- با من دوست میشی کامی؟
- نمیخوام
- همه آدما حداقل یه دوست رو میخوان
- اونا میخوان زندگی کنن اما من نه
- فعلا که زندهای تا زمانی که زندهای با هم دوست باشیم نظرت چیه؟
شونهاش را بالا انداخت.
- تو چند سالته؟
- ده سالمه
- دوست دارم بیشتر ازت بدونم میای بریم توی اتاق؟
بلند شدم و دستم رو به طرفش دراز کردم. دستم را گرفت و بلند شد. به اتاق بردمش. پتو رو کنار زدم. روی تخت دراز کشید. خودمم دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم.
- از خودت برام میگی؟ چرا میخواستی قرص بخوری؟
- مامان میگه این زندگی ارزش موندن نداره
- چرا؟
- وقتی بودنت باعث میشه همه اذیت بشن چرا باید بمونی؟
- قبل از این هم سعی کردی زندگیت رو تموم کنی؟
- آره دو بار ولی یکبار کیوان نذاشت یکبار سارا. حالا که سارا رفته بود خیالم راحت بود که دیگه میتونم اما تو همه چی رو خراب کردی.
پشتش رو به من کرد و پتو رو روی سرش کشید. میترسیدم بخوابم. نگرانیم درست بود چون حدود نیم ساعت بعد آروم از جاش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. دنبالش رفتم و همین که به سراغ قرصها رفت مچ دستش رو محکم گرفتم. با تحکم گفتم:
- بریم بخواب حالا وقتش نیست.
انگار از تحکمم ترسیده باشه برگشت سرجاش. نیم ساعتی گذشت اما مطمئن نبودم که خوابیده یا نه چشمام سیاهی میرفت اما ترس نمیگذاشت بخوابم آخرش در اتاق رو قفل کردم و کلیدش رو توی جیبم گذاشتم و بیهوش شدم. صبح وقتی با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم با ترس به پسری که کنارم دراز کشیده بود و نمیدونستم اسمش چیه نگاه کردم. سر جاش دراز کشیده بود و داشت با نگاه مهربونی که مال رادمهر بود نگاهم میکرد. گوشیم رو جواب دادم. با دقت بهش نگاه کردم تا بفهمم کیه. لبخندی زد و گفت:
- تو در اتاق رو قفل کردی؟
- رادمهری درسته؟
- آره خودمم.
- مجبور شدم در رو قفل کنم. حالا دیگه مطمئنم اونی که توی کافه بود کامی بود. چند دقیقه بعد از اینکه تو خوابیدی از خواب بیدار شد و تا نیمههای شب دنبال فرصت بود که دربره
- کامی؟! پس برای همین اینقدر احساس خستگی میکنم. چرا این اسم اینقدر برام آشناست؟
بلند شد.
- بعدا در موردش حرف بزنیم؟ باید برم دستشویی، درو باز میکنی؟
با خنده به سمت در رفتم و بازش کردم.
وقتی در مورد اقدام به خودکشی کامی براش گفتم، قبول کرد که معاینه بشه. بعد از کلی پرس و جو یه دکتر خوب پیدا کردم. تشخیص دکتر بعد از چندین جلسه رفت و آمد و آزمایشات، DID بود. بعد از اون تازه کار من شروع شد باید به توصیههای دکتر عمل میکردم برای همون چمدانم رو بستم و رسما همخونه رادمهر و کامی و کیوان شدم.»
هر چی منتظر موندم پیام دیگهای برسه خبری نشد.
به آراز پیام دادم:
- دوباره با کامی ملاقات کردی؟ بازم میخواد خودش رو بکشه؟ رادمهر یادش اومد که اسم کامی رو کجا شنیده بود؟ تونستی به تفاهمی با کیوان برسی؟ جریان خودکشی بچگیش چی بود؟ جریان تصادف یکسال پیش چی بود؟ اصلا توی بچگیش چه اتفاقاتی افتاده که باعث شده شخصیتهاش از هم جدا بشن؟
ادامه دارد . . .
🔍بازنویسی نشده