قسمت۱۰(آخرین قسمت) شبی که فهمیدم

آقای صادقی خندید- شرمنده یهویی شد. هنوز اقوام نزدیک هم در جریان نیستند فقط شیرینی خوردیم.- باور کن حرف دعوت نیست مرد مومن، نمی‌خواستی یه صلاح مشورتی با ما بکنی؟- فکر کنم می‌شناسیشون، پسر حاج آقا نیازی هست- واسه همونم موندم حیرون که چرا به م...

Continue reading

قسمت ۹ شبی که فهمیدم

حاج آقا از منبر اومد پایین و مداح روی پله اول نشست و شروع کرد به روضه خوندن.حس می‌کردم بین لشکر امام حسین و یزید ایستادم. می‌خواستم به سمت لشکر امام حسین‌ برم ولی توان حرکت نداشتم. یه نگاه می‌خواستم. یه‌نگاه شبیه اذن دخول. یه نگاه که بهم اج...

Continue reading

قسمت ۸ شبی که فهمیدم

رضا زنگ زد بهم که نمیای برای کمک؟می‌خواستن غذا بکشن، گفتم نه و قطع کردم. می‌خواستم فکر کنمتمام زندگیم رو یه بار توی ذهنم زیر رو کردم. به قول عزیز، کشتی زندگی من ناخدا نداشت واسه همون با هر طوفانی این طرف و اونطرف می‌شد. من خدارو قبول داشتم،...

Continue reading

قسمت ۷ شبی که فهمیدم

*بهنام*رخت خوابم رو پهن کردم و دراز کشیدم، هر چی این طرف و اون طرف چرخیدم خوابم نبرد.این چندشب چیزی که به چشمم نمی‌اومد خواب بود. بلند شدم و رفتم توی حیاط و نشستم روی تخت. یه سیگار روشن کردم و خیره شدم به ماه که هلالش دیگه خیلی باریک نبود. ...

Continue reading

قسمت ۶ شبی که فهمیدم

- چته بهنام؟ بیا بچه‌ها می‌خوان غذا رو بکشن.کی باور می‌کرد توی پاهام رمقی ندارم؟ دستم رو گذاشتم لبه پله و وزنم رو انداختم روی دستم. به سختی از روی پله‌هایی که مسجد رو به حیاط وصل می‌کردن بلند شدم و خودم رو تا آشپزخونه کشوندم. ظرفای آخر رو ک...

Continue reading

قسمت ۵ شبی که فهمیدم

از اون روزای بدبیاری بود از صبح که زده بودم بیرون همینجوری داشتم بد میاوردم. فکرم مدام می‌رفت سمت زندگی پریسا و اعصابم رو کلا بهم می‌ریخت.توی مسیر یه مسافر سوار کردم که موقع پیاده شدن پول کمتری داد.- آقا کمه- من هرروز این مسیر رو میرم کرایه...

Continue reading

قسمت ۴ شبی که فهمیدم

- نه پسرم جبهه سومی نیست. توی زیارت عاشورا تمام اونایی که از جبهه باطل تبعیت کردنو کمکشون کردن حتی کسایی که در برابر جبهه باطل سکوت کردن رو لعن می‌کنیم. این یعنی جبهه سومی وجود نداره. نمی‌شه وسط وایساد ..- خدا لعنتشون کنه خیلی بد کردن با آق...

Continue reading

قسمت ۳ شبی که فهمیدم

- همینجا نگه دار پیاده میشملحظه‌ی آخر دلم رو زدم به دریا و پرسیدم:«از این به بعد فامیلیت چی میشه؟»با خنده گفت:«صادقی»و رفت. اون خندید ولی دل من آشوب بود. مطمئن بودم آقای صادقی کوچکترین اطلاعی از اعتیاد حمید نداره. اونم آقای صادقی که سیگار ک...

Continue reading

قسمت ۲ شبی که فهمیدم

به مسجد که رسیدم آقای خسروی و حاج آقا توکلی داشتن تو حیاط باهم حرف می‌زدن. انگار هنوز کار رو شروع نکرده بودن. تا منو دیدن حرفشون رو قطع کردن. بهشون سلام دادم. آقای توکلی سرشو پایین انداخت و جواب سلامم رو داد. آقای خسروی گفت: «سلام آقا بهنام...

Continue reading

قسمت۱ شبی که فهمیدم

«عزیز»- بهنام پاشو- می‌خوام بخوابم پتو رو کشید رو سرش. می‌دونستم تو رختخواب موندنش از خوابالودگی نیست. جریان نامزدی پریسا بهمش ریخته بود. نشستم و پتو رو دادم کنار. چشمای قرمزش رو که دیدم، قلبم فشرده شد. سریع روش رو ب...

Continue reading