روزنوشت

ترسی که با من قد کشیده است

چگونه با ترس از تنهایی و تاریکی مبارزه کنیم؟

قدم‌هایم را با احتیاط بلندتر برمی‌دارم. صدای خرد شدن یخ‌ها زیر چکمه‌هایم، سکوت کوچه باریک را می‌شکند. دست‌های یخ زده‌ام را توی جیب پالتوی مشکی‌ام فرو می‌کنم.

هرم نفس‌هایم از زیر شالی که دور صورتم پیچیده‌ام شیشه عینکم را مات می‌کند و کوچه‌ی تاریک کدرتر می‌شود. 
می‌ایستم تا تصویر واضح‌تر شود. چکمه‌هایم دیگر یخی را نمی‌شکند ولی همچنان صدای شکسته شدن یخ از پشت سر به گوشم می‌رسد.

صدای خِرت خِرت ترسناکش هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود و نفسم را بند می‌آورد.
 سایه‌ی بلندی روی زمین می‌افتد. عضلاتم منقبض می‌شوند. قدرت بستن چشمانم که حالا واضح می‌بینند را ندارم.
لحظه‌ای بعد پیرمردی آرام از کنارم می‌گذرد. عضلاتم شل می‌شود و آرام می‌گیرم‌.

اولین بار نیست که اینگونه از شنیدن قدم‌هایی در پشت سرم آشفته شده‌ام‌. 
این احساس از کودکی با من است. 
🔸
هشت سالم بود، کوچه در گرگ و میش پایان روز فرو رفته بود و من  قدم‌هایم را آرام به سوی خانه برمی‌داشتم. در دستم ظرف ماستی بود که از مغازه خریده بودم. نگاهم روی آجرهای دیوار که کنار هم نشسته بودند راه می‌رفت و گاهی روی هشتی در خانه‌ها متوقف می‌شد.

عادت داشتم با نگاهم محیط را لمس کنم صدای پایی از پشت سر شنیدم خودم را آرام کشیدم سمت دیوارِ کوچه‌ی باریک تا رهگذر رد شود، اما رد نشد. 
از پشت مرا گرفت، بدن کوچکم بین دست‌های بزرگش لرزید. شروع کردم به جیغ کشیدن آنقدر بلند که حنجره‌ام درد گرفت اما هیچ کس صدایم را نشنید. دست کشید روی گردنم انگار داشت دنبال گردنبندی می‌گشت که همیشه در گردنم بود تا دیشبش که میان دعوا با خواهرم زنجیرش پاره شد.

آرزو داشتم کاش گردنبند بود و برش می‌داشت و زودتر رهایم می‌کرد. اشکایم بی‌وقفه روی گونه‌ام جاری بود. با عصبانیت هلم داد و سریع از کنارم گذشت. 
دیدمش، جوان بود، بلند قد، چهره‌اش ترسناک نبود ولی من تا سرحد مرگ ترسیده بودم. دستم را گذاشتم روی گلویم جای دست‌هایش اذیتم می‌کرد، حنجره‌ام درد می‌کشید...
🔸
اشکی گرم روی گونه‌ام سرازیر می‌شود و یخ می‌زند. 
تا جایی که می‌توانم قدم‌هایم را بلندتر برمی‌دارم. باید زودتر به خیابان اصلی برسم.
از کوچه‌های خلوت و تاریک متنفرم. از شنیدن صدای پای رهگذرانِ پشتِ سرم می‌ترسم. از تنهایی بیرون رفتن هراس دارم. 

روشنایی تیر چراغ برق سر کوچه زیر قدم‌هایم را روشن می‌کند. نفس راحتی می‌کشم و از کوچه عبور می‌کنم.

 

این تمرینی بود که ۱۳۹۸ در یکی از دوره‌های نویسندگی انجام دادم. یک دوره در اصفهان که توسط یک گروه روانشناسی برگزارشده بود. در اصل ترکیبی بود از نوشتن و روانشناسی.

در یکی از جلسات از ما خواستند یکی از تلخ‌ترین اتفاقاتی که در طول زندگی برامون افتاده رو انتخاب کنیم. تأثیری که حالا روی زندگیمون داره رو بنویسیم. کل اون اتفاق رو شرح بدیم و بعد با نوشتن از اون اتفاق بگذریم.

شاید براتون جالب باشه که من همون سال با نوشتن این خاطره، ازش عبور کردم و دیگه اون اثرات مخرب با من نیست. مثل اینکه روی صفحه کاغذ جاموند. انگار با نوشتن از من جدا شد. پیشنهاد می‌کنم با خاطرات تلختون همین کار رو کنید.

بهتر از این تمرین، تمرین دیگه‌ای هست که در یکی از دیگه دوره‌های نویسندگی یاد گرفتم. دوره نویسندگی خلاق استاد شاهین کلانتری تمرینی که با استفاده از اون نه تنها میشه از شر خاطرات تلخ رها شد بلکه میشه از اونها درس هم گرفت. ان‌شاءالله در فرصتی مناسب ازش صحبت می‌کنم.

One thought on “ترسی که با من قد کشیده است

  1. الهه سادات گفت:

    امیدوارم من هم یک روز حادثه تلخ زندگیم را بنویسم…..
    هرچند بعید میدانم با نوشتن از آن عبور کنم، اما بنظرم حالم را بهتر خواهد کرد…

پاسخ دادن به الهه سادات لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *