اشعار

طلایه‌دار تنهایی

صبور باید بود
اگر دلت تنگ است
خبر نده به کسی
با خودت بنشین
و درددلت را به آب بگو
به نسیم برگشته ز راه بگو
بگو ببرد حرفهایت را
که نگوید به کسی دردهایت را

صبور باید بود
اگر بغض کرده‌ای
چند ساعتی تحمل کن
خورشید که رفت
و آن زمان که پنجره‌ها به خواب خوش رفتند
و صدای خیابان به خواب نشست
آرام‌تر ز خواب یک کودک
بشکن گلوله‌ای که در گلو خفته
آرام اشک بریز

باید صبور بود
وقتی که غربت به بار نشست
وقتی که تنهایی
راه نفس لحظه‌ها را بست
دست به دامان کس نبر
بگذار خنده‌های تو رد گم کند
بگذار
خیال کنند خوش‌ترین آدم شهری
و وانمود کن که خوشبختی
حرفی نزن که پشیمان شوی ز گفتن آن
تا جمعه صبر کن
تا غروب جمعه درنگ کن
سپس میان شطی که در افق به خون نشسته خواهی دید
غریبی و تنهایی و بی یاوری فقط از آن تو نیست
که تنها ذخیره‌ی دنیا طلایه دار تنهایست

 ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *