داستان‌ها

قسمت ۴ شبی که فهمیدم

- نه پسرم جبهه سومی نیست. توی زیارت عاشورا تمام اونایی که از جبهه باطل تبعیت کردن
و کمکشون کردن حتی کسایی که در برابر جبهه باطل سکوت کردن رو لعن می‌کنیم. این یعنی جبهه سومی وجود نداره. نمی‌شه وسط وایساد ..
- خدا لعنتشون کنه خیلی بد کردن با آقامون
سکوتی که بینمون برقرار شده بود رو حاج آقا شکست.
- حاج آقا توکلی می‌گفت میون دار هیئتی؟آهی کشیدم
- بودم امسال نشد
- بخاطر من آره پسرم؟
- نه بخاطر شما. من همیشه میگم خود آقام حسین کارها رو تقسیم می‌کنه، امسال نخواسته ما توی هیئتش باشیم.
- از تیکه اول حرفت خیلی خوشم اومد کاملا درسته، تقسیم کار با خودشونه اما تیکه دوم حرفت خوب نبودها. تو هیئت حسین(ع) بودن یعنی چی؟ یعنی اینکه توی دستگاه امام حسین باشی، حالا یکی توی این دستگاه مثل من سخنرانی می‌کنه یکی آشپزی، یکی میون دار هیئته، یکی هم مثل شما زحمت بردن و آوردن سخنران روی دوشش هست. مهم اینه که هرکی یه طرف کار رو بگیره تا کار دستگاه امام حسین روی زمین نمونه.
- حرف حساب جواب نداره
لبخند زد
- از خودت بگو چند سالته؟
- بیست و هشت
- چیکار میکنی؟
- با همین تاکسی کار می‌کنم، کار که چه عرض کنم، یه هلک و هلکی می‌کنیم
- ازدواج کردی؟
- نه بابا کی به یه آدم آسمون جل مثل من دختر میده؟

- امیدت به خدا باشه، اگه اون بخواد مطمئن باش به دل بنده‌اش می‌اندازه
- مسئله اینه که اوس کریم نمی‌خواد. فعلا که به دل همشون انداخته ردمون کنن
خندید
- نه اینجور که معلومه باید بریزمت از اول بچینمت. خانه از پای بست ویران است، خواجه در فکر طرح ایوان است
خنده‌ام گرفت
- گل گفتی حاج آقا، واقعا از پای بست ویرانم
به مسجدی که سخنرانی داشت رسیدیم و ماشین رو نگه داشتم.

***

محبوبه سینی چایی رو جلوم گذاشت و خودش هم روی تخت توی حیاط نشست. شوهرش ماموریت رفته بود و چند روزی مهمان ما بود.
- داداش کاش خودت بودی، دیشب جات خیلی خالی بود اصلا انگار مراسم یه چیزی کم داشت.
- خدانکنه مجلس آقام چیزی کم داشته باشه، امروز با علیرضا حرف می‌زنم میون داری کنه
اخماشو توهم کرد.
- دوست دارم داداش خودم میون دار باشه
- چه فرقی می‌کنه من یا یکی دیگه مهم اینه کارمجلس امام حسین رو زمین نمونه
چشماشو گرد کرد
- خواهر حامد می‌گفت کار آقا خسروی هست که از میون‌داری برت داشتن می‌گفت بقیه گفتن یه بی‌نماز نباید میون‌دار هیئت باشه آقا خسروی هم به حاج آقا توکلی گفته

بلند شدم و لبه‌ی حوض نشستم. حدس می‌زدم یه ارتباطی باید بین پچ پچ کردناشون و کار جدیدی که بهم محول کردن باشه. دلم شکست. می‌دونستم که اونا کاره‌ای نیستن خود امام حسین کارها رو تقسیم می‌کنه اما دلم شکست.
- داداش غلط کردم تو رو خدا قیافه‌ات رو اینجوری نکن
- من که چیزی نگفتم
- همین سکوتت آدم رو می‌کشه شاید واسه خودش یه چیزی گفته می‌دونی که مثل پریسا نیست
لبش رو گاز گرفت
- ببخشید داداش نمی‌خواستم...
اسم پریسا که اومد یاد درد اصلیم افتادم
- محبوبه یه سوال ازت می‌پرسم، مثل آدم جواب بده
- وا داداش؟
- منظورم اینه که سوال پیچم نکن فقط جواب بده
- باشه
- در مورد نامزد دوستت چی می‌دونی؟
با تعجب نگاهم کرد
- نامزد پریسا؟
- آره
- یه مغازه لوازم خانگی داره، وضع مالیشون خیلی خوبه، باباش از اون بازاری‌های به نام هست
اشتباه نکرده بودم، خود خودش بود.
- چجور آدمیه؟ اهل دود و دم نیست؟
- وا اگه بود که بهش جواب مثبت نمی‌دادن
- باشه، حالا دیگه پاشو برو
- چرا پرسیدی؟
با اخم نگاهش کردم. یکمی خودش رو جمع و جور کرد بعد بلند شد و رفت.
نگاهی به چایی سرد شده روی تخت انداختم. قلبم می‌سوخت یه چیزی می‌خواستم خنکش کنم. چند مشت آب ریختم توی یقه‌ام.‌ باید کاری می‌کردم. عزیز، آره باید به عزیز می‌گفتم.
اگه دیگران فکر می‌کردن با من خوشبخت نمی‌شه، من مطمئن بودم با حمید بدبخت می‌شه. حتی به قیمت بد کردن خودم، باید جلوی این بدبختی رو می‌گرفتم.

ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده

رفتن به قسمت قبل

رفتن به قسمت بعد

رفتن به قسمت اول

داستانهای دیگر:

یک قدم مانده به پایان

اسم مستعاری به نام رادمهر

آثار چاپ شده:

رمان خدای او

منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *