داستان مینیمال حرف و سکوت آبان ۶, ۱۴۰۴ Posted by فاطمه رستم زاده 06 آبان زن کاپشن را توی بغلش فشردگفت: شبهای جبهه خیلی سردهمرد چیزی نگفتزن گفت: کاش کاپشنت رو میبردی زمستون نزدیکهمرد چیزی نگفتزن سرش را روی شانه کاپشن گذاشت و گریه کردمرد چیزی نگفت فقطاز درون عکس به او خیره شده بود.
سلام بر شهدا و خانواده های صبورشان❤️