داستان‌ها, ماجراهای من و داداش آراز

قسمت ۱۹ اسم مستعاری به نام رادمهر

اصرارش برای بیدار موندن یه جورایی تقلا برای زنده ماندن بود که این هم منو ناراحت می‌کرد هم خوشحال. دستش رو گرفتم. انگشتام رو لای موهای مجعدش کشیدم و سرش رو نوازش کردم.
- بیدار میشی و بعد با هم هواش می‌کنیم
- تو که مثل بابام نیستی؟ هستی؟
- چطور؟
- اونم همین قول رو بهم داده بود
- بادبادک هم درست کردید؟
- اوهوم
- هواش نکردید؟
- نه
- چرا؟
چشماشو بست یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد. همونجور چشماشو بسته نگه داشت تا خوابش برد بدون اینکه بهم بگه چرا بادبادک رو هوا نکردن. خوابش برد بدون اینکه مطمئن باشم دوباره بیدار میشه و میتونم کمک کنم آرزوش برآورده بشه.

اوضاع بهم ریخته بود، نگران رادمهر بودم نمی‌دونستم وقتی بیدار بشه واکنشش به اتفاقاتی که افتاده چیه؟ نمی‌دونستم وقتی بفهمه کیوان چیکار کرده می‌تونه آرامشش رو حفظ کنه یا نه، دوباره جاش رو به یکی از شخصیت‌ها میده تا به جای اون فشار رو تحمل کنن. مهمتر از تمام اینها نمی‌دونستم با این همه فشار عصبی که پیش اومده اصلا رادمهر بیدار میشه یا نه.

مشغول پختن شام بودم که زنگ خونه رو زدن، سینا بود. نگاهی به کامی کردم، خواب خواب بود. دوباره زنگ زد. به جای اینکه در رو باز کنم رفتم پایین. من رو که دید رنگ صورتش قرمز شد و جلوتر اومد.
- بازم تو
- سلام آقا سینا
- رادمهر کجاست؟
- چیکارش دارید؟
- برو کنار میخوام باهاش حرف بزنم
- فعلا نیست
- کجا رفته؟ کی برمیگرده؟
- خبر ندارم
- غلط نکنم همه چی زیر سر توئه رادمهر از این اخلاقا نداشت.
- چند سالته؟
- بچه تر از تو نیستم
- اخلاقی چی؟ بزرگتر هستی؟ میشه باهات دو کلام حرف مردونه زد؟
- تا حرفت چی باشه
- بریم توی ماشین
در اتومبیلم رو باز کردم. نشستیم. با آنکه سارا گفته بود داداشش نباید از قضیه باخبر بشه اما حس میکردم گفتنش بهتره.
- شما از تصادف یکسال پیش خبر داری؟
- همون تصادفی که رادمهر یکیو کشت؟
خبر نداشتم که تصادف منجر به فوت شده اما خودم رو آگاه نشون دادم
- اوهوم
- خب اون تصادف چه ربطی به این قضیه داره؟
- از اون موقع رادمهر دچار مشکل عصبی شده
- چرا؟ مقصر که خود خانومه بود. نباید یکباره از فرعی به اصلی می‌پیچید
- آدم اگه ناخواسته به یه گنجشک هم بزنه عذاب وجدان پیدا میکنه
- اما رفتارش به کسی که عذاب وجدان داره نمیخوره

هر کاری کردم نتونستم اصل موضوع رو بگم شک داشتم که رادمهر وقتی بیدار بشه ناراحت میشه یا نه
- کلا این قضیه عصبیش کرده یکمی طول میکشه تا به تعادل برسه
- بعد از یکسال یادش افتاده یکیو کشته؟
- از همون موقع فشارهای عصبیش شروع شده بود حالا به اوجش رسیده اگه کمکش کنید درست میشه
- من که قانع نشدم به نظرم بیشتر شبیه بهانه هست تا دلیل
- اگه میشه بهش زمان بدید
- بگو خودش بیاد این حرفارو بهم بزنه اونموقع شاید باورم شد
- وقتی برگشت بهش میگم
- من خواهرمو میبرم. وقتی برگشت بگو بیاد دنبال سارا همونجا با هم حرف میزنیم
- نمیشه بذارید سارا خانوم بمونن؟
- اگه خواهر خودت هم بود همینو میگفتی؟
- نه، می‌بردمش
لبخند زد و زد پشت شونه‌ام.
- اگه یه حرف منطقی توی این مدت زده باشی همینه

در خونه رو که باز کردم، نشسته بود. جلو رفتم و جلوش چمباتمه زدم و توی صورتش نگاه کردم. لبخند زد و چشماش خندید.
- دوباره بیدار شدم
- کامی؟
- اوهوم
از اینکه رادمهر نبود ناراحت شدم. از اینکه کامی دوباره بیدار شده بود خوشحال بودم. بعد از شام وسایل خودم و کامی رو برای یه سفر چند روزه جمع کردم. به سارا پیام دادم که داریم میریم شمال اونم فردا با برادرش برگرده. تلفنم زنگ خورد دوستم بود عموی رادمهر رو پیدا کرده بود. ازش خواستم آدرس و شماره تلفنش رو برام بفرسته. عموش هنوز هم تهران بود. بهتر بود به جای زنگ زدن باهاش حضوری حرف میزدم. اول فکر کردم خوبه سر راه بریم تهران اما بعد پشیمون شدم. اگه این آخرین دیدارم با کامی بود حسرتش برای همیشه توی دلم میموند. چمدون و بادبادک رو توی صندوق عقب گذاشتم و حرکت کردیم.

ادامه دارد ...
🔍بازنویسی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *