توی راه برگشت چندتا کمپوت و آبمیوه خریدم. همون چند دقیقهای که توی سوپری بودم دلشوره داشتم میترسیدم وقتی برمیگردم توی اتومبیل نباشه و بازم یه کاری دست خودش بده. بالاخره به خونه رسیدیم و روی تخت خوابید معلوم بود که بدنش درد میکنه اما بیشتر از اون حال روحیش خراب بود، از زمانی که فهمیده بود چه کاری کرده و فیلم تصادفش رو دیده بود نگاهش نگران و غمگین شده بود جوری که از چشم تو چشم شدن باهاش فرار میکردم.
به شدت خوابم میومد اما میترسیدم بخوابم. چند مشت آب توی صورتم ریختم و به اتاق برگشتم.
- دیشب چند دقیقه بعد از رفتن تو خوابیدم.
- تا حالا شده بود خودکشی کنی؟
- نه
بین ابروهاش گره افتاد و انگار که چیزی یادش اومده باشه یکباره چشماش گرد شد.
- یه خاطرات گنگی از بچگیم دارم فکر کنم اون موقع هم همچین اتفاق افتاده بود.
- یعنی خودت رو جلوی ماشین انداخته بودی؟
- نه انگار قرص خورده بودم چیزی یادم نیست که کی و چرا اینکار رو کرده بودم فقط صدای دکتر رو یادمه که میگفت اگه یکم مقدارش بیشتر بود کارش تموم بود.
سرش رو محکم با دو دستش گرفت.
- ولش کن رادمهر نمیخواد به خودت فشار بیاری همه ما گاهی پیش میاد کارهایی میکنیم که دلیلش رو نمیدونیم.
- شرایط من فرق میکنه اونا من نیستن حتی اگه دلیلی داشته باشند من نمیدونم.
بهش یکم آب کمپوت دادم و ازش خواستم بخوابه اما خواب توی بیمارستان کار خودش رو کرده بود و خواب به چشمش نمیومد.
- توی بیمارستان ازم خواستن با خانوادهات تماس بگیرم اما من هیچ شمارهای نداشتم.
- کسی نیست.
- منظورت چیه که کسی نیست.
- مادرم وقتی بچه بودم مرد. پدرم هم خیلی وقته توی آسایشگاه بستریه.
- فامیل درجه دو چی؟
- با کسی در ارتباط نیستم.
- شماره همسرت رو میتونم داشته باشم؟
- نمیخوام بیشتر از این اونو قاطی مشکلاتم کنم. میدونی آراز اون موقع که باهاش آشنا شدم مدتها بود سر و کله کیوان پیدا نشده بود ولی حالا با این شرایطی که دارم هرچی بیشتر بهش فکر میکنم به نظرم جدایی بهترین راه میاد.
- تا حالا به درمان هم فکر کردی؟
- وقتی علائمم دوباره ظاهر شد سعی میکردم انکارش کنم میترسیدم وقتی دکتر بیماریم رو تایید کنه سارا ترکم کنه
- حالا که ترکت کرده چی؟ بهش فکر کن اگه میخوای من ترتیبش رو میدم.
- باشه در موردش فکر میکنم.
چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد و نمیدونم کی اما خوابم رفت. چشمامو که باز کردم دیدم روی تخت دراز کشیدم و رادمهر هم کنارم دراز کشیده و داره با مهربونی نگاهم میکنه.»
وقتی پیام آراز تموم شد به ساعتم نگاه کردم نزدیک ظهر بود. باهاش تماس گرفتم اما گوشیش خاموش بود. تا فردای آن روز نتوانستم با آراز تماس بگیرم. بعد از ۲۴ ساعت به پیامم پاسخ داد که رادمهر خوابیده و امکان پاسخگویی نداره. بهم گفت بقیه ماجرا رو نوشته و برام میفرسته.
اولین قسمت نوشتههاش به محض اینکه رسید شروع به خوندن کردم.
«اون شب اولین شبی بود که پیشش موندم هم خودم میترسیدم که تنهاش بگذارم هم خودش میترسید با شخصیتهایی که بیدار میشدند تنها بمونه. کلید در ورودی رو ازش گرفته بودم و محض احتیاط در رو قفل کردم. رادمهر توی اتاق روی تخت خوابید و زود خوابش برد من هم روی کاناپه توی هال دراز کشیدم. چون بیشترین شک رو به DID داشتم یکم در مورد راههای درمان از هوش مصنوعیم پرس و جو کردم و اونم گفت که باید اول از همه با رفتن به پیش متخصص مطمئن بشیم و بعد هم راهکارهایی رو بهم ارائه داد که در مواقع برخورد با شخصیتهای مجزا به کار بگیرم.
هنوز نخوابیده بودم که دیدم از اتاق بیرون اومد و وارد آشپزخونه شد.
پلاستیک قرصهایی که دکتر بیمارستان براش تجویز کرده بود رو روی میز نهارخوری خالی کرد. روی کاناپه نشستم و از دور زیر نظر گرفتمش. محتویات دو سه تا بسته رو خالی کرد و قرصها رو توی مشتش گرفت. بلند شدم و آروم وارد آشپزخونه شدم. قرصها رو که جلوی دهنش برد دویدم و زیر دستش زدم.
- معلومه داری چه غلطی میکنی؟
آروم و بغض کرده گفت: «به خودم ربط داره» نشست روی زمین و تکیه داد به کابینت. سرش رو توی دستاش قایم کرد. آروم کنارش نشستم. شبیه رادمهری بود که توی کافه دیده بودم. دستاش رو از روی صورتش کنار زدم و نگاهش کردم شبیه یه بچه معصوم و رنجیده شده بود. ازش پرسیدم: «اسمت چیه؟»
- کامی
- کامی ما قبلا همدیگرو توی کافه دیدیم یادت میاد؟ اسمم آرازه
- چرا اینجایی؟
- جریانش مفصله اگه قول بدی سمت اون قرصها نری برات تعریف میکنم
- نمیخوام بدونم.
زانوهاش رو جمع کرد و با دستاش زانوهاشو بغل گرفت و سرش رو روی دستاش گذاشت. رادمهر به اون بلندی حسابی کوچیک شده بود.
ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده