*بهنام*
رخت خوابم رو پهن کردم و دراز کشیدم، هر چی این طرف و اون طرف چرخیدم خوابم نبرد.این چندشب چیزی که به چشمم نمیاومد خواب بود. بلند شدم و رفتم توی حیاط و نشستم روی تخت. یه سیگار روشن کردم و خیره شدم به ماه که هلالش دیگه خیلی باریک نبود. چیزی نگذشته بود که صدای باز شدن در ساختمون اومد. عزیز بود. فوری سیگار رو خاموش کردم. ریههاش حساس بود و دود سیگار اذیتش میکرد.
- چرا نمیخوابی؟ چند شبه حواسم بهت هست. نصف شب میای تو حیاط و اون کوفتی رو میکشی
- چیکار کردی عزیز؟
- چیو چیکار کردم؟
- نامزد پریسا رو، بهشون گفتی؟
- اونا دختر بهت نمیدن بهنام
انگشتامو مشت کردم و کوبیدم روی زانوم
- مگه من دارم حرص خودم رو میزنم؟ دلم شور اونو میزنه. میدونم اون پسره مرد زندگی نیست.
عزیز ابروهاش گره خورده بود توی هم مستقیم توی چشمام نگاه کرد
- چه خبرته، آرومتر
سرم رو انداختم پایین. عزیز گفت:«از من بشنون فایده نداره، باور نمیکنن، فکر میکنن داریم بخاطر خودمون حرف در میاریم. مدرکم که نداریم. بذار دهه اول تموم بشه، بعد میرم سراغ یکی از همسایهها»
- به کی میخوای بگی؟
- چه میدونم، ببینم به کی میشه اعتماد کرد. میگم اون بهشون بگه اثرش بیشتره
به چشماش خیره شدم؛ توی نگاهش هیچ امیدی نبود. این یعنی کاری ازش ساخته نبود الکی داشتم دست و پا میزدم. کدوم یکی از همسایهها حرفش رو باور میکرد؟ همه میدونستن که خواستگار چندین ساله پریسا بودم، جوری که از محله ما هیچکی جرأت خواستگاری از پریسا رو نداشت. همه میگذاشتن پای چیز دیگه.
شرایط رو میفهمیدم ولی نمیخواستم باور کنم که باید دست رو دست بگذاریم تا پریسا زندگیش خراب بشه.
اونم پریسایی که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و بهترین دختر محله بود. دیگه با تمام وجودم قبول کرده بودم لیاقتش رو ندارم اما نمیتونستم قبول کنم یکی بدتر از من بیاد سراغش. بلند شدم و از خونه زدم بیرون.
***
آروم و قرار نداشتم، کافی بود یه بهانه کوچیک دستم بیاد تا یه دعوای گنده ازش بکشم بیرون.
مگه میتونستم وایسم و ببینم که پریسا بیفته دسته یکی مثل حمید؟
حاج آقا در رو باز کرد و نشست.
یه نگاهی بهم انداخت و لبخند زد
- چندشبه خیلی تو هم هستی؟ چیزی شده؟ کمکی از دست من برمیاد؟
- چی بگم حاج آقا، اونی که ازش کار برمیاد کاری نمیکنه
- کی جوون؟
- خدا رو میگم حاج آقا
- چی شده پسرم؟
- کارم گره خورده حاج آقا، فکر میکنم خدا کلا منو به حال خودم رها کرده
- وقتی مشکلی برات پیش میاد دلیلش این نیست که خدا رهات کرده برعکس خدا میخواد با این مشکل تورو متوجه یه نقصی توی زندگیت بکنه که اون رو درست کنی.
- حاج آقا من همه جای زندگیم نقصه، همه جای زندگیم میلنگه، فکر میکنم خدا اصلا به من نگاه نمیکنه چه برسه به اینکه بخواد درد از دلم برداره
میخواستم ساکت بشم اما وقتی نگاه منتظرش رو دیدم ادامه دادم و از بدبختیهام گفتم تا رسیدم به عاشقیم
آهی کشیدم و گفتم:«بگذریم»
وجودم دوباره پر شده بود از نگرانی و ناراحتی. یاد زندگی پریسا افتاده بودم که گره افتاده بود بهش. تموم قفلهای زندگیم یه طرف قفلی که به زندگی پریسا خورده بود یه طرف
- حالا اینا به جهنم، با همشون کنار اومدم. یه قفل بزرگ توی زندگیم هست که اگه اون باز بشه بقیه رو تحمل میکنم
- می خوای کلید حل همهی مشکلاتت رو بهت بگم؟
- چرا نخوام؟
- حاج آقا نخودکی رو میشناسی؟
- نه
- یکی از اون مردای مومن روزگار بود. نفسش حق بود. یه روز یه جوونی اومد پیشش و گفت: «سه قفل توی زندگیم دارم سه تا کلید از شما میخوام. قفل اول دوست دارم تا جوونم برم حج، حاج آقا نخودکی گفت: اولین کلید اینه نماز اول وقت بخون. جوون گفت قفل دوم میخوام تا جوونم ازدواج کنم زن خوب و اولاد صالح میخوام، حاج آقا گفت: اینم کلیدش نماز اول وقت هست. قفل سوم میخوام رزقم زیاد باشه و با برکت، چیکار کنم؟ حاج آقا جواب داد: نماز اول وقت. جوون گفت: سه تا قفل با یه کلید؟ حاج آقا نخودکی جواب داد نماز اول وقت شاه کلیده
ادامه داد:«حالا منم همون شاه کلید رو بهت میگم، ببینم چقدر زرنگی بجنبی زود برش داری تا تمام قفلای زندگیت باز بشه»
رسیدیم دم در مسجدمون، نگه داشتم و حاج آقا پیاده شد. نمیتونستم باور کنم شاه کلید قفلهای زندگی من نماز اول وقته.
مونده بودم توی یه دوراهی. یا باید حرفش رو نشنیده میگرفتم و تا آخر عمرم میایستادم پشت درای بسته زندگیم یا اینکه حداقل امتحان میکردم ببینم، قصه بافته یا حرفش راسته.
ادامه دارد...
🔍 بازنویسی نشده