توی راه سرش رو به شیشه چسبونده بود.
- کاش شب نبود
- دوست داری بیرون رو تماشا کنی؟
- اوهوم
- فکر کنم طلوع آفتاب رو کنار دریا ببینیم
برق چشماشو به وضوح دیدم. چند ساعتی که گذشت پلکاش سنگین شد. شیشه رو پایین داد. معلوم بود داره با خواب مبارزه میکنه.
اذان صبح رسیده بودیم به گیلان. توی یه توقفگاه نگه داشتم. بدنم رو کمی کش و قوس دادم. نماز خواندن رادمهر و کیوان رو دیده بودم اما هیچوقت کامی موقع نماز بیدار نبود تا بدونم میخونه یا نه.
- کامی بلدی نماز بخونی؟
- آره مامانم یادم داده
- بریم نماز، بعد یه چیزی بخوریم و بعد راه بیافتیم، نظرت چیه؟
- باشه
تمام مسیر چشمای خوابآلودش رو به زور باز نگه داشته بود اما بعد از نماز، بیداری توی چشم جفتمون نشست.
طبق پیشبینیم نزدیک طلوع آفتاب بود که به دریا رسیدیم. اتومبیل رو نزدیکترین جا به ساحل پارک کردم.کامی دوید سمت ساحل. آسمون لحظه به لحظه رنگ عوض میکرد و روی دریایی که سراسر افق رو پوشونده بود عکس خودش رو میانداخت. نمیدونم نگاه دریا به آسمون بود که اینقدر شبیهش شده بود یا نگاه آسمون به دریا که مثل آینه خودش رو توش نگاه میکرد.
بادبادک رو از پشت ماشین برداشتم و نخش رو آماده کردم.
- کامی نمیخوای هواش کنی؟
دوید سمتم و بادبادک رو از دستم گرفت و به برگ درختای نزدیک ساحل نگاه کرد.
- بادش کمه
- برای بالا رفتن بادبادک کافیه
کامی دوید و بادبادک بالا رفت.
- داره بالا میره
- عالیه نخش رو بیشتر باز کن بذار بالاتر بره
- داره بالاتر میره
- خوبه حالا یکم در جهت مخالف باد بکشش، بازم بیشتر. کامی نخش رو باز کن، بازم بیشتر
- آراز نگاه کن ببین چقدر بالا رفته
داشت بلند بلند میخندید. نگاهش به بادبادک بود که اوج گرفته بود. حلقههای کنار گوش بادبادک توی هوا میرقصیدند. با خودم گفتم اگه پدر رادمهر بهش قول داده بود براش بادبادک درست کنه و درست هم کرده پس نمیتونسته پدر خیلی بدی باشه. احتمالا روزهای خوبی هم داشتن. ولی چرا نتونستن هواش کنن؟
کامی حاضر نبود از دریا دل بکنه همونجا کنار ساحل زیرانداز رو پهن کردم و دراز کشیدم. گاهی به بادبادک نگاه میکردم که توی آسمون میرقصید و گاهی هم نگاهم به کامی بود که انگار داشت روی زمین پرواز میکرد. چشمام سنگین شده بود نمیخواستم بخوابم اما نمیدونم چطور خوابم رفت.
از شدت آفتابی که توی صورتم میخورد از خواب بیدار شدم. چشم چرخوندم، کامی نبود. سریع بلند شدم و به اطراف نگاه کردم اثری از کامی و بادبادکش نبود. تا چشم کار میکرد ساحل بود و پرندههایی که برای گرفتن ماهی به آب نزدیک میشدن. حس کردم نفسم داره بند میاد. هیچوقت صدای پرندهها و صدای خوردن امواج دریا به ساحل اینقدر برام وحشتناک نبود. بدون اینکه توی خط افق چیزی ببینم به سمت دریا دویدم و صداش کردم تا میتونستم بلندبلند اسمش رو صدا کردم. رادمهر رو صدا زدم. کیوان رو صدا زدم.از ذهنم گذشت «چقدر احمق بودم چطور نفهمیدم چرا منو تا اینجا کشونده؟ میخواست خودش رو بکشه؟»
نمیدونستم باید کجا رو بگردم. باید کاری میکردم. باید با پلیس تماس میگرفتم. دست توی جیبم کردم اما موبایلم نبود. یادم افتاد توی ماشین جاگذاشتمش. به سمت اتومبیل دویدم ماسهها جلوی سرعتم رو گرفتن و زمینم زدن. دوباره بلند شدم و دویدم. در ماشین رو باز کردم. خم شدم تا موبایل رو از روی صندلی جلو بردارم که کامی رو روی صندلی عقب دیدم. پاهاش رو توی سینهاش جمع کرده بود و خوابیده بود. همونجا روی ماسهها نشستم. تکیهام رو به ماشین دادم و گریه کردم. نمیدونم گریهام از خوشحالی بود یا از ضعف. اونجا بود که مطمئن شدم من به تنهایی توان مراقبت از رادمهر رو ندارم.
ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده