قسمت ۸ اسم مستعاری به نام رادمهر

 پنج ساعت بعد پیام داد: «جریانش مفصله فعلا خیلی خسته‌ام دیشب شب خیلی سختی داشتیم بعدا برات حرف می‌زنم.»باران بهاری به شیشه جلوی اتومبیل شلاق می‌زد. اتومبیل آرام پیش می‌رفت. آراز موسیقی آرامی گذاشته و به خیابان خیس چشم دوخته بود. چهره‌ی گرفت...

Continue reading

قسمت ۲ اردوی مجازی

دو تمرین دیگر تا پایان سطح اول کارگاه مینیمال‌نویسی باقی مانده. استاد تمرین‌ها را داده ولی هنوز انجامشان نداده‌ام. از دور ترسناک هستند. نوشتن یک داستانک با کلماتی که داده شده در پنج دقیقه. مگر می‌شود؟ یکی از بچه‌ها پیام داده که «من فقط پنج ...

Continue reading

قسمت ۷ اسم مستعاری به نام رادمهر

- با من دوست میشی کامی؟- نمی‌خوام- همه آدما حداقل یه دوست رو می‌خوان- اونا می‌خوان زندگی کنن اما من نه- فعلا که زنده‌ای تا زمانی که زنده‌ای با هم دوست باشیم نظرت چیه؟شونه‌اش را بالا انداخت.- تو چند سالته؟- ده سالمه- دوست دارم بیشتر ازت بدون...

Continue reading

آزادنویسی

شما هم داستان آن هزارپایی که خوب میرقصید را شنیده‌اید؟پرسیدند: «اول کدام پایت را می‌گذاری؟»و او که تا بحال به این نکته توجه نکرده بود، سعی کرد بفهمد. می‌دانید چه اتفاقی افتاد؟ دیگر هیچوقت نتوانست برقصد.نوشتن هم همینطور است به ...

Continue reading

قسمت ۶ اسم مستعاری به نام رادمهر

توی راه برگشت چندتا کمپوت و آبمیوه خریدم. همون چند دقیقه‌ای که توی سوپری بودم دلشوره داشتم می‌ترسیدم وقتی برمی‌گردم توی اتومبیل نباشه و بازم یه کاری دست خودش بده. بالاخره به خونه رسیدیم و روی تخت خوابید معلوم بود که بدنش درد می‌کنه اما بیشت...

Continue reading

پوتین‌های دشمن

سرباز نگاهی به وسایل داخل جعبه انداخت. لوازم فرمانده دشمن، که تازه اسیر شده بود، در آن بود. پرسید:«موقع تبادل وسایلش رو پس می‌دیم؟»گروهبان پاسخ داد:«بله»سرباز پوتین‌ها را از جعبه درآورد و با سرآستین‌های خونی‌اش مشغول پاک کردن آن‌ها شد. با و...

Continue reading

تنها بازمانده

جنگ پایش را به کوچه‌ها باز کرده بود.همه برای کمک آمده بودند اما هیچکس او را ندید.بعد از انفجار، پرت شده بود وسط خیابان. قامت کوچکش را خاک و دود در آغوش گرفته بود.عکس ساختمان تخریب شده توی چشمان باز مانده‌اش نشسته بود.ساعتی بعد دخترکی کنارش ...

Continue reading

حرف و سکوت

زن کاپشن را توی بغلش فشردگفت: شب‌های جبهه خیلی سردهمرد چیزی نگفتزن گفت: کاش کاپشنت رو می‌بردی زمستون نزدیکهمرد چیزی نگفتزن سرش را روی شانه کاپشن گذاشت و گریه کردمرد چیزی نگفت فقطاز درون عکس به او خیره شده بود. 

Continue reading

قسمت ۱ اردوی مجازی

این اولین بار است که در یک اردوی مجازی شرکت می‌کنم. سخت است که جسمت آنجا نباشد اما تمام هوش و حواست را برای برنامه‌های اردو به کار بگیری اما به همان اندازه هم هیجان‌انگیز. یکی از بهترین استادهای مینیمال‌نویسی در کارگاه داستان‌نویسی به ما تم...

Continue reading