پیراهن

خبر شهادت حضرت زهرا را که شنید، زن فقیر پیراهن زیبایی را از صندوقچه بیرون آورد و در آغوشش فشرد و بلند بلند گریه کرد و زیر لب با ناله گفت:«جانم به فدایت بانو، باز هم هر آنچه عزیزتر داشتی بخشیدی؟روز عروسی‌ات، پیراهن عروست را به من بخشیدی و حا...

Continue reading

قسمت ۱۰ اسم مستعاری به نام رادمهر

دست آراز رو گرفتم و با نگرانی نگاهش کردم. - حالت چطوره؟- داری می‌بینی زنده‌ام - نیاز نیست بری دکتر؟- رفتم البته نرفتم رادمهر منو برد. وقتی به حال اومدم توی اورژانس بیمارستان بودم و رادمهر هم داشت بالای سرم مثل بچه‌ها گریه می‌کرد.- آسیبی ندی...

Continue reading

قسمت ۹ اسم مستعاری به نام رادمهر

- مگه قرار نبود تماس نگیری؟- من همچین قراری نگذاشتم.- ولی توی کافه همه‌ حرفامو قبول کردی یادت نیست؟- سارا چند بار بگم اون من نبودم.صدای سارا قوی و عصبانی شد.- نمیدونی چقدر از این حرفت بیزارم مگه میشه آدم خودش نباشه؟- باید رودررو حرف بزنیم ی...

Continue reading

قسمت ۸ اسم مستعاری به نام رادمهر

 پنج ساعت بعد پیام داد: «جریانش مفصله فعلا خیلی خسته‌ام دیشب شب خیلی سختی داشتیم بعدا برات حرف می‌زنم.»باران بهاری به شیشه جلوی اتومبیل شلاق می‌زد. اتومبیل آرام پیش می‌رفت. آراز موسیقی آرامی گذاشته و به خیابان خیس چشم دوخته بود. چهره‌ی گرفت...

Continue reading

قسمت ۲ اردوی مجازی

دو تمرین دیگر تا پایان سطح اول کارگاه مینیمال‌نویسی باقی مانده. استاد تمرین‌ها را داده ولی هنوز انجامشان نداده‌ام. از دور ترسناک هستند. نوشتن یک داستانک با کلماتی که داده شده در پنج دقیقه. مگر می‌شود؟ یکی از بچه‌ها پیام داده که «من فقط پنج ...

Continue reading

قسمت ۷ اسم مستعاری به نام رادمهر

- با من دوست میشی کامی؟- نمی‌خوام- همه آدما حداقل یه دوست رو می‌خوان- اونا می‌خوان زندگی کنن اما من نه- فعلا که زنده‌ای تا زمانی که زنده‌ای با هم دوست باشیم نظرت چیه؟شونه‌اش را بالا انداخت.- تو چند سالته؟- ده سالمه- دوست دارم بیشتر ازت بدون...

Continue reading

آزادنویسی

شما هم داستان آن هزارپایی که خوب میرقصید را شنیده‌اید؟پرسیدند: «اول کدام پایت را می‌گذاری؟»و او که تا بحال به این نکته توجه نکرده بود، سعی کرد بفهمد. می‌دانید چه اتفاقی افتاد؟ دیگر هیچوقت نتوانست برقصد.نوشتن هم همینطور است به ...

Continue reading

قسمت ۶ اسم مستعاری به نام رادمهر

توی راه برگشت چندتا کمپوت و آبمیوه خریدم. همون چند دقیقه‌ای که توی سوپری بودم دلشوره داشتم می‌ترسیدم وقتی برمی‌گردم توی اتومبیل نباشه و بازم یه کاری دست خودش بده. بالاخره به خونه رسیدیم و روی تخت خوابید معلوم بود که بدنش درد می‌کنه اما بیشت...

Continue reading