طلایه‌دار تنهایی

صبور باید بود اگر دلت تنگ استخبر نده به کسیبا خودت بنشینو درددلت را به آب بگوبه نسیم برگشته ز راه بگوبگو ببرد حرفهایت راکه نگوید به کسی دردهایت راصبور باید بوداگر بغض کرده‌ایچند ساعتی تحمل کنخورشید که رفتو آن زمان که پنجره‌ها به خواب خوش رف...

Continue reading

قلب ویران

«زندگی زیبا نیست»قلب ویران می‌گفتو چه می‌خندیدمچشم می‌دزدیدمز چشمان غم‌آلوده‌ی او باز غم‌‌آلوده و گریان می‌گفت:«هر سری که به دل راه بجستقاصد عشق که نیستعشق هر کس که به دل راه بجستزیبا نیست»باز می‌خندیدمکاش هرگز به تمنای سرابی باطلپیش اقبال ...

Continue reading

قسمت ۱۲ اسم مستعاری به نام رادمهر

- خوبی سارا؟- فردا دارم میام دلم برات تنگ شده- دکتر گفت نباید بیای اینجا خطرناکه- دکتر نگفت که نباید بیام گفت نباید با هم زندگی کنیم؛ یه اتاق توی یه مسافرخونه گرفتم.- تو بیا اینجا ما میریم مسافرخونه- به نظرم تو توی خونه باشی بهتره.مکالمشون ...

Continue reading

قسمت ۶ شبی که فهمیدم

- چته بهنام؟ بیا بچه‌ها می‌خوان غذا رو بکشن.کی باور می‌کرد توی پاهام رمقی ندارم؟ دستم رو گذاشتم لبه پله و وزنم رو انداختم روی دستم. به سختی از روی پله‌هایی که مسجد رو به حیاط وصل می‌کردن بلند شدم و خودم رو تا آشپزخونه کشوندم. ظرفای آخر رو ک...

Continue reading

قسمت ۵ شبی که فهمیدم

از اون روزای بدبیاری بود از صبح که زده بودم بیرون همینجوری داشتم بد میاوردم. فکرم مدام می‌رفت سمت زندگی پریسا و اعصابم رو کلا بهم می‌ریخت.توی مسیر یه مسافر سوار کردم که موقع پیاده شدن پول کمتری داد.- آقا کمه- من هرروز این مسیر رو میرم کرایه...

Continue reading

قسمت۱۱ اسم مستعاری به نام رادمهر

با آراز تماس گرفتند و نتوانست باقی ماجرا رو برایم بگوید. رادمهر پشت خط بود وقت مشاوره‌اش تمام شده بود. آراز من را به خانه رساند. خودش رفت و من را با نگرانیهایی که لحظه به لحظه بیشتر می‌شد تنها گذاشت. قول داده بود هر وقت که براش ممکن بود حتی...

Continue reading

تیر سه شعبه

پرسید:« می‌دانستید قنفذ هم مثل حرمله، تیر سه شعبه با خودش آورده بود؟»با تردید نگاهش کردند. با بغض گفت:«قنفذ تازیانه را که بر بازوی دخت رسول زدانگار تیر به چشم حضرت علی زدوقتی قنفذ ام ابیها را بین در رو دیوار گذاشتتیر به گلوی ابوتراب خوردو و...

Continue reading

پیراهن

خبر شهادت حضرت زهرا را که شنید، زن فقیر پیراهن زیبایی را از صندوقچه بیرون آورد و در آغوشش فشرد و بلند بلند گریه کرد و زیر لب با ناله گفت:«جانم به فدایت بانو، باز هم هر آنچه عزیزتر داشتی بخشیدی؟روز عروسی‌ات، پیراهن عروست را به من بخشیدی و حا...

Continue reading

قسمت ۱۰ اسم مستعاری به نام رادمهر

دست آراز رو گرفتم و با نگرانی نگاهش کردم. - حالت چطوره؟- داری می‌بینی زنده‌ام - نیاز نیست بری دکتر؟- رفتم البته نرفتم رادمهر منو برد. وقتی به حال اومدم توی اورژانس بیمارستان بودم و رادمهر هم داشت بالای سرم مثل بچه‌ها گریه می‌کرد.- آسیبی ندی...

Continue reading