اتومبیل آرام پیش می‌رفت. آراز موسیقی آرامی گذاشته و به خیابان خیس چشم دوخته بود. چهره‌ی گرفته‌ای داشت. گوشه لب پایینش پاره شده بود و کبودی ریزی پای چشم راستش دیده می‌شد. گفت که چیزی نپرسم بعدا برایم تعریف میکند. تمام پرسش‌هایی که توی ذهنم می‌چرخیدند آرام شده بودند؛ فقط می‌خواستم بدانم چه بر سرش آمده. صورتش را لحظه‌ای سمتم برگرداند و لبخند زد.
- چیزی نمی‌پرسی؟

- خودت گفتی نپرس

- گفتم از صورتم نپرس اما می‌تونیم در مورد رادمهر حرف بزنیم.

- حس می‌کنم خسته‌تر از اونی که بخوای حرف بزنی

- خسته که هستم اما بدم نمیاد این خستگی رو با کسی شریک بشم. خستگی جسمی رو میشه با یه خواب کوتاه درکنی اما خستگی روحی رو باید به اشتراک بگذاری

- من همیشه برای شنیدن آماده‌ام
- میدونی گاهی فکر میکنم خیلی شبیه رادمهر هستم

- از چه نظر؟

- منم شخصیت‌هایی درون خودم دارم که گاهی نمیتونم کنترلشون کنم یا بهتر بگم گاهی کنترل زندگیم رو به دست میگیرن. شخصیت از زیر کار دررو شخصیت عصبانی شخصیت مغرور. تنها تفاوت من و رادمهر در اینه که این شخصیت‌ها در رادمهر از هم مجزا شدن و در من با هم زندگی می‌کنن.

- خب همه ما آدما اینجوری هستیم؛ گاهی کارهایی میکنیم که وقتی بهش فکر میکنیم از خودمون تعجب میکنیم که چطور این کار رو کردم و این حرف رو زدم انگار که یکی دیگه توی وجودمون بیدار شده باشه.

- به نظرم باید حرفت رو اصلاح کنم همه آدما اینطور نیستند؛ عده کمی از آدمها تونستن کنترل شخصیت‌های درونشون رو دست بگیرن همون‌هایی که توی سختترین شرایط هم کم نمیارن و براساس باوری که دارن پیش میرن.

اتومبیل رو گوشه‌ خیابان پارک کرد و سرش رو به تکیه‌گاه صندلی چسباند.
- حال دوستت بهتره؟
- حال کدومشون؟
- منظورت چیه؟
- در حال حاضر فکر می‌کنم سه تا دوست دارم؛ دوتاشون همسن خودم هستند و یکیشون ده ساله. حال رادمهر بد نیست اما حال کیوان و کامی خیلی بده.
- برام قابل درک نیست که چطور مغز می‌تونه چند تا شخصیت خلق کنه و خاطرات هر کدوم رو جدا نگه داره

- در واقع یه جور سیستم دفاعی برای محافظت از فرد هست. بچگی زمان مهمیه به نظرم این اشتباهه که میگن بزرگ میشی یادت میره. هرچیزی که توی بچگی توی مغز آدم حک بشه مثل یه نوشته حکاکی شده توی دل سنگ باقی می‌مونه

- این تفکیک شخصیت‌ها در بچگی رادمهر اتفاق افتاده، درسته؟

- از بچگیش شروع شده اما نمی‌دونیم دقیقا چه زمانی. رادمهر به شدت از یادآوری خاطرات بچگیش می‌ترسه یا بهتر بگم فرار میکنه

- کیوان و کامی چیزی از بچگی رادمهر رو به یاد دارن؟

- در واقع خاطرات فراموش شده‌اش رو اونا گرفتن و برای همون حال اونها بدتره

- دیشب چرا شب سختی بود؟
- تماس سارا باعث شد همه چیز بهم بریزه
- فکر می‌کردم وجود سارا به بهبود رادمهر کمک کنه. وقت داری تعریف کنی؟

- فعلا وقت دارم سارا قراره برگرده برای همین رادمهر پیش دکتر هست تا مشاوره بگیره. اونقدر ذهنم درگیر هست که نمی‌دونم از کجا شروع کنم بگذار از دیشب بگم و این وسط اگه چیزی از قبل به یادآوردم بهش اضافه می‌کنم. دیروز حوالی عصر بود که تلفن رادمهر زنگ خورد، برادر خانومش بود. رادمهر به شماره خیره شده بود و دستاش می‌لرزید. ترسیدم دوباره شخصیت‌هاش جابه جا بشن. وقتی نمی‌تونه از عهده یک وضعیت عاطفی یا یه موقعیت پر استرس بربیاد شخصیت‌هاش جابه جا میشن. بهش گفتم: «جواب بده بزن روی بلندگو هرجا نیاز باشه کمکت می‌کنم» با تکون دادن سر قبول کرد.

- سلام
صدایی گرفته از اون طرف سلام داد و بعد از کمی سکوت گفت: «ما هرچی با سارا حرف می‌زنیم چیزی نمیگه تو بگو مشکل چیه؟
- سارا حق داره.
- چیو حق داره؟
- اینکه بخواد ازم جدا بشه
- مگه می‌خواید جدا بشید؟
- سارا چی گفته؟
- میگم چیزی نمیگه فقط گفته یه مدت می‌خواد اینجا بمونه
- بگذارید بمونه

- مشکلتون چیه؟ حرف می‌زنی یا بیام اونجا ازت حرف بکشم اینقدر اعصابم بهم ریخته هست که خدا خدا میکنم بتونم سر یکی خالیش کنم

با دست راستش شقیقه‌هاش رو فشار داد.
- سارا کنارته؟
- نه
- راضیش کن باهام حرف بزنه
- گوشی رو نگه دار تا برم داخل خونه

چند لحظه بعد صدای گفت و گوی آرام سارا و برادرش اومد.
- گوشی رو بگیر رادمهر پشت خطه
- من حرفی باهاش ندارم
- بگیر، میگم گوشی رو بگیر
سکوت برقرار شد. یه لیوان آب برای رادمهر آوردم به زور یکم به خوردش دادم. از اون طرف خط صدای ضعیف سارا اومد.

ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *