روزنوشت

نامهربان شدم

با خودمان و قلممان مهربان باشیم

گاهی حس می‌کنم نوشتن را فراموش کرده‌ام با آنکه هر روز می‌نویسم، هر روز از نوشتن حرف می‌زنم، هر روز دیگران را به نوشتن تشویق می‌کنم.

حس می‌کنم فراموش کرده‌ام روزگاری چگونه از دغدغه‌هایم می‌نوشتم. چطور صداهای کف خیابان را به صفحه دفترم می‌کشاندم. چطور از دعوای بچه‌ها داستان می‌ساختم. انگار یادم رفته چطور از کاه،‌ کوه می‌ساختم.

حالا فقط به دنبال کوه می‌گردم. شاید کلی‌نگر شدم. آنقدر به دنبال ریشه‌ها بودم که از لذت دیدن رنگ متفاوت لبه گلبرگ‌ها محروم شده‌ام.

باید فکری به حال این اوضاع بکنم. سخت‌گیری هم حدی دارد. باید با خودم و قلمم مهربان‌تر باشم.

اصلن چه معنی دارد که فقط در مورد چیزهای با معنی بنویسیم؟

اصلن چه کسی گفته که شنیدن صدای گربه توی راهرو بی معنی است؟

یا گل دادن دوباره گل توی حیاط؟

چه اشکالی دارد در مورد میوه فروش محله‌مان که یکساعت مانده به ظهر می‌آید و تا می‌آید چیزی بفروشد باید به خانه برود بنویسم؟

اصلن چه کسی گفته که دعوای جوان‌های خیابان که همیشه بلند است و ناخودآگاه مرا مشتاق می‌کند که به آن گوش بدهم بی‌اهمیت است؟

یا صدای مردی که هر شب حدود ساعت دو از خیابانمان رد می‌شود و یک بیت اشتباهی را با آهنگ و با صدای بلند مدام تکرار می‌کند.
اصلن چه کسی گفته نوشتن در مورد سینک پر از ظرف نشسته بی‌معنی است؟

یا نوشتن از گفتن «مامان ما چی بخوریم؟» بچه‌هایم، سر ساعت چهار و نیم بعدازظهر؟

باید کمی با خودم و قلمم مهربان‌تر باشم.

 

One thought on “نامهربان شدم

  1. الهه سادات گفت:

    روزمرگی هایی که با تغییر نگاه ما می‌توانند جالب یا کسل کننده باشند👌

پاسخ دادن به الهه سادات لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *