پوتین‌های دشمن

سرباز نگاهی به وسایل داخل جعبه انداخت. لوازم فرمانده دشمن، که تازه اسیر شده بود، در آن بود. پرسید:«موقع تبادل وسایلش رو پس می‌دیم؟»گروهبان پاسخ داد:«بله»سرباز پوتین‌ها را از جعبه درآورد و با سرآستین‌های خونی‌اش مشغول پاک کردن آن‌ها شد. با و...

Continue reading

تنها بازمانده

جنگ پایش را به کوچه‌ها باز کرده بود.همه برای کمک آمده بودند اما هیچکس او را ندید.بعد از انفجار، پرت شده بود وسط خیابان. قامت کوچکش را خاک و دود در آغوش گرفته بود.عکس ساختمان تخریب شده توی چشمان باز مانده‌اش نشسته بود.ساعتی بعد دخترکی کنارش ...

Continue reading

حرف و سکوت

زن کاپشن را توی بغلش فشردگفت: شب‌های جبهه خیلی سردهمرد چیزی نگفتزن گفت: کاش کاپشنت رو می‌بردی زمستون نزدیکهمرد چیزی نگفتزن سرش را روی شانه کاپشن گذاشت و گریه کردمرد چیزی نگفت فقطاز درون عکس به او خیره شده بود. 

Continue reading

قسمت ۱ اردوی مجازی

این اولین بار است که در یک اردوی مجازی شرکت می‌کنم. سخت است که جسمت آنجا نباشد اما تمام هوش و حواست را برای برنامه‌های اردو به کار بگیری اما به همان اندازه هم هیجان‌انگیز. یکی از بهترین استادهای مینیمال‌نویسی در کارگاه داستان‌نویسی به ما تم...

Continue reading

قسمت ۴ شبی که فهمیدم

- نه پسرم جبهه سومی نیست. توی زیارت عاشورا تمام اونایی که از جبهه باطل تبعیت کردنو کمکشون کردن حتی کسایی که در برابر جبهه باطل سکوت کردن رو لعن می‌کنیم. این یعنی جبهه سومی وجود نداره. نمی‌شه وسط وایساد ..- خدا لعنتشون کنه خیلی بد کردن با آق...

Continue reading

نویسنده کیست؟ (۲ تمرین برای شروع کار)

اگر کسی، به همان راحتی که می‌گوید، بنویسد، نویسنده است؛ اگرچه دیگران، به سختی و با رنج فراوان، بهتر از او بنویسند.کتاب بهتر بنویسیم /رضا باباییمی‌خواهم از جمله رضا بابایی برای تعریف خودم از نویسندگی استفاده کنم. نویسنده کسی اس...

Continue reading

قسمت ۵ اسم مستعاری به نام رادمهر

ساعت 2 شب بود که با صدای موبایلم بیدار شدم. شماره رادمهر بود. تا بخوام چیزی بگم صدایی از اون طرف خط گفت: «شما صاحب این شماره رو می‌شناسید؟»خواب از سرم پرید. - چیزی شده؟- از افراد خانواده‌اش هستید؟- دوستمه- ایشون توی بیمارستان ... هستند لطفا...

Continue reading

قسمت ۴ اسم مستعاری به نام رادمهر

- یه سری سوال ازت دارم بپرسم یا نه؟نفس عمیقی کشید.- فکر کنم بدونم در مورد چیه.- دوست داری در موردش حرف بزنی؟- اگه بخوای باهام رفیق باشی باید در موردش باهات حرف بزنم.انگشتای دست چپش رو مشت کرد و با انگشتای دست راستش فشردشون.- گاهی حس می‌کنم ...

Continue reading

درهای زندگی

آن روز صبح وقتی دخترم را پیش‌دبستانی بردم و برگشتم متوجه شدم کلید را در خانه جا گذاشتم. غذا هم روی گاز بود و مجبور بودم زودتر به خانه بروم. به همسرم زنگ زدم ولی نمی‌توانست بیاید چون هم ماشین دست من بود هم اینکه آمدن و برگشتش خیلی طول می‌کشی...

Continue reading