کتاب خدای او

بسم الله الرحمن الرحیم

🔸قصه از آنجا شروع شد...

قصه از آنجا شروع شد؛ از مسیر بیمارستان تا خانه. قصه از آن وقت شروع شد؛ سال ۱۳۹۶.
چندین شب بود که به علت بیدار ماندن مداوم حال خوبی نداشتم. شب‌ها باید در بیمارستان از یکی از عزیزانم پرستاری می‌کردم و روزها در خانه از کودکانم.

آن روز صبح، وقتی از بیمارستان بیرون آمدم تا شیفتم را عوض کنم، چشمانم دید درستی نداشت. سرم گیج می‌رفت و تار می‌دیدم. حالم بد بود و نمی‌توانستم تشخیص دهم باید در کدام اتومبیل بنشینم.

تمام مدت آن روز تا چشم روی هم می‌گذاشتم صحنه‌ای اضطراب‌آور خاطرم را آشفته می‌کرد. دختری با شرایط جسمی من به اشتباه سوار یک اتومبیل شده بود و داشتند او را می‌دزدیدند. تا چشم باز می‌کردم صحنه می‌رفت و تا چشم برهم می‌گذاشتم برمی‌گشت. نگران وضعیت دختر بودم و از طرفی حال خودم نیز به علت کم‌خوابی تعریفی نداشت. نه می‌توانستم بخوابم، نه می‌توانستم قیدخوابیدن را بزنم. هر بار که این صحنه به سراغم می‌آمد حالم بدتر می‌شد. باید کاری می‌کردم تا این کابوس دست از سرم بردارد.
«سیاوش» را وارد صحنه کابوسم کردم و رمان «خدای او» با ورود «سیاوش» متولد شد؛ اگرچه کابوسم پر و بال گرفت و همچنان ادامه یافت.

این ایده چند روزی در ذهنم ماند و بعد شروع به نوشتن کردم. نسخه پیش‌نویس اولیه را هنوز دارم. به من یادآوری می‌کند که از کجا شروع کرده‌ام و به کجا رسیده‌ام.
قبل از آن داستان‌هایی نوشته بودم اما این اولین رمانی بود که می‌نوشتم.
حتی نامش هم در هر بازنویسی تغییر کرد: «کلیپس»، «مسافر اشتباهی»، «سیاوش»؛ تا در آخر با دیدن یک خواب «خدای او» را مناسب‌ترین نام از بین فهرست بلندبالایی که تهیه کرده بودم یافتم.

«خدای او» داستان ورود سیاوش به حادثه‌ای است که زندگی یکنواخت و رو به افولش را دیگرگون می‌کند.

ایده اولیه رمان خدای او
فاطمه رستم‌زاده
بهار ۱۴۰۳

 

در قسمتی از این رمان می‌خوانید:

سیاوش:

روی زمین نشستم و آرام او را برگرداندم چشم‌هایش بسته بود. صورت خون آلودش باعث شد دچار لرزش شوم انگشت اشاره‌ام را افقی جلوی بینی‌اش گرفتم. چیزی حس نکردم؛ حتی یک نسیم فرشاد گفت: «مرده؟» توی سر خودش کوبید.

- تقصیر توئه اگه نمی‌گفتی فرار کنه اینجور بدبخت نمی‌شدیم.

پیشانی‌اش شکاف برداشته بود. درست شبیه پشت سر مادرم. گوشم را روی قلبش گذاشتم و تمام حواس داشته و نداشته‌ام را جمع کردم تا چیزی بشنوم اما کوچکترین تپشی نداشت، درست مثل مادرم انگار قرار بود مثل پدرم انگ قاتل بودن روی پیشانی من هم بخورد.